16/12/2024
بخش بسیار بزرگی از مشکلات ما که باعث شده کشور زیبای ما به جهنم تبدیل شود ، مشکل فرهنگی است! ما برای اصلاح و تغییر فرهنگ نا مناسب تلاش کرده و مینویسیم. شما هم یاری کرده باز نشر کنید!
رمان کوتاه: دختری در میان شعله های آتش
نویسنده: شمسایی
بخش اول:
سالهای اوایل حکومت کرزی فکر کنم سالهای 2002 یا 2003 بود دقیق یادم نیست .من متعلم مکتب بودم و در آرزوهایم غرق بودم برای آینده ام نقشه میکشیدم و با قدرت خیالم خشت پشت خشت دیگر, کاخ های خیالی آرزوهایم را اعمار میکردم. ذهن یک نوجوان که دنبال پاسخ به سوال های خودش است همواره سعی دارد یک پاسخ مناسب و متناسب به خودش پیدا کند او همچون بچه میمون بازی گوش این طرف وآن طرف میپرد
درحالیکه بیل در دستان کودکانه ام بود و موزه های چند سایز بزرگتر از خودم را از سر ناچاری پوشیده بودم , از سر مزرعه کشت و کارم برمیگشتم. آن روزها مثل همین اکنون فقر در سراسر وطن بیداد میکرد برای لقمه ی نان باید مردان و پسران کودک از بام تا شام جان میکندند. من برای لقمه نانی همچون سایرین به این خیل پیوسته بودم.
در این حال بودم و به آبادی رسیده بودم که متوجه شدم مردمانی بسیار حوالی خانه مان جمع شده است. صدای شیون و گریه زنان بشدت جاری بود و همه گریه میکردند. گه گاهی صدای داد و بیداد و دشنام های رکیک ملا امام مسجد را میشد شنید که زنان شیون کننده را دشنام داده فریاد میزد و آنان را منع کرده لعنت میگفت.
از دیدن این حالت و شنیدن این بلوا ها , دلم یکباره فروریخت و مثل سنگ سر جایم خشک شدم. سیل بی پایان از سوالات به ذهنم هجوم آورد. چی شده است؟ اینها چرا اینجا جمع شده اند؟ چرا زنان دارند گریه و شیون میکنند؟؟
مدتی رفت تا اینکه من توانستم اندکی به افکار نا منسجمم نظم ببخشم و به سرعت سمت خانه مان دویدم. بین راه وقتی میدویم و شش دنگ حواسم سمت خانه مان بود تا زودتر به خانه برسم , چهره افرادی را که ازکنارشان به سرعت عبور میکردم یادم است. چهره ها اکثرا حالت تعجب به خودشان گرفته بودند انگار کسی متوجه نمیشد من چرا اینگونه سراسیمه شده ام.
به دیوار خانه مان که رسیدم یکباره متوجه شدم که انگار گریه ها از خانه همسایه دیوار به دیوار ماست. غلام , همسایه دیوار به دیوار ما بود او مردی دهقان بود که سالهای سال کارش کشت و زراعت بود. پسران زیادی داشت بعضی ها ازدواج کرده بودند و بعضی نه.
غلام و پسرانش همواره بجای واژه ازدواج کردن از کلمه عامیانه " زن کردن " استفاده میکردند . آنها ترجیح میدادند زن کنند تا ازدواج!
به باور آنها ازدواج کلمه رایج شده بیگانه بود و برای گستاخ کردن و پر رو کردن زنان مسلمان توسط کافران رایج ساخته شده و مسلمانان نباید از این کلمات استفاده کنند. غلام مردی سیاه چرده و آفتاب سوخته ای بود که در کنار اینکه از زیبایی ظاهری بهره نبرده بود , باطن زیبا نیز برای خودش نساخته بود. بد دهن و فحاش بود و تمام هنرش افتخار به اجداد و نیاکانش بود. من از ابتدا از غلام بدم میامد و این حسم بعد از حادثه اخیر بیشتر شد. حادثه از این قرار بود که غلام پسری داشت بنام رسول و این پسر فرزند چهارم غلام بود.
رسول بسیار بدخو و کج اخلاق بود. چهره سیاه عبوس مانند پدرش داشت و تمام صورت وبدنش پر از دانه های بزرگ چرکین و آبگین بود. این دانه ها به حدی منزجر کننده بودند که مردان و پسران همسن و سال رسول به ندرت حاضر میشدند با وی سر یک سفره غذا بخورند. گاهی که کنار رود خانه برای شنا میرفتند و من و بچه های دیگر نیز برای تفریح کنار رود خانه میرفتیم , کسی بعد از رسول وارد رود خانه نمیشد تا مبدا بیماری پوستی که این مرد جوان گرفتارش شده است به او سرایت کند.
از قصه دور نشویم , رسول جوان شده بود . آنها در کنار دهقانی , تعدادی زیادی گوسفند نیز داشتند و رسول مسسول چراندن این گوسفندان بود. پدرش خیلی جاها به دنبال همسری برای رسول گشت ولی کسی حاضر نشد به این آدم دختر بدهد. از یک طرف چهره بسیار زشت و مشکلات پوستی که داشت باعث شده بود کسی نتواند او را بپذیرد و از طرف دیگر اخلاق بسیار تند و زبان بسیار زننده اش بخصوص در مورد زنان , او را به کابوس هر دختری تبدیل کرده بود. او پدر و بردارنش که نگاه بسیار حقیرانه به زنان داشتند طوریکه از دید او وپدرش زنان چیزی در حد پایینتر از گوسفندان ماده شان جلوه میکردند! این موضوع را من که همسایه دیوار به دیوار آنها بودم به خوبی از رفتار پدرو پسران با زنان خانواده شان حس میکردم. منظور انها فقط و فقط یک تعداد مستخدمانی مونث بود که در کارهای خانه مشغول باشند وشکم پشت شکم برای آنها بچه به دنیا بیاورند و خدمت شوهر شان را بکنند.
موذن بانگ اذآن عصر را بر بلندی زینه مسجد میداد , مومنین یکی یکی از این طرف و آن طرف به سمت مسجد در حرکت بودند تا فریضه خدای تعالی بجای بیاورند. ظریف آفتابه ای پلاستیکی به دست داشت و در حال گرفتن وضو و طهارت بود و در عین حال به سخنان غلام گوش میداد. غلام مدتی بود برای پسرش رسول دنبال زن میگشت و اینک با ظریف در حال چانه زنی بر سر چند و چون این معامله بودند. ظریف مردی طماع و پول پرست بود که در بازار کهنه آبادی مان , یک حجره کوچک داشت. در آن حجره به خرید و فروش اجناس مخلتف مشغول بود از چای خشک و بوره شروع تا تیل دیزل و پترول ... خلاصه در دوکان این آدم هرچیزی را میشد خرید و فروخت.
غلام که درزیر درخت سرو , کمی دورتر از ظریف روی دوپا نشسته بود.اینگونه ادامه داد.
ببینید کاکا ظریف خان : سیاسر در خانه بودن یک بلا کلان است! من خودم این راه تجربه دارم و میفهمم که موجودیت دختر سیاسر شوی نکرده در خانه چقدر سخت است. مولوی صاحب امام مسجد نیز میگوید که دختر در خانه نگاه نکنید. هرسیاسر یک روز باید به خانه شوی خود برود و زندگی خودش را سروپر کند.پسرم رسول را خودت بهتر میشناسی ! سیاسر من دیگر پیرو ناتوان شده است توان رسیدگی به کارهای خانه و گوسفندانم را ندارد مجبورم برایش یک دستیاره پیدا کنم تا در کارها کمکش کند
هر زن باید مردی بالای سرش باشد تا زندگی خود را با آب و پرده به آخر برساند.دخترت به سن بلوغ رسیده است وظیفه شرعی ات است تا او را به شوی بدهی ! ما از یک قوم و تبار هستیم و سیال میباشیم من از تو بهتر و تو از من بهتر کسی را پیدا نمیکنی.اگر قبول میکنی تا شب بعد با چند ریش سفید به خانه ات بیایم ؟
ظریف که در عین شنیدن سخنان غلام , گه گاهی به سمتش نگاه میکرد و با تایید سری تکان میداد , گفت:
گپهایت را گوش دادم و همه شان درست است میدانی که من نیز علاقه زیادی به نگاه داشتن سیاسر مجرد در خانه ام ندارم دختر بزرگم را به کدخدا که پیر مرد شده بود دادم هرچند دو زن دیگر نیز داشت! این را به خاطری گفتم که بدانی من با خودت و ملا صاحب هم نظر هستم.
اما در مورد دخترم که آنرا برای پسرت میخواهی خواستگاری کنی ، باید بگویم که من این دختر را ارزان نمیدهم! خودت میدانی دخترم در مقبولی و حیا در تمام قریه مشهور است همینطور دخترم تازه جوان شده است ولی پسر تو از دختر من زیاد کلان تر است اگرچه برای مرد سن کلان داشتن زیاد مهم نیست ولی اینها همه باعث میشود پول بیشتری از تو بگیرم!
ظریف هنگام گفتن این سخنان به ظاهر عادی ، ولی بی نهایت مشمهیز کننده ، خنده ای مکارانه ای کرد طوریکه دندان هایش که از اثر استفاده مداوم از نسوار قهوه ای و چرکین شده بود ،نمایان شد.
وله بچه کاکا! تو هم انگشت اوگار آدم را میگیری و از شرایط پسر من سو استفاده میکنی این کار درست نیست! غلام با گفتن این جمله نگاهی معنی داری به ظریف انداخت و با تکان دادن سر ادامه داد!
و اما میدانی که من این مال و دنیا را به آسانی به دست نیاورده ام. خانه اولم که خدا رحمت اش کند به خاطر تیمار کردن و خدمت گوسفندانم ، به درد و مریضی دچار شد و از دنیا رفت . نمیدانی چقدر برایم سخت بود تا دوباره سر و سامان گرفتم و با سیاسر فعلی ام نکاح کردم.
غلام! چرا حرف های میزنی که یک مومن و مسلمان نباید بزند؟! ..ملا امام مسجد در حالیکه قیافه جدی به خودش گرفته بود از جایش بلند و شد و ادامه داد ! یک بنده مسلمان باید در هر شرایطی به رضای خداوند راضی باشد و شکوه و شکایت نکند. نعمت هایکه خداوند برای ما میدهد و مال و اموال مان از زن و بچه گرفته تا گوسفندان و گاوها و غیره همه نزد ما امانت است و فقط برای امتحان و آزمایش ماست. ملا امام که اندکی دورتر از غلام و ظریف نشسته بود و به سخنان آنها گوش میداد از جایش بلند شده و اندکی نزدیکتر آمده ادامه داد!
برای یک بنده جایز نیست که در خصوص قضا و قدر الهی خرده گیری کند. باید تسلیم مطلق باشیم و مطیع فرامین الهی!
غلام درحالیکه سمت ملا امام مسجد می امد گفت ، من قصد شکایت نداشتم فقط برای ظریف خواستم بگویم در جلسه امشب زیاد بار من را سنگین نسازد!
غلام با لحنی آمیخته با تملق توهم با احترام ادامه داد ،البته در محفل امشب که مولوی صاحب خودتان هم حضور داری میخواهم که کمک کنی تا موضوعات من و ظریف سر و پر شود و پسرک من به آرزو دلش برسد!
ملا امام به تکان دادن سر به علامه تایید ، درحالیکه از حیاط مسجد سمت اندرونی میرفت ، پاسخ غلام را کوتاه داد. هرچه قسمت و تقدیر باشد! حالا هم زود باشید که وقت نماز است!
پایان بخش اول