M & F

M & F موفقیت تصادفی نیست، نتیجه تلاش، استقامت، یادگیری، مطالعه، رنج و عشق به کاری است که انجام می‌دهید!
با کلیک کردن روی لینک زیر از یوتیوب ما دیدن کنید.

07/03/2026

این هم از «شریعت اسلامی» به سبک طالبانی؛ همان نسخه‌ای که با عمامه و نام‌های متفاوت عرضه می‌شود.
راستی، کسی می‌تواند توضیح بدهد تفاوت ملا خامنه‌ای با ملا هبت‌الله دقیقاً در چیست؟ یا فقط نام و جغرافیا فرق می‌کند؟

This is another example of “Islamic Sharia” in the Taliban style, the same ideology presented under different turbans and different names.
One may ask: what truly distinguishes Mullah Khamenei from Mullah Hibatullah, or are the differences merely in their names, styles, and geography?

28/02/2026

It’s time for regime change in Iran!



Trump❤️ Benjamin Netanyahu❤️

Pray for US military and Israel Military 🙏❤️

حاجی علی شاه کاکایم شمسیه دختر بزرگش را به سید ابراهیم خمس داد. چند ماه می‌شد که پای سید ابراهیم به خانه کاکایم باز شده ...
08/01/2026

حاجی علی شاه کاکایم شمسیه دختر بزرگش را به سید ابراهیم خمس داد. چند ماه می‌شد که پای سید ابراهیم به خانه کاکایم باز شده بود، همه حدس زده بودند که معنای این آمد و شد چیست. هر هفته از راه باریک بالای تپه با خر سیاهش می‌آمد و چیزهای از خمس و سهم سادات و ثواب و بزرگی خانواده‌ و اجدادش به خورد کاکایم می‌داد. در روستای ما خمس از وسایل خانه و حیوانات و غیره عبور کرده رسیده بود به دخترها.

عمومیت نداشت، اما بودند کسانی که از پنج دختر یکی را به عنوان خمس داده بودند. کسی هم دنبال ریشه و حقانیت این موضوع نمی‌گشت، کسی نمی‌دانست خمس از کجا آمده و چرا باید بخشی از مال خود را به آدم‌هایی که هم‌وضع خودشان بودند ببخشند. نمی‌دانستند. چرا و سوال در این زمینه را بی‌احترامی به اهل‌البیت تلقی می‌کردند. فقط شنیده بودند. حالا هم دندان‌های وحشی این پدیده زجرآور به تن و مغز و‌ سرنوشت دخترهای روستای ما فرو می‌رفت. جان ما فدای‌شان، زندگی ما، دختران ما فدای این خاندان! حتی همین شعارها به‌شکل مرموز ساخته و بازتولید و ترویج می‌شد.

این رفتن و آمدن و تملق ادامه یافت، هنگامی که سید ابراهیم به کاکایم گفت اگر ما و پیامبر و امامانت را دوست داری و دروغ نمی‌گویی پس شمسیه را از من دریغ نکن. او یک سال قبل زنش را از دست داده بود و چون می‌دانست شمسیه در خانه علی شاه بی‌مادر است و اگر شک و تردید و ترس و ثواب را قاطی کرده یکجا پیشکش حاجی علی شاه کند، راهی برایش نمی‌ماند، می‌پذیرد، باید بپذیرد.

آن صبح که شمسیه با حال بد آمد روی صفه خانه ما و به پدرم گفت: کاکای پدرم مره خمس داد، کاکای یک کاری کنید خیر است!
ولی پدرم دروازه را به روی او باز نکرد، به من، به مادرم، به هیچ کس اجازه نداد کاری کنیم. پرده وورسی/پنجره را پایین کشید و زیر لب گفت: مه اختیار دختر کسی را ندارم، خمس میدهد یا به چاه می‌اندازد.

شمسیه ترسیده بود، شمسیه پناه آورده بود. اما هیچ‌کس اورا نپذیرفت، همه می‌پنداشت پدرش مالک اوست، پس او تصمیم می‌گیرد با دخترش چه‌کار کند. صورت شمسیه، چشم‌های کوچکش، دستانش که می‌لرزید، موهای به‌هم ریخته‌اش، این زاری و بیچارگی همه گواه یک تنهایی بود. دختری که هیچ‌کسی را نداشت. سید ابراهیم سی‌ سال از او بزرگ‌تر بود و شاید سی‌سال بی‌رحم‌تر، بی‌احساس‌تر و دورتر. شمسیه ایستاده بود و گریه می‌کرد. چند لحظه بعد نامادرش آمد و با خشم اورا از خانه ما برد، چیزهایی زشت برایش می‌گفت، توهین‌های بد. نامادری که هیچگاه اورا دوست نداشت، حالا هم بیشتر از همه او جشن گرفته بود این اتفاق را.

چند روز بعد بدون تشریفات، بدون سر و صدا و ملاحظات خاص، سید ابراهیم آمد و شمسیه را با خود برد. بهار بود. کمی باران می‌بارید. وقتی از روستا دور شدند، وقتی رسیدند بالای تپه، شمسیه بلند جیغ زد، بلند گریه کرد، گویا این صدای قلبش بود، صدای سرنوشت نامبارکش، آوازی که به دره پیچید و تمام شد. او از روستا رفت. دور، دورتر.

دیگر هیچ کس احوال شمسیه را نگرفت، کسی نرفت میان آن کوه‌های بلند تا به روستای راف برسد و ببیند ا‌و در چه حال است. این به همه آشکار بود که شمسیه در خانه حاجی علی شاه نیز حال خوش نداشت، تمام عمر کلفتی نامادرش را کرده بود، در تمام زندگی رخت شسته بود، گوسفند چرانده و توهین شده بود، اما حالا؟ آیا وضعش بدتر از این بود؟ آیا شمسیه با همه چیز کنار آمده بود؟ زنان روستا می‌گفت شمسیه دختر سخت جان است، شمسیه تمام این تلخی‌هارا تحمل می‌کند. یک سال گذشته بود و هیچ کس نمی‌دانست واقعا او در چه حال است. هرکس با تکیه به تخیل خود برای او داستان می‌ساخت. روستای راف دور نبود زیاد، ولی هیچ‌کس دلیلی برای رفتن نداشت. حتی حاجی علی شاه کاکایم آنجا نرفت ببیند دخترش چطور است. نه نه، وقتی اورا مثل گوسفند به سید ابراهیم بخشید، وقتی اورا خمس داد تا ثواب حاصلش شود، دیگر دست از او شست و با مرگ و زندگی‌اش سپرد به سید ابراهیم. وقتی کسی چیزی را به کسی می‌بخشد، دیگر نگرانش نیست چه بر سرش می‌آید. همینطور شده بود. در تمام این یک سال سید ابراهیم هم دیگر به روستای ما نیامد، گویا به هدفش رسیده بود، آنچه میخواست را به دست آورده بود. نیازی نبود.

یک تابستان گذشته بود و خزان و زمستان و بهار ‌و دوباره تابستان آمده بود. یکی از همسایه‌های سید ابراهیم از روستای راف خبر آورده بود که شمسیه باردار است. فقط همینقدر. برای حاجی علی شاه کاکایم مهم نبود. برای هیچ‌کس اهمیت نداشت. فقط مادرم کمی دلش گرفت و یک بسته قند با کمی بادام به من سپرد تا به شمسیه ببرم. تابستان بود. گفت این را به شمسیه ببر، دختر بدبخت شکم‌ دارد و کسی نمیداند حالش چطور است، مادر ندارد که…

شمسیه از من دوسال بزرگ‌تر بود، ولی در کودکی هم‌بازی بودیم. در تمام مسیر آن دوران یادم می‌آمد، آن شوخی‌ها و آرزوهایش. آرزوهایی که حالا در روستای راف دفن و محصور شده بود، خنده‌ها و قصه‌های طولانی که نمیدانستم حالا در صورتش جریان داشت یا به پایان رسیده بود. وقتی از کوه سیاه‌سنگ عبور کردم و روستای راف آشکار شد، حس کردم داخل یک زندان شدم، زندانی که در کنج یک دره غریب افتاده بود، قریه‌ای که با جهان بیرون فقط از همین راه باریک وسط سنگ‌ها وصل می‌شد، راهی که بعد یک سال شمسیه از آن عبور نکرده بود، بیرون را ندیده بود و نمی‌دانست در روستای ما چه خبر است، در روستاهای دیگر. گرمای آفتاب کمی بالاتر از سطح زمین موج میزد. مردم روی مزرعه‌های کوچک گندم خود مشغول بودند، بعضی‌ها درو می‌کردند، بعضی‌ها باد میدادند و برخی دور خرمن نشسته بودند. وقتی خانه‌ی سید ابراهیم را پرسیدم، آخر دره را به من نشان دادند، خانه‌ای‌ که وسط دو سنگ بزرگ بنا شده بود، نزدیک که شدم دیدم سید ابراهیم زیر درخت زردالو نشسته خودش را با یک شاخه پر برگ باد می‌زند. روبه‌رویش زن میان‌سالی بسته‌های گندم را زیر پاهای گاوها پهن می‌کرد.

راستش دلم میخواست اول شمسیه را ببینم، میخواستم بفهمم زندگی‌اش چطور میگذرد. سید ابراهیم از دیدنم تعجب کرد. بدون اینکه من چیزی بگویم با لحن تمسخرآمیز گفت: از حاجی علی شاه خبر آوردی یا خبر مارا میبری؟ نمیدانستم چرا اینطور برخورد کرد، چرا چیزی از آن تملق و دروغ و مهربانی‌های ساختگی یک‌ سال قبلش باقی نمانده بود.‌ گفتم مادرم این بسته را برای شمسیه فرستاده. با آن شاخه پر برگ زن وسط خرمن‌جای را به من نشان داد. زنی که مثل ماشین بسته‌های گندم را پهن میکرد، به هم میزد و دوباره تکرار. من اورا زن میال سال دیده بودم، ولی شمسیه بود. صورتش، موهایش، تنش ده سال پیرتر شده بود. نه بیشتر از ده سال. خواستم بروم نزدیکش و حالش را بپرسم، ولی به من نگاه هم نکرد. شاید دلش گرفته بود، از من، از پدرش، از تمام آدم‌های زمین. گفتم مادرم برایت کمی قند فرستاده. برایش اهمیت نداشت. آمدن من، این سوغات کوچک، این زندگی و هرچیزی که جریان داشت برایش مهم نبود. دیدم که چهره‌اش چقدر خسته بود، چقدر تنش پیر می‌نمود و قلبی که نمیدانم درونش چقدر درد موج می‌زد. او دیگر منتظر هیچ‌کسی نبود تا از راه دور بیاید و بگوید شمسیه حالت چطوره؟ من برادرت هستم، من رفیقت هستم، من پدر و فلان. منتظر هیچ‌کس نبود. یک لحظه متوجه چیزی غریبی شدم، نه نه، اشتباه نمیدیدم، حاشیه پیژامه او پر از خون بود، خون تازه. سید ابراهیم از سایه درخت زردالو بلند شد، بسته را از دست من گرفت و گفت: برو به حاجی علی شاه کاکایت بگو دخترش دیروز بچه زاییده، ولی بچه را مرده به دنیا آورده… لیاقتش همینقدر است…

ادامه نداد. راستش قلبم می‌ایستاد. او همین دیروزش بچه به دنیا آورده بود. او هنوز خون و درد زایمان در وجودش تازه بود. ولی آیا او‌ زنده بود؟ آیا این دردهارا حس می‌کرد؟ نمیدانم این‌ باورها از کجا یکی شده بر سرنوشت او‌ سایه افکنده بود؟ این بی‌رحمی، این بیگانگی، این ستم و زجر. چیزی از من ساخته نبود، من هم در این حلقه ظلم گویا سهیم بودم، منم به این سلسله قربانی کردن و کشتن و سرکوب کردن گویا نقش داشتم. حالا از خودم، از این سید، از کاکایم و از تمام آدم‌ها متنفر بودم. حالا اگر بهشت را هم به شمسیه می‌دادیم و می‌داند، جوانی و درد و قلب شکسته‌اش را جبران نمی‌کرد.

بسته را از من نپذیرفت، اصلا حضور مرا حس نکرد، او دیگر به هیچ‌کسی تعلق نداشت، او گرفتار دردهای خودش بود، دردهایی که پدرش برایش ساخته و بریده بود، دردهایی که تمام آدمهای این روستا در آن نقش داشت، آنهایی که شنیده و سکوت کرده بودند، آنهایی که میتوانستند اورا نجات بدهند و‌دریغ کردند. آمدم به خانه تا به مادرم بگویم شمسیه حالش خوب نبود، ولی صبح وقت سید ابراهیم به حاجی علی شاه کاکایم خبر داد که دخترش مُرده. زن‌های روستا می‌گفت شمسیه دختر سخت جانی هست، ولی ا‌‌و هم نتوانسته بود تمام دردهای این دنیا را تحمل کند!

خشنود خرمی


#هزاره
#جاغوری
#سید
#ظلم
#زنان
#دختران

31/10/2025

چی شد در من نمی‌دانم
فقط دیدم پریشانم
#عشق #عاشقانه

03/08/2025

یک آهنگ جدید دیگر!

شب چهارده که مافتی گردی گرده
دل‌اش موشه که گرد تو بگرده

#مصنوعی #هزاره #آهنگ #هوش #محبت

12/07/2025

دست‌آورد هوش مصنوعی😍

23/06/2025

ملاهای تربیه شده‌ی نظام آخوندی ایران و ماموران ترویج افراطیت مذهبی در هزاره‌جان، این صدا را برای همیشه خاموش کرد و در عوض ما را مصروف گریه، ناله و خرافات پرستی نمودند!

جشن تجلیل از روز فرهنگ هزاره‌ها در کالیفرنیا آمریکا.
04/06/2025

جشن تجلیل از روز فرهنگ هزاره‌ها در کالیفرنیا آمریکا.

۱۹ می روز فرهنگی هزاره‌ها در کالیفرنیا آمریکا به رسمیت شناخته شد و با رقص و ساز آن را جشن گرفتند. ...

12/05/2025
28/03/2025

Earthquake in Bangkok, Thailand!

08/03/2025

Live the life you love!

Address

Kabul

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when M & F posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Contact The Business

Send a message to M & F:

Share