همتا: رفتم پیش نمیفامم مرهم چی رقمی بود گفت دراز بکش روی تخت دراز کشیدم پیراهنم را بلند کردم کمرم را چرب کرد خیلی آرام آرام درد هم داشتم ولی اینقدر آرام چرب می کرد که همو درد را هیچ احساس نمی کردم چون زیاد خسته بودیم تقریباً صبح شده بود بیازو همه گی خسته بودن و خواب بودن مه هم خواب شدم.
اثمر: پشت اش را دیدم زیاد اعصابم خراب شد ای یکبار پیش رویم بیایه حتماً جزای ای کارش را میتم بچه احمق را مچم چرا همتا برم مهم شده بود، چرب کدم تمام شد ایره خواب برد خودم هم خسته بودم رفتم روی یکی از مبل ها خواب شدم.
همتا: با صدای خالیم از خواب بیدار شدم که دروازه را تک تک میزد زود خیستم از روی تخت دیدم اثمر هم روی مبل خواب شده دروازه را باز کردم.
سلام مادر جان.
مادر: چی زحمت دختر گلم اثمر را بیدار کو یکجا صبحانه بخورین بعدش چون خسته استین خواب شوین بیازو حمزه هم وظیفه نرفت خواب است مه وقت بیدار شدم چون عادت ندارم به خواب زیاد.
همتا: زنده باشی مادر جان.
صبحانه را از دست مادر جان گرفتم روی میز پیش روی مبل ماندم اثمر را بیدار کردم هیچ بیدار نمیشد مام ده گوشش چیغ زدم بیداررررر شوووو صبح شده.
اثمر: خیلی خوب خواب بودم به یکباره گی صدای چیغ ده گوشم آمد بسیار بدم میایه کسی مره از خواب بیدار کنه چشم هایم را باز کردم دیدم همتا پیش رویم بود.
همتا: خوب شد بیدار شدی کاش وقت این کار را می کردم.
اثمر: تو بد کدی همراهی هفت پشت ات چرا بیدارم کردی چی مرگ میخایی باز مثل آدم بیدار کرده نمیتانی به راستی که اشتک استی.
همتا: چند بار به آرامی صدایت کردم بیدار نشدی گناه مه چیست چرا سرم قهر میشی.
اثمر: اگه کارهای اشتکانه نکنی برت خوبس ده ای وقت اعصابم را خراب کدی چی مرگ میخایی.
همتا: هیچ چیز مادر جان صبحانه آورد بیدارت کردم بخوری.
اثمر: خودت زهر کو مره چی کار داری.
همتا: 😠😠😠
هیچ نخو زهر مار بخو تمامش را خودم می خورم.
انسان ناسپاس رفت حمام، مادر جان شیر چای جور کرده بود تخم، پنیر وطنی با کشمش هم بود، خرما و نان گرم تازه بسیار گرسنه هم شده بودم خیلی اشتهای خوب دارم خدا مادر جان را خیر بته بسیار زحمت کشیده بود تمامش را روی میز چیدم شیر چای هم ریختم به خوردن شروع کردم اول تخم با شیر چای خوردم بعدش پنیر وطنی را با کشمش و شیر چای در آخر خرما ها را.
خوب سعی شکمم را سیر کردم گرچه زیاد بود حیران ماندم چطور تمامش را خوردم چون در خانه کاکایم درست برم نان نمی دادن بسیار گرسنه بودم با اشتهای کامل صبحانه را خوردم که اثمر از حمام بیرون شد آمد نزدیک.
اثمر: 😡😡
مره بیدار کدی پرده گوشم را با چیغ زدن ات پاره کردی حداقل برم صبحانه میماندی تمامش را خوردی.
همتا: تو بسیار دیر کردی.
اثمر: خوب کردم تو باید نگاه می کردی برم.
همتا: بسیار زیاد گرسنه شده بودم مام خوردم باش برت دگه میارم.
همتا: ده خانه کاکایم درست نان نمی دادن برم دیروز هم هیچ چیز نخورده بودم.
اثمر: چی رقم کاکا داری، پیش ما خو خوده ده زمین و زمان میزد که ازش خوب مواظبت می کنیم در حالیکه سرت ظلم می کردن و نان درست هم نمی دادن.
خوب خیر باشه خوب کردی خوردی نوش جانت برو پیش مادرم کمی فکرت دگه شوه مه دوباره خواب میشم سر از فردا هم وظیفه میرم هنوز خوابم پوره نشده.
** ** **
همتا: روز ها در حال گذر بود خیلی خوشحال بودم همه چیز خیلی خوب پیش میرفت فقد رابطه ام با اثمر خوب نبود سر هر موضوع جنگ می کرد و ناق ناق قهر میشد، اما مه به دل نمی گرفتم چون حق داره حتماً کدام دختری دگه را دوست داشته اما بخاطر اصرار مادرش مره قبول کرده، در مکتب که پدر اثمر مدیر بود مره شامل کردن صنف ده را ادامه دادم در مزار دو سال امتحان سویه دادم چون در درس هایم زیاد لایق بودم پدرم همیشه مره تشویق میکرد همرایم درس می خواند، ماه میزان بود به امتحانات وقت کم مانده بود مه در مضمون ریاضی مشکل داشتم صبح در موتر لالا حمزه با کوثر یکجا میرفتم وقت رخصتی دوباره با هم یکجا خانه می آمدیم تمام کار را خانم لالا حمزه و مادر جان می کرد مه هم خواستم در کارها سهم بگیرم شستن ظرف های شب و اوتو کردن لباس ها را مه گرفتم مادر جان اجازه نمی داد کار کنم اما نمی خواستم تمام کار را خانم لالا حمزه بکنه خیلی یک دختر مهربان بود، در کل خانواده اثمر با هم خیلی صمیمی بودند.
اثمر ساعت هشت صبح میرفت بانک و ساعت چهار دیگر میامد امروز هم منتظرش بودم تا بیایه بالاخره آمد با مادر جان احوال پرسی کرد آمد به اتاق.
اثمر: همتا میشه برم یک گیلاس آب بیاری.
همتا: چشم حتماً میارم.
اینه بگیر.
اثمر: تشکر.
همتا: می خواستم یک گپ برت بگویم.
اثمر: بگو می شنوم.
همتا: در مکتب تمام مضامین را یاد دارم اما ریاضی برم سخت است میشه همرایم در درس هایم کمک کنی.
اثمر: اوووو وییی مه ایقه حوصله ندارم.
همتا: 🥺🥺
خو درست است.
اثمر: دیدم ناراحت شد چیزی نگفتم لباس هایم را تبدیل کردم وضو کردم نماز خواندم با خود فکر کردم اگه کورس شامل اش کنم باز دلم نشد نمیفامم چرا بخاطرش غیرتی شدم تصمیم گرفتم از طرف شب خودم برش ریاضی درس بتم چون ریاضی مضمون دلخواه ام بود در مکتب و زیاد یاد دارم.
رفتم پیش مادرم شان همه گی در صالون بودن چای می خوردن مه هم رفتم همه گی قصه می کردن اما همتا ناراحت بود معلوم میشد حتماً در مکتب استاد سوال کرده در ریاضی و ای یاد نداشته دلم به حالش سوخت.
تصمیم گرفتم از طرف شب برش درس بتم زیر دستم باشه کمی هوشیار شوه.
😑😑😑
همتا: شب شد همه کنار هم یکجا غذای
شب را نوش جان کردیم رفتم آشپز خانه به صبح خمیر کردم خانم لالا حمزه مریض بود ظرف ها را شستم آشپز خانه را پاک کدم جمع کردم بعدش وضو کردم نماز خواندم با مادر جان شب بخیری کردم رفتم به اتاقم بکس مکتب را گرفتم پیش روی یکی از مبل ها پایین نشستم کتابهایم را روز میز چیدم کارخانگی هایم را انجام دادم به درس های فردا آماده گی گرفتم به جز ریاضی حیران ماندم چی کنم دیدم اثمر ده کمپیوتر مصروف است، مظلومانه طرف اش دیدم.
اثمر: بعد از نان شب آمدم به اتاقم یک بلوس با شورت پوشیدم روی تخت خوده انداختم ده کمپیوتر لیست کارمندان را تهیه می کردم که همتا داخل شد پنجابی بنفش پوشیده بود چون سفید بود بسیار برش نمود میداد بخاطریکه متوجه نشه زیر چشمی سیل داشتم اش 😂😂.
دیدم مصروف درس های خود است، وقتی درس اش تمام شد نوبت مضمون ریاضی شد، خوب متوجه اش بودم خیلی معصومانه طرفم سیل کرد باز گفت.
همتا: اثمر.
اثمر: بلی
همتا: ....اممممم.....چیز است
اثمر: چی بگو
همتا: سوالات ریاضی را برم حل میکنی؟؟؟
لطفاً 🥺🥺
اثمر: مگم تو ده صنف نبودی، مه از کجا بفامم درس های تره.
همتا: مه هم کمک میشم یاد گرفتیم کمی زیاد نی.
اثمر: خواستم آزارش بتم.
درست است میکنم اما شرط دارم.
همتا: درست است بگو چی شرط داری هر چی بگویی قبول می کنم.
اثمر: اول بعد از ای هر شب مه سر تخت خواب میشم.
همتا: ها درست است قبول دارم.
اثمر: دوم هر شب پیش از خواب برم یک گیلاس شیر آماده کو.
همتا: درست است آسان است.
اثمر: سوم لباس هایم را بعد ازی خودت بشوی و اتو کو.
همتا: درست است میکنم.
اثمر: و دگه زیاد همرایم زبان نکو هر چی گفتم بگو به چشم سلطانم.
همتا: 😒😒
با یک حل کردن سوال ایقه شرط های زیاد.
اثمر: دلت تصمیم به دست خودت است.
همتا: چند لحظه با خود فکر کردم مجبور بودم قبول کنم چون او دختر احمق نرگس بسیار خوده ده صنف خیله خیله می کنه.
درست است قبول دارم.
اثمر: پس بیا شروع کنیم.
یک کتابچه جدید بگیر ریاضی را از ابتدا شروع می کنیم تایم درسی ات هم از ساعت ده الی یازده شب اول درس می خوانیم در آخر هم کارخانگی مکتب را همراهی خودت حل میکنم.
همتا: چی راستی تشکر تشکر خیلی خوب میشه به دوش رفتم سر تخت محکم ده بغل گرفتم اش از خوشحالی زیاد.
اثمر: دیوانه از خوشحالی زیاد دوید آمد بغلم کرد از حرکت ناگهانی اش تعجب کردم مه هم دست هایم را دور کمرش حلقه کردم خیلی یک حس عالی بود خیلی یک بوی خوب میداد به یک لحظه همه چیز را فراموش کردم سرم را در لای موهای بلند اش فرو بردم از عطر بدنش خوب بوی کردم.
همتا: اثمر ایتو محکم بغل کرد بیخی یک رقمک شدم قلبم تند تند می تپید خیلی بغلش آرام و راحت بود می خواستم قرار ده بغلش خواب شوم اما زود پس اش زدم.
چی میکنی استاد وقت ما ضایع میشه باید درس خوده شروع کنیم.
اثمر: با گپ های همتا به خود آمدم گفتم مزه داد 🥴
همتا: 😳😳چییی مزه داد.
اثمر: بغل.
همتا: خبر نبودم استادم ایقدر بی ادب است.
اثمر: چرا بی ادب زنم استی دلم، یک شرط دگه هم اضافه شد.
همتا: باز چیییی
اثمر: پیش از درس خواندن و بعد از درس خواندن یک بغل 🙂🙂.
همتا: خدا یا صبر بتی دیوانه میشم، نمیشه امکان نداره.
اثمر: پس درس ریاضی هم نیست.
همتا: خو درست است قبول است.
اثمر: یک کتابچه آورد برش از حساب شروع کردم خوب بود لایق بود زود یاد می گرفت، امشب زیاد درس اش دادم بعدش سوالات کارخانگی مکتب را همرایش حل کردم خیلی خوش شد خوابش هم گرفته بود هر دقه فاجعه می کشید.
همتا: از درس ها زیاد لذت بردم یاد گرفتم سوالاتم حل شد خیلی خوابم گرفته بود، تشکر استاد جان به امشب همقدر کفایت میکنه مه خواب میشم.
بالشت ام را کش کردم می خواستم خواب شوم که اثمر گفت.
اثمر: چی گپ است سر تو.
همتا: چی است می خواهم خواب شوم.
اثمر: به نظرم شرط ها را فراموش کردی سر تخت خودم خواب میشم، شیر هم برم جوش نکردی.
همتا: آزارم نتی خوابم گرفته ده ای گرمی شیر را چی میکنی خواب شو.
اثمر: نوچ نوچ نمیشه.
همتا: لطفاً 🥺🥺.
اثمر: درست است از شیر منصرف شدم شرط آخری هم یادت رفت.
همتا: 😭😭😭
باز چی مانده دیوانیم کدی خوابم گرفته آزارم نتی.
اثمر: بغل مانده.
همتا: خو بیا بغل کو.
اثمر: کمپیوتر را دور کردم نزدیک رفتم بغلش کردم هنوز هم یک حس ناآشنا داشتم نمیفامم چرا از همتا خوشم آمده بود چندی قبل فکر می کردم با همتا بدبخت میشم، خوب محکم بغلش کردم خیلی خوابش گرفته بود همتو ده بغلم بود موهایش را نوازش کردم دیدم خوابش برده.
روی تخت انداختم اش خودم رفتم روی یکی از مبل ها خواب شدم خیلی احساس آرامش و خوش داشتم.
*****
همتا: روز ها در حال گذر بود امتحانات سالانه یک هفته بعد شروع میشد زیاد درس می خواندم اثمر هم هر شب برم درس میداد اما زیاد آزارم میداد روز به روز در حال تغییر بودم درس های خودم را بیشتر می خواندم در کارهایی خانه هم سهم می گرفتم.
اثمر، مادر جان ، پدر جان، حمزه لالا زیاد تشویق ام می کردند کتاب مطالعه می کردم انگلیسی ام خیلی خوب بود.
از خداوند بسیار شکر گزار بودم، روز به روز علاقه ام به اثمر زیاد میشد بسیار برم باارزش و خاص شده بود.
بالاخره امتحانات سالانه هم رسید زیاد درس می خواندم زندگی ما به خوشی سپری میشد کنار هم خوش و آرام بودیم بعد از ختم امتحان ما یک مدت رخصت بودیم بعدش رفتیم پارچه گرفتن خیلی استرس داشتم در مکتب هیچ کس نمی فهمید مه سنوی مدیر مکتب هستم حتی استادان نمی فهمیدن محفل گرفته بودن و اول نمره های صنف را روی استیج که آماده کرده بودند پارچه و تقدیر نامه می دادند که در بین آن ها یکیش خودم بودم از خوشی و تعجب زیاد دهنم باز مانده بودم هیچ نمی توانستم حرکت کنم اول نمره شده بودم تمام نمرات ام پوره بود حتی در ریاضی محفل به پایان رسید با تمام هم صنفی هایم و استادایم خدا حافظی کردیم خوش و خوشحال خانه آمدم همه گی برم تبریکی دادند به شب منتظر اثمر بودم که بیایه وقتی آمد پارچه ام را نشان اش دادم زیاد از پیش اش تشکری کردم اما همیشه می گفت تشکری نکن بجایش بیا بغلم کن.
در زمستان هم تمام کتاب های صنف یازده را گرفتم با اثمر خواندم می خواستم صنف یازده را امتحان بتم و صنف دوزاده را بخوانم، موفق هم شدم سه ماه زمستان زیاد درس خواندم زحمت کشیدم تاریخ بیست حوت رفتم امتحان دادم کامیاب شدم در ماه حمل صنف دوازدهم شیشتم. سال مادرم، پدرم و برادرم پوره شد خانواده اثمر یک خیرات کردن همه مردم را دعوت کردن نان دادن ختم کردند.
شانزده ساله شدم اثمر برم روز تولد گرفته بود بسیار خوش گذشت کوشش می کردم درس هایم را بخوانم تمام کنم به آرزو هایم برسم می خواستم یک داکتر موفق شوم، بخاطر داکتر شدن زیاد کوشش می کردم.
ادامه دارد..
خواندی لایک کمنت کن
26/08/2026
دوستا اسم صفحه را چگونه تغیر بدهم
هر نام که انتخاب میکنم میگه خلاف قوانین فیسبوک است
25/08/2026
*داستانِ : عروس خورد سال*
*قسمت : اول _ دوم*
نشر نرگس
*شروع داستان:-*
سلام نام من اثمر عزیزی است، یکی از باشنده گان شهر زیبای کابل ۲۳ ساله استم فارغ التحصیل از رشتهٔ اقتصاد کارمند یکی از بانک ها در شهر زیبای کابل، قد بلند دارم چشم های عسلی ، جلد سفید یک بچه جدی و مسوولیت پذیر هستم.
أولاد دوم خانه استم یک برادر دارم بنام حمزه از من کرده کلان تر است عروسی کرده دو طفل ناز داره یک خواهر دارم بنام کوثر که خورد خانه است و خیلی نازدانه پدرم هم چنان مدیر است در یکی از مکاتب خصوصی مادرم خانم خانه شکر خدا اقتصاد ما خوبس خانواده آرام و خوشحال دارم از خداوند سپاس گزار استم داستان زندگی ام از روزی شروع شد که یک روز از وظیفه وقتر به خانه آمدم:
اثمر: السلام علیکم!
مه آمدم مادر
مادر کجاستی بیا که بچه جذاب ات آمد.
☹️☹️☹️
چرا هیچ کسی جواب نمیته بوت هایم را کشیدم داخل اطاق مادرم شدم دیدم مادرم، کوثر و ینگه ام هر دوی شان گریه داره.
چی شده مادر جانم چرا گریه داری.
مادرم هیچ گپ نمیزد فقد اشک می ریخت، چی شده ینگه جان مادرم را چی شده چرا گریه دارین.
یکی برم یک چیزی بگویه.
نوریه ( مادر ): بچیم چی بگویم خاک به سرم شد 😭😭.
اثمر: خدا نکنه مادر جانم چی شده برم بگو.
مادر: خالیت یگانه خواهرم امانت پدر و مادرم ده راه حادثه کردن خالیت با شوهرش و بچه گک خورد اش شهید شدن 😭😭😭.
اثمر: انا الله و انا اله راجعون.
مادر آرام باش هر چی خواست اللّٰه باشه همو میشه حتماً همی نصیب و قسمت شان بوده.
مادر: پدرت زنگ زده بود ده راه است بخیر میریم مزار شریف برادر های شوهر خالیت اجازه نمیتن اینجا بیاین.
اثمر: درست است مادر جان مام میرم فقد آرام باش.
ینگه جان شاید چند روز اونجه باشیم یک دو جوره لباس برت بگیر آماده شوین.
رفتم ده یک بکس لباس به مادرم پدرم و خودم ماندم مادرم هیچ آرام نمیشد برش جگر خونی خوب نیست اما هیچ گپم را گوش نمی کرد.
مادر: خواهرم جوان بود چطور کنم خدا یا برم صبر بتی همتا جانم چطور شوه یک خاشه دختر است خدایا صبر بتی.
اثمر: مادر آرام باش،
پدرم و حمزه آمدن حمزه موتر را روشن کرد همهٔ ما در موتر نشستیم حرکت کردیم طرف مزار شریف واقعاً راه خیلی طولانی بود حالت مادرم هیچ خوب نبود.
به تشویش مادرم بودم ساعت هشت شب به مزار شریف به خانه خالیم رسیدیم همه گی آمده بودن ایور های خالیم ننو هایش خسر کلان اش تمام شان بودن ، هیچ خسته گی راه را نفامیدیم خالیم شان در شفاخانه بودن شب همه گی ماتم گرفته بودن همه گی بخاطر دختر خالیم جگر خون بودن که ده ای سن کم سرپرست خود را از دست داده.
البته دختر خالیم است ولی مه هیچ ندیدیم اش فقد در طفولیت دیدیم اش چون وظیفهٔ شوهر خالیم در مزار بود به همیشه مزار آمدن مادرم با پدرم و کوثر میرفتن ولی مه نمیرفتم مصروف درس ها و وظیفه خود میبودم سرم بسیار درد داشت به تشویش مادرم بودم از اتاق زن ها صدای گریه میامد بسیار سخت است.
بلاخره این شب سیاه تمام شد خالیم شان را از شفاخانه آوردیم کارهایی که ضرور بود را انجام دادیم در یک روز سه مُرده از یک خانه واقعاً تحمل کردن اش ناممکن است.
مهمان ها هم زیاد بودن مراسم خاک سپاری و ختم تمام شد سه روز مکمل غذا دادیم به مردم اعضای خانواده هیچ کس لب به غذا یا آب نمیزد یک هفته در مزار بودیم وضعیت مادرم هیچ خوب نبود میخاستم کابل بیایم تا وضعیت مادرم خوب شوه روز جمعه برای آمدن آماده گی گرفتیم اما....
اثمر: می خواستیم حرکت کنیم به طرف خانه ما که مادرم به ایور خالیم گفت: به اجازه تان همتا را با خود ما میبریم، میخایم یگانه امانت خواهرم پیش خودم باشه.
امین: چی میگی خواهر امکان نداره. همتا پیش ما میباشد اینجه کاکایش زنده است خودم سرپرستی اش را به عهده میگیرم مثل دخترای خودم ازش نگهداری میکنم، مردم پشت ما چی خواهد گفتن که پدر و مادرش مُردن دختر را خالیش کلان میکنه باز تو ده خانه خود یک بچه جوان هم داری ما نمیخایم بد نام شویم.
اثمر: با شنیدن گپ های کاکای همتا اعصابم خراب شد چی گفته میرفت،
مادر بیا که بریم همتا را چی میکنی بان با کاکاهایش زنده گی کنه.
نجیب: زن فعلاً حال اینا خوب نیست بریم باز به فرصت خاد آمدیم امید وار استم از همتا درست نگهداری کنن.
اثمر: نمیفامم ای همتا چی داشت به ما چی هر جای که زندگی میکنه، مادرم را به سختی راضی ساختیم حرکت کردیم سیزده ساعت راه بود خیلی خسته کن ساعت ۹ صبح از مزار حرکت کردیم ده و نیم شب به خانه خود ما رسیدیم مستقیم به اتاقم رفتم خواب شدم یک هفته رخصتی از دفتر گرفته بودم شکر بچه رییس بانک دوست نزدیک ام بود به آسانی رخصت گرفتم از خسته گی زیاد چشم هایم سنگینی می کرد و خواب شدم.
روز ها در حال گذر بود مادرم بسیار زیاد جگر خونی می کرد یک ماه از مرگ خالیم گذشت مادرم بسیار زیاد مریض شد پیش هر داکتر می بردیم می گفتن تاثیر تشویش و ناراحت بودن است کم غذا می خورد نمی توانستم مادرم را در ای وضعیت ببینم.
امروز صبح از خواب بیدار شدم بعد حمام کردن نماز صبح را ادا کردم صبحانه نوش جان کردم رفتم طرف وظیفه تا ساعت سه در بانک بودم بعدش آمدم دیدم کسی خانه نیست تنها کوثر خواهرم خانه است پرسیدم کوثر قند لالایش مادرم کجاست؟
کوثر: سلام خوش آمدی لالا، خانم کاکای همتا به مادرم زنگ زده بود به مادرم یگان چیز گفت وضعیت مادرم هم خیلی خراب شد ضعف کرد پدرم حمزه و ینگه ام رفتن شفاخانه شاید حالی بیاین.
اثمر: اووو هی یکی خو ای همتا هیچ ما ره نمیمانه باز چی گپ شده 😒.
یک گیلاس آب سرد نوشیدم دیدم موتر حمزه آمد دروازه گراج را باز کدم همه گی شان آمدن داخل لب و روی شان کشال بود غمگین معلوم می شدن دست های مادرم را بوسیدم چون خسته بودن با کوثر رفتم آشپزخانه جوس سرد لیمو برشان آماده کردم آمدم داخل اتاق هنوز هم مادرم گریه داشت بیخی اعصابم خراب شد.
مادر باز چی شده؟؟
مادر: بچیم ایور های خالیت چندان مردم نیستن تمام روز سر دختر بیچاره ظلم می کنن یکی از قرض دار های شوهر خالیت ازشان قرض خوده خواسته اینا هم در مقابل قرض دختر خورد را میتن.
پدر: نمیفامم اینا چی رقم مردم استن هیچ از خدا ترس ندارند.
پیسه زیاد نیست یک لک افغانی است عمقدر را داده نمیتانن.
حمزه: همتا دختر مقبول است نام خدا مطمین استم ای موضوع را بهانه کردن شاید پیسه زیاد بگیرن.
مادر: 🥹🥹 دختر بیچاره ام.
یک کاری کو مردکه ای قسم خو نمیشه یگانه امانت خواهرم همتا است.
پدر: باید بریم مزار قرض را مه از پیسه خود میتم بیازو زیاد نیست اما همتا دخترم چطور میشه او بیچاره ره کجا راحت میمانن.
حمزه: همو روز خو خوب می گفت که مثل دخترم ازش مواظبت می کنم مردم خدا نا ترس استن توبه.
مادر: اگه همتا دخترم را به اثمر بگیریم؟
پدر: خوب گپ است.
حمزه: کار نیک است اثمر چی نظر داری؟
اثمر: ای شما چی می گوین همو قرض را بتین بس خلاص مه او دختر را نمیخایم لت می کنن بکنن به ما چی ☹️☹️
پدر: بچیم ای تو چی میگی.
مادر: از چی وقت بچهٔ مه ایقدر سنگ دل شده کاش میماندن همتا را خانه بیارم.
اثمر: از اتاق برآمدم رفتم به اتاق خودم بیخی اعصابم کم کم خراب میشد مره چی به او همتا است هر چی است.
اما مادرم چطور خاد شد تشویش کده خوده دگام مریض خاد ساخت یا خدایا تو برم یک راهی را نشان بتی.
ملای دیگر آذان داد وضو گرفتم رفتم مسجد از مسجد آمدم پیش مادرم نزدیک اش شیشتم سلام دادم اما قهر بود از پیشم هیچ همرایم گپ نزد.
رفتم به اتاقم یک کتاب مطالعه کدم هیچ بالای کتاب تمرکز نداشتم تمام هوش و فکرم طرف مادرم بود یک طرف مادرم از دگه طرف همتا اگه هر دوی شان را راحت بسازم زندگی خودم چطور میشه تفاوت سنی هم داریم با یک دختر پانزده ساله عروسی کنم همراهی یک اشتک توبه کدیم خدایا به کدام روز رسیدم.
نان شب آماده شد همه گی سر دستر خوان بودند.
پدر: فردا بخیر میریم مزار صبح ساعت هفت حرکت می کنیم از مکتب به دو روز رخصت گرفتیم.
اثمر: طرف مادرم دیدم هیچ به غذا دست هم نزده بود ده فکر غرق بود دلم طاقت نتوانست، مام گفت قبول دارم همتا را از پدر کلان اش خواستگاری کنین.
پدر: راست میگی بچیم.
اثمر: بلی ها.
پدر: آفرین به بچه شیرم.
مادر: قبول کدی بچیم شکر که خدا تره برم داده.
اثمر: همه گی بسیار خوش شدن مادرم از خوشحالی زیاد گریه کرد دست هایش را بوسیدم در آغوش گرفتم اش شکر که استی مادر جان گریه نکو اینه برت سنو میارم ساعتت همرایش تیر میشه.
صبح شد مه با مادرم و پدرم رفتیم مزار صبح حرکت کردیم سیزده ساعت ده راه بودیم یگان چیز خوراکی همراهی خود گرفتیم ساعت نه و نیم شب رسیدیم خیلی خسته بودم راننده گی آدم را خسته می سازه گر چه چند جای مانده گی گرفتم ولی باز همو رفتیم خانه پدر کلان همتا کاکاهایش همه با هم زندگی می کنند پدر کلان اش زنده است نمیفامم چی خاد شد رفتیم داخل با همه گی احوال پرسی کردیم نان خوردیم چای خوردیم میوه تازه آوردن خوب قدر و عزت کردن هیچ همتا را ندیدم، نمیفامم چی قسم است در طفولیت دیده بودم اش ولی چند سال میشه که ندیدیم اش چقدر جالب با کسی ازدواج میکنی که هیچ ندیدیش شکر خدا خودم خو خیلی جذاب و مقبول استم 😐🤫.
گپ ده گپ اونا درباره قرض دار یاد کردن پدرم گفت قرض را مه میتم هر قدر پیسه که باشه و در مقابل همتا را از شما به بچه ام خواستگاری می کنم پدر کلان اش آدم خوب معلوم میشد رضایت نشان داد ولی دو دانه کاکایش زیاد گپ ها زدن اما مهم پدرشان بود یک بچه کاکای همتا إلیاس نام داشت بسیار بد بد طرفم سیل داشت.
بالاخره تصمیم به ای شد که کمی فکر کنن و بین خود و همراهی همتا مشوره کنن، به ما جای خواب آماده کرده بودن رفتیم داخل اتاق از خسته گی زیاد زود خوابم برد صبح بیدار شدم بعد از خواندن نماز صبح صبحانه خوردیم مه همراهی پدرم و مادرم رفتیم سر قبر خالیم، شوهرش و بچه گک اش یک ساعت همونجه بودیم مادرم زیاد گریه کرد دوباره آمدیم خانه در حویلی دو دانه دختر را دیدم ولی نفامیدم کدامش همتا است یکی از دخترا خیلی برم آشنا بود اما چیزی که توجه مره به خود جلب کرد ای بود که یک طرف رویش کبود بود لب پایین اش ورم کرده بود دست اش هم کبود بود وقتی ما را دید عاجل داخل اتاق شد مه همراهی پدرم رفتیم پیش مردا مادرم رفت ده دگه اتاق باز هم پدرم مسأله عروسی را یاد کرد پدر کلان اش قبول کد گفتن شیرینی میتیم برتان دختر قبول کرده.
ناراحت شدم گفتم کاش قبول نمی کرد مره بدبخت می سازد ای دختر😩😩.
اما کاکایش گفت دو لک افغانی دگه هم بتین.
پدرم هم قبول کرد، مچم اینا چی رقم مردم استن فقد ما سر بانک شیشتیم.
پدرم گفت که ما عروسی را زود می کنیم و همتا را خانه میبریم چون همه گی وظیفه دار استیم هربار آمده نمیتانیم.
پدر کلان همتا قبول کرد گفت محفل کوچک میگیریم در خانه بدون ساز و سرود شیرینی دادن مادرم زیاد خوشحال بود اما او إلیاس بد رقم اعصابش خراب بود وقتی که پدرکلان اش قبول کرد می گفت نی ای قسم نمیشه خود ما از همتا مواظبت می کنیم، اگه عروسی هم کنه باید به مه بتین چون بچه کاکایش استم، ایتو بچه بی شرم توبه بیخی هیران بودم از همی خاطر دو لک دگه هم خواستن فکر کرده بودن منصرف میشیم اما پدرم گفت درست است میتم هرقدر پیسه بگوین میتم برتان، همقدر پیسه ره به مه مفت میدادن زن را چی کنم 🙁😑.
دو روز در مزار بودیم شیرینی گرفتیم بعدش آمدیم به خانه خود ما ده خانه همه گی خوش بودن جز مه.
هر روز که از وظیفه میامدم میدیدم اتاقم تغییر کرده مادرم اتاقم را پاک کاری کرد رنگ کردن تخت دونفره فرمایش دادن پرده و کوچ گرفتن به اتاقم اوووف یعنی حالی اتاقم با کسی دیگر شریک میشه که نمیخایم اش 😑😑
ادامه دارد خواندی لایک کمنت کن
25/08/2026
🙄😑
25/08/2026
میلاد پیامبر عشق و رحمت حضرت محمد مصطفی (ﷺ) مبارک باد
❤✨
Be the first to know and let us send you an email when قاب گفتگو Qabe Goftogo posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.