قاب گفتگو Qabe Goftogo

  • Home
  • قاب گفتگو Qabe Goftogo

قاب گفتگو Qabe Goftogo 🇦🇫💔 🇺🇸 Qabe Goftogo 👇🏻🥰

انتخاب دست شماست  ❤ بهترین عکس دنیاتاریخچه  #عکاسی⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️با کشف دو اصل بحرانی آغاز شد: اولی تصویر obs...
13/12/2025

انتخاب دست شماست

بهترین عکس دنیا
تاریخچه #عکاسی
⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️
با کشف دو اصل بحرانی آغاز شد: اولی تصویر obscura دوربین، دومی کشف این است که برخی مواد با قرار گرفتن در معرض نور[۲] به طور قابل مشاهده تغییر می شوند. هیچ مصنوعات یا توضیحی که نشان دهنده هرگونه تلاش برای ثبت تصاویر با مواد حساس به نور قبل از قرن هجدهم باشد وجود ندارد.
نمایی از پنجره در Le Gras ۱۸۲۶ یا ۱۸۲۷، که گمان می رود اولین عکس بازمانده از دوربین باشد. [1] تقویت مجدد (چپ) اصلی و رنگ بندی شده (راست).
در حدود سال ۱۷۱۷، یوهان هاینریش شولزه از یک تخته حساس به نور برای ثبت تصاویر حروف قطع شده روی بطری استفاده کرد. با این حال، او به دنبال دائمی کردن این نتایج نبود. در حدود سال ۱۸۰۰، توماس ودگ وود اولین مستند قابل اعتماد را انجام داد، هرچند تلاش ناموفق برای ثبت تصاویر دوربین به شکل دائمی. آزمایش های او عکس های مفصلی را تولید کردند، اما ودگ وود و همکارش هامفری دیوی راهی برای ترمیم این تصاویر پیدا نکردند.
در سال ۱۸۲۶، نیکفور نیپس برای اولین بار موفق شد تصویری را که با دوربین ثبت شده بود تعمیر کند، اما حداقل هشت ساعت یا حتی چند روز در معرض دوربین قرار گرفت و اولین نتایج بسیار خام بود. لوئیس داگور، همکار نیپس به توسعه فرایند داگورئوتایپ پرداخت، اولین فرایند عکاسی به طور عمومی و تجاری قابل دوام است. داگرئوتایپ تنها به چند دقیقه در معرض دید دوربین نیاز داشت و نتایج واضح و با جزئیات تولید کرد. در ۲ آگوست ۱۸۳۹ داگور جزئیات روند را به اتاق همسالان در پاریس نشان داد. در 19 آگوست جزییات فنی در جلسه آکادمی علوم و آکادمی هنرهای زیبا در قصر انستیتوت همگانی گردید. (به خاطر اعطای حقوق اختراعات به عموم، داگور و نیپس، سالنامه های سخاوتمندانه ای برای زندگی اعطا شد. )[3][4][5] هنگامی که فرایند داگورئوتایپ مبتنی بر فلز به صورت رسمی برای عموم نشان داده شد، رویکرد رقیب
نویسنده:
#الله #محمد

داستان جوانى كه نماز نمى خواندوپيامبر را در خواب دیددر شهر كوجک جوانى زندكَى ميكردكه دل مهربان داشت اما نسبت به نماز بى ...
10/12/2025

داستان جوانى كه نماز نمى خواند
وپيامبر را در خواب دید

در شهر كوجک جوانى زندكَى ميكرد
كه دل مهربان داشت اما نسبت به نماز بى اهميت بود
كَاهى صداى آذان را مى شنيد اما با خود ميكَفت خداوند بخشنده است بعدا جبران
میکنم و به دنبال كار تفريح سرګرمی ميرفت
وشب ها خسته به خاب ميرفت !! بى آن سجده كرده باشد؟؟ شبى در خواب ديد كه قيامت برپاست آسمان تيره شده!!
كوه ها مثل پشم پراكنده اند ومردم هراسان در ميدان محشر كَرد آمده اند
صحنه هولناک ودر عين حال با شكوه بود صف هاى بلند وبى پايان !!
وهركس چشم به نامه اعمال خود دوخته بود
ناګهان فرشته ندا داد [ كفت فلانى بيا جلوو] قلب جوان از ترس فرو ريخت با پاى هاى لرزان به جلو رفت نامه اعمالش به دستش داده شد ولى وقت بازش كرد جز سياهى ترك،نماز..
بى توجهى به نماز ولحظه هاى عمدا آذان را نشنيده كَرفت جيزى در آن نبود
سرش را پاين انداخت واشك در جشمانش حلقه زد ناګهان از دور نور عظيم ودل انكيز ديدة شده (مردم با احترام كنار رفتند
كسى كَفت [پيامبر اكرم ص مى آيد]
دل جوان روشن شد با اميد دويد وخود را بر پيامبر رساند وبا ګریه كفت!! اى رسول خدا كمكم كن شفاعتم كن
من امت توهستم يارسوالله ص
اما پيامبر با جهره اندوهناك به او دید فرمود
فرزندم من تورا نميشناسم تودر دنيا ياد من وياد خدايم را فراموش كردى بودى جګونه توقع دارى امروز من تورا ياد كنم؟؟
تونماز را ترك كردى آن ستون دين را آن عهد بندګی را
امروز وقت پشیمانی نيست!!!!
جوان از شدت شرمندګی به زمين افتاد وناګهان از خواب پريد»»
عرق سرد بر پيشانى اش نشسته بود
وبا وحشت اطرافش را نكَاه كرد وفهميد هنوز زنده است ......
آن شب برخاست وضو كَرفت و اولین نماز واقعى عمرش را با اشك خواند..
نوت: فرصت کی امروز برای عبادت دارید فردا نخواهید داشت.

داستان واقعی ارسالی شدهقسمت دوم آخرنشر باران https://whatsapp.com/channel/0029Vb5nmbN4SpkPsFrhab0Eخوب بلاخره تصمیم گرفتی...
08/12/2025

داستان واقعی
ارسالی شده
قسمت دوم آخر
نشر باران

https://whatsapp.com/channel/0029Vb5nmbN4SpkPsFrhab0E

خوب بلاخره تصمیم گرفتیم جدای شان کنیم اوناپشتون بودن ومیگفتن درقانون ما جداکردن نیس خوب من که احمق بودم همه درپشتش ایسادمیشدم میگفتم پسرتان خاهرم رادوست نداره باید جداشون خوب بازیاد جنجال گفتن رهامیکنیم اماباید پول بدین تاپسرمادگه نامزد شوه یاهیچ جدانمیکنیم اوناهمیشه مرا ملامت میکردن میگفتن تویادش میتی خوبرادرم قبول کرد برایشان پول زیاد داد وپسر راهم دردگه جانامزد کردن بعد دیدم که این با اون پسری که من دوست داشتم زیاد حرف میزد میگفتم چرا میگفت لالایم است خوچون من لالا خانده داشتم میگفتم شاید مثلمه فقط لالایش باشه وقتی همکارایم خبرشدن گفتن توچرا میمانی اونا زیاد باهم گپ بزنن مسج میکردن اما وقتی مه تلفونش رامیخاستم برام نمیداد یامسج هاراپاک میکرد بازمیداد من گفتم من که با اون حرف نمیزنم پس توهم دگه حرف نزن گفت درست است اماپنهان بااوحرف میزد خوب من یک دختر خوش قلب ومهربان استم به اون گفتم من وتوجداشدیم دگه برام مسج نکن خواوقبول نمیکرد منم ازدروغ برش مسج میکردمکه دگه کس را دوست دارم پشتم را رها کن خوب یکسال بعد خبرشدم اینا باهم ارتباط دارن برش گفتم تونمیشرمی باخاهر من تو رابطه استی او تمام مسج هایش رافرستاد گفت خاهر توگفته دوستت دارم بامه باش ثنا بادگه کس است درحالیکه من باهیچ کس نبودم خوب من گفتم چرا اقسم کردی گفت دروغ میگه مه نکردیم خومه گفتم دلتان مقصد همه ازمن خبرداره بعد است باتوباشه خاهرم منکر شد گفت مه نگفتیم اوبچه گفت برمه عکس وفلم سکس روان کرده ازخوده اگرتوپس همرایم دوست نشیتمامش را درصفحهات مجازی مندازم من که دختری سرشاربودم وفکرمیکردم او اقسم پسرنیستگفتم هرچی میکنی بکن گروپ جورکرده بود من خاهرم واون درگروپ مسج نمیکرد درشخصی برش میگفت خیره نکومه سرت اعتبارکردم بازاوتمام مسج هایش را اسکرین میگرفت به مه میفرست بعد منگفتم درست است پس باهم میباشیم اما اقسم نکو بخاطریکه برادرم گفته بود که بعدازجداشدن گپی بشنوم تورامیکشم منم قبول کرده بودم امااون پسرهم بامه بود وهم با او من چند وقتش بعدش گفتم نمیخایمت چون مسج هایشان رادیده بودم گفتم هربدی که میکنین بکنین خاهرم رامیگفتم چرا مسج میکنی صدقسم میخورد میگفت نمیکنم چند سالگذشت تقریبا سه سال بعد منم بایک پسردگه آشناشدم اما ازاون درس گرفته بودم این رابه هیچ کدام خاهرایم معرفینکردم اما دلم پیش همون جامانده بود ای پسری خوبی بود خوبازم با اون چهارسال باهم بودیم نمیتانستم فراموشش کنم اما وقتی یادم میامد باخواهرم است دلم بد رقم میشد به خاطرهمی هرقدرسختمیبود تحملمیکردم خوب دوسال بعد پشت خاهرم خاستگار روان کرد من هیچی نگفتم فقط گفتم نکن بعد ازدواج برت تنه نته بگه همرای خاهرت بودم بخاطریکه ماهموبغل کرده بودیم اماخاهرم گفتمن خبرندارم که اوخاستگارآمده پسربرام مسج کرد که توچرا ممناعت میکنی مه پخاهرت همو دوست داریم مه گفتم کارندارم گفت اگرتوفامیلت را راضی نکنی مه تمام عکس
های جوره یی مه وتورابه برادرت میفرستم

بعدا تمام عکس هایم رابرای برادرم فرستاد برادرم هم خیلی عصبانی شده بود من هیچی نگفتم تمام فامیل فکرمیکردن پسراونا پشت مه خاستگار روان کرده اما مادرش پشت اومیایه بعدازاون بچه پشیمان شد شماره خوده تبدیل کرد گفت اوشماره ام حک شده ومه هیچ چیزبرای شما روان نکردیم به برادرم زیاد عذرکرد وبرادرم هم خاهرم راداد ونامزد شدن اما اون هنوزم مرا دوست داره دردست نام من نوشته است گفتم پاک نکرد میگه مه ازتو انتقام میگیرم نمیمانم باکسی دگه ازدواج کنی من عاشق یک پسر دگه شده بودم سه سال باهم بودیم با اوخیلی راحت بودم زیاد دوستش داشتم اما نمیدانم اورا چی شده بود پسان خیلی تغییر کرد همیش میگفت مصروف استم منم ازش دلسرد شدم وگفتم دگه برام مسج وزنگ نکنی اما حالا خیلی برام سخت است دوریش هرشب باگریه میخابم دلم تنگ میشه براش وازیک طرف هم ای یازنیم همیشه مسج میکنه میگه کاری که بامه کردی مه درد کشیدم آلان تو را هم آرام نمیمانم باید مثل خودم درد بکشی خاستگار زیاد دارم هیچ کدام شان رانمیتانم قبول کنم بخاطریکه اورا فراموش نمیتانم نمیخوایم دربغل یکی باشم اما درفکرخیال بادیگری اما بااونم بوده نمیتانم زنده گی برام سخت شده هرخاستگار راکه جواب میتم فامیل قهرمیشه میگه چرا نمیگیری اما به اونا که گفته نمیتانم ومیترسم اگرکسی رابگیرم یازنیم هم تمام گذشته ام را برایش میگوید حیران هستم چی کارکنم میتانین برام یک توسعه کنین تا ازاین جهنم خلاص شوم اما الان هم به این نتیجه رسیدم که اگر گپ برادرم رامیگرفتم دراین مرحله نمیرسیدم ودوم هم درس گرفتم هیچ وقت بالاهیچ کس باورنکنم حتاخواهرخودهم

پایان

خواندی لایک کن

داستان واقعی ارسالی شده قسمت اولنشر باران سلام اسم من ثنا است امروزمیخوانم داستان زنده گی پرازغم و جنجال خود رابرای تان ...
06/12/2025

داستان واقعی
ارسالی شده
قسمت اول
نشر باران

سلام اسم من ثنا است امروزمیخوانم داستان زنده گی پرازغم و جنجال خود رابرای تان بیان کنم
من دخترکوچک خانواده است دوبرادرداشتم ویک برادرخانده شش خاهردارم یک برادرم راخیلی دوست دارم وبرادرم همیشه برام نصیحت میکرد که هیچ گاه بالای پسری عاشق نشو تازمانی که برادرم همراهم بود به هیچ پسری فکرنمیکردم اما از زمانی که برادرم وفات کرد زنده گی برایم خیلی دشوار شد چون درفامیل هیچ کس همرایم رفتارخوب نداشت منم بخاطر این که زنده گیم خوش بگذره درس خانده شروع کردم مکتبم تمام شد ورفتم رشته نرسنگ راخاندم علاقه ام بهرشته شرعیات بود اماطالبان آمدن وخاندن اون رشته رامنع کردن بعد رفتم وظیفه گردم دریکی کلینیک ها انجا دختران زیادی بودن همه باهم خوس بودیم خوب همه گی شان دوست پسرداشتن من نداشتم بعد همه میگفتن چرا نمیخایی دوست پسرداشته باشی خوب است یک نفر درزنده گیت باشه همرایش ساعتت تیرشوه خوزیادمیگفتن منم برخودفیس فعالکردم بخاطریکه وقتی اونا بانفری هایشان گپ میزدن من فیس بیبینم درفیس بایک پسرآشناشدم اون زیاد میگفت باهم دوست شویم اما نمیخاستم بعد وقتی دوستایم راگفتم اوناگفتن قبول کن بیبین چگونه پسر است شاید بتانین باهم خوش باشین اوازمن کرده خورد من 19سالم بود او 16من همیشه براش میگفتم توخورداستی میگفت نه من دوستت دارم سن وسالم برام مهم نیست من درکلینیک کارمیکردم اوهم مکتب میخاند وهم دردوکان مستری کارمیکرد زیاد وقت باهم بودیم من ازکسی که عملی میبودم بدم میامد اوسگرت میزند زیاد گفتمش نکن استفاده اما من رامیگفت نمیکشم بعد میرفت میکشید بافامیلش آشناشدم اونا گفتن ماپولدارنیستیم گفتم مشکل نیست فقط پسرتان رابگید سگرت نکشه پدرزیادگفتش اماهیچ به گپ نشد من هم تصمیمگرفتم ازش جدا شوم اون زیاد عذرمیکرد اما من سنگ دل بودم میگفتم تمام شد هرکارمیکردم ازم دورنمیشد زنگ میزد ازهرشماره خودش پدر مادرش اما من قبول نکردمبعد شماره اش رابه خاهرم دادم گفتم توهمرایش گپ بزن بگو ثنا دخترخوب نیست تاپشتم را رهاکنه درفامیل دوخاهرم همرای خاهرزادیم ازاون خبرداشتن که ما دررابطه استیم چون خیلی دوستش داشتم امانمیتانستم قبولکنم که اوسگرت بزنه به هموهرکارتوانستم کردم تا اون ازم جدا شوه خوب اون قبول نمیکرد یک روز پشت خانه ما آمد گفت چی کارکنم تاببخشیم منم گفتم ایران برو نه بخاطراینکه همرایم دوست بمانه گفتم اگر ایران بره مرا فراموش میکنه تاوقتی اونجا بود من همرایش گپ نمیزدم به خاهرم زنگ میزد پرسان مرامیکرد منم بعضی اوقات حرف میزدم بازمیگفتم مصروفم تابتوانم دلسردش بکنم اماخبرنی که خاهرم زیاد باهاش گپ میزد یک روزخبرشدم ازایران به خاهرم پول روان کرده البته او وقت خاهرم نامزد بود برش گفتم چرا روان کردی گفت ازم پول خاسته بود وقتی خاهرم راگفتم چرا ازاون پول خاستی گفتمن نخواستم خودش روان کرده برام گفتم اون پسرخوب نیست توهمرایش دگه گپ نزن بعد یک شب نامزدش خانه مابود که این براش زنگ زده بود نامزدش زیاد قهر شد گفت بیابیبین کی زنگ زده من که پشتبانی اش را کردم گفتم حتما کسی اشتباه کرده بعد بانامزد خود هیچ درست رفتارنمیکرد ماتاجک بودیم نامزدش پشتون بازهمیشه درخانه میگفت چرا مرا به اینادادین ماهم میگفتم تحمل کن درست میشه اما خبرنی که اوکسی دگه رامیخاست
سلام اسم من ثنا است امروزمیخوانم داستان زنده گی پرازغم و جنجال خود رابرای تان بیان کنم
من دخترکوچک خانواده است دوبرادرداشتم ویک برادرخانده شش خاهردارم یک برادرم راخیلی دوست دارم وبرادرم همیشه برام نصیحت میکرد که هیچ گاه بالای پسری عاشق نشو تازمانی که برادرم همراهم بود به هیچ پسری فکرنمیکردم اما از زمانی که برادرم وفات کرد زنده گی برایم خیلی دشوار شد چون درفامیل هیچ کس همرایم رفتارخوب نداشت منم بخاطر این که زنده گیم خوش بگذره درس خانده شروع کردم مکتبم تمام شد ورفتم رشته نرسنگ راخاندم علاقه ام بهرشته شرعیات بود اماطالبان آمدن وخاندن اون رشته رامنع کردن بعد رفتم وظیفه گردم دریکی کلینیک ها انجا دختران زیادی بودن همه باهم خوس بودیم خوب همه گی شان دوست پسرداشتن من نداشتم بعد همه میگفتن چرا نمیخایی دوست پسرداشته باشی خوب است یک نفر درزنده گیت باشه همرایش ساعتت تیرشوه خوزیادمیگفتن منم برخودفیس فعالکردم بخاطریکه وقتی اونا بانفری هایشان گپ میزدن من فیس بیبینم درفیس بایک پسرآشناشدم اون زیاد میگفت باهم دوست شویم اما نمیخاستم بعد وقتی دوستایم راگفتم اوناگفتن قبول کن بیبین چگونه پسر است شاید بتانین باهم خوش باشین اوازمن کرده خورد من 19سالم بود او 16من همیشه براش میگفتم توخورداستی میگفت نه من دوستت دارم سن وسالم برام مهم نیست من درکلینیک کارمیکردم اوهم مکتب میخاند وهم دردوکان مستری کارمیکرد زیاد وقت باهم بودیم من ازکسی که عملی میبودم بدم میامد اوسگرت میزند زیاد گفتمش نکن استفاده اما من رامیگفت نمیکشم بعد میرفت میکشید بافامیلش آشناشدم اونا گفتن ماپولدارنیستیم گفتم مشکل نیست فقط پسرتان رابگید سگرت نکشه پدرزیادگفتش اماهیچ به گپ نشد من هم تصمیمگرفتم ازش جدا شوم اون زیاد عذرمیکرد اما من سنگ دل بودم میگفتم تمام شد هرکارمیکردم ازم دورنمیشد زنگ میزد ازهرشماره خودش پدر مادرش اما من قبول نکردمبعد شماره اش رابه خاهرم دادم گفتم توهمرایش گپ بزن بگو ثنا دخترخوب نیست تاپشتم را رهاکنه درفامیل دوخاهرم همرای خاهرزادیم ازاون خبرداشتن که ما دررابطه استیم چون خیلی دوستش داشتم امانمیتانستم قبولکنم که اوسگرت بزنه به هموهرکارتوانستم کردم تا اون ازم جدا شوه خوب اون قبول نمیکرد یک روز پشت خانه ما آمد گفت چی کارکنم تاببخشیم منم گفتم ایران برو نه بخاطراینکه همرایم دوست بمانه گفتم اگر ایران بره مرا فراموش میکنه تاوقتی اونجا بود من همرایش گپ نمیزدم به خاهرم زنگ میزد پرسان مرامیکرد منم بعضی اوقات حرف میزدم بازمیگفتم مصروفم تابتوانم دلسردش بکنم اماخبرنی که خاهرم زیاد باهاش گپ میزد یک روزخبرشدم ازایران به خاهرم پول روان کرده البته او وقت خاهرم نامزد بود برش گفتم چرا روان کردی گفت

https://whatsapp.com/channel/0029Vb5nmbN4SpkPsFrhab0E
ادامه دارد لایک کنین

06/12/2025

مشهورترین ولسوالی افغانستان کدام است؟🇦🇫

  ❤️‍🩹😊🙏بهترین عکس دنیاتاریخچه  #عکاسی⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️با کشف دو اصل بحرانی آغاز شد: اولی تصویر obscura دوربین،...
06/12/2025

❤️‍🩹😊🙏

بهترین عکس دنیا
تاریخچه #عکاسی
⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️
با کشف دو اصل بحرانی آغاز شد: اولی تصویر obscura دوربین، دومی کشف این است که برخی مواد با قرار گرفتن در معرض نور[۲] به طور قابل مشاهده تغییر می شوند. هیچ مصنوعات یا توضیحی که نشان دهنده هرگونه تلاش برای ثبت تصاویر با مواد حساس به نور قبل از قرن هجدهم باشد وجود ندارد.
نمایی از پنجره در Le Gras ۱۸۲۶ یا ۱۸۲۷، که گمان می رود اولین عکس بازمانده از دوربین باشد. [1] تقویت مجدد (چپ) اصلی و رنگ بندی شده (راست).
در حدود سال ۱۷۱۷، یوهان هاینریش شولزه از یک تخته حساس به نور برای ثبت تصاویر حروف قطع شده روی بطری استفاده کرد. با این حال، او به دنبال دائمی کردن این نتایج نبود. در حدود سال ۱۸۰۰، توماس ودگ وود اولین مستند قابل اعتماد را انجام داد، هرچند تلاش ناموفق برای ثبت تصاویر دوربین به شکل دائمی. آزمایش های او عکس های مفصلی را تولید کردند، اما ودگ وود و همکارش هامفری دیوی راهی برای ترمیم این تصاویر پیدا نکردند.
در سال ۱۸۲۶، نیکفور نیپس برای اولین بار موفق شد تصویری را که با دوربین ثبت شده بود تعمیر کند، اما حداقل هشت ساعت یا حتی چند روز در معرض دوربین قرار گرفت و اولین نتایج بسیار خام بود. لوئیس داگور، همکار نیپس به توسعه فرایند داگورئوتایپ پرداخت، اولین فرایند عکاسی به طور عمومی و تجاری قابل دوام است. داگرئوتایپ تنها به چند دقیقه در معرض دید دوربین نیاز داشت و نتایج واضح و با جزئیات تولید کرد. در ۲ آگوست ۱۸۳۹ داگور جزئیات روند را به اتاق همسالان در پاریس نشان داد. در 19 آگوست جزییات فنی در جلسه آکادمی علوم و آکادمی هنرهای زیبا در قصر انستیتوت همگانی گردید. (به خاطر اعطای حقوق اختراعات به عموم، داگور و نیپس، سالنامه های سخاوتمندانه ای برای زندگی اعطا شد. )[3][4][5] هنگامی که فرایند داگورئوتایپ مبتنی بر فلز به صورت رسمی برای عموم نشان داده شد، رویکرد رقیب
نویسنده:

04/12/2025

روز پنجشنبه است آرزومیکنم که دعا شما قبول درگاه حق باشد
آمین🙏

داستان واقعی خیانتارسالی شدهقسمت دوم آخرنشر باران https://whatsapp.com/channel/0029Vb5nmbN4SpkPsFrhab0Eروان کنی زیاد خوش...
03/12/2025

داستان واقعی خیانت
ارسالی شده
قسمت دوم آخر
نشر باران
https://whatsapp.com/channel/0029Vb5nmbN4SpkPsFrhab0E

روان کنی زیاد خوش شدم و به حامدم گفتم ای قسم کیس مه است اگر کارم شود بخیر اولین کس که میبرم خودت خات بودی زیاد خواب ها دیدم بخاطری حامدم و خودم زیاد خوش بودم اما حامد برم چیزی نمیگفت که در بین اسنادم یک سندم مشکل پیدا کرد و مه نتانستم که جورش کنم یکی از همکار ها به مشوره فامیل ازش همکاری خواستم چون او همکارم بلد بود گفتن که میتاند او همکارم عروسی کرده بود اولاد داشت و مه هم به چشم برادر کلان او را میدیم برش زنگ زدم مشکل خود گفتم برم گفت که خواهر مه سابق یاد داشتم اما فعلا درست یادم نیست امی را یکجای درست ببر که برت جور کند اتور نی که ده کیست برت مشکل جور شود امقه گپ زدیم دگه خلاص شد مام به حامدم قصه کردم ای موضوع را خو حامد اول چیزی نگفت اما صبحش که مسج میکردم قهر بود جواب داد که دگه برم مسج نکو تو دختر خوب نیستی همراهی مرد ها گپ میزنی گفتم حامد اولین کسی که بود خودت بودی که برت گفتم مشکل مه که برم یک راه حل نشان بتی یک کمک کو اما خودت نکردی مام مجبور از همکار خود کمک خواستم باز خو کدام کاری بد نکردیم تمام مسج های او همکار مه برش روان کردم چون واضع معلوم بود که در مورد چی گپ زده بودیم صادقانه برش همه چیز گفتم اما حامد دیوانه شد زیاد بد و رد گفت که هرگز در طول یک سال برم نگفته بود بیخی حیران بودم چی کنم خو باز هم سکوت باید میکردم چون قهر بود اگر مه چیزی میگفتم قهرش زیاد میشد در همین حال مه زیاد مریض شدم تب جان درد گون درد مه در غم مریضی خود شدم یک سه روز برش مسج نکردم عکس دست مه که کنول داشت گرفتم برش روان کردم بسیار به بی تفاوتی گفت بخیر خوب شوی باز برش مسج کردم گفتم شاید قهرش آرام شده باشد اما باز هم قهر هر قدر گفتم اصلا قبول نمیکرد گپ مه برش عذر کردم که مه کدام کاری بد نکردیم چرا قهر هستی بگو مه خو علم غیب نداشتم که بفامم ده قلب ای چی است میگه ده دلم شک است برش قسم خوردم که او قسم گپ نیست که تو فکر میکنی اما کجا است که گپ بشنوه برم گفت دگه مسج نکو مه نامزد میشم با دختر عمه خود دگه برم مسج نکو زیاد برش عذر کردم زاری کردم بخشش خواستم که خیره مه یک اشتباه کردم که همراهی او همکارم گپ زدم دگه ببخش اما اصلا گپ مه قبول نکرد هر قدر پیشش عذر کردم که نکو تا حال نامزد نشدی خیره بیا که آشتی کنیم دگه لطفا زیاد گریه کردم پیشش دختری که سری مرد ها اصلا خبر نبودم بخاطری حامدم زیاد گریه کردم زاری کردم که خیره اتور نکو مرا ببخش بیا که آشتی کنیم اما نکرد آشتی چون حامد که چین رفت پول دید بیخی به هوا شده بود پیسه خود ده رخم کشید و به مه اصلا پول ارزش نداشت مه بخاطری خودش عاشق حامد شده بودم در وقتی غربیش همراهش بودم و حاضر بودم که بخاطرش قربانی بتم برش گفتم مه از کیس خود منصرف میشم چون خودت خوش نداری فقط میخواهم ده کنارت باشم باز هم گریه های مه نادیده گرفت زیاد حالتم خراب شده بود اصلا برم آسان نبود فراموش کردن حامد فکر نمیکردم او بچه که اقدر خوب بود چطور اتور به چپه شد گناه مه چی است که ای کار ده حقم کرد در آخر برش گفتم خیره مرا بلاک کو چون حالت مه خوب نیست اگر مه بلاک کنم شاید از بلاک بکشم ترا و برت مسج کنم و مزاحم شوم که مه ای را نمیخواهم آخرین خواست مه امی بود ازش اما قبول نکرد گفت خودت بلاک کو زیاد برم درد داد هرگز نمیبخشمش برش گفتم بخاطرت آماده هر نوع قربانی هستم کیس مه کنسل میکنم وظیفه را ترک میکنم اما خودت مرا رها نکو میگه اگر قربانی میکنی پس یک زن به خواست مادر خود میگیرم دومش خودت باش .
مه قبول نکردم گفتم اگر واقعا مرا دوست داری پس بخاطری مه یک کار کو اگر نی مه زندگی هم جنس خود را هرگز خراب نمیکنم برم گفت خی ناق نگو که به هر گونه قربانی تیار هستی یعنی خود به در و دیوار زدم قبول نکرد برم خیانت کرد رفت زندگی خود ساخت مه هم تصمیم گرفتم که بعد ازو دگه سری هیچ مردی باور نه خات کردم چون مرا در یک روز فراموش کرد و برم پشت کرد مه هم دختری قوی هستم هیچ وقت تسلیم نمیشم با خود عهد کردیم که خود به بهترین جایگاه میرسانم ای وعده مه است و زیاد تشکری میکنم از حوصله مندی تان که داستان مرا خواندین دوست های عزیز اگر تمام مرد ها ای قسمی باشد مه دگه در زندگی خود با کدام مرد وارد رابطه نه خات شدم و تمام عمر مجردی را قبول دارم و این داستان در طول یک سال و دوماه بود که مه با حامد یکجا بودم و در آخرین از شما دوست ها میخواهم برم دعا کنید که مه هم به آرزو های خود برسم و حامدم هم چون واقعا دوستش دارم و نمیخواهم درد و زجر بکشد خداوند هر دوی ما را هر جا باشیم خوشبخت کند الهی آمین .🤲🤲🤲

پایان

یک کیلو سیب ۳۰ افغانی،یک کیلو انار ۳۵ افغانی،یک کیلو انگور ۴۰ افغانی؛اما در مقابل:یک مونستر ۱۵۰ افغانی،یک رِدبُل ۱۲۰ افغ...
02/12/2025

یک کیلو سیب ۳۰ افغانی،
یک کیلو انار ۳۵ افغانی،
یک کیلو انگور ۴۰ افغانی؛

اما در مقابل:
یک مونستر ۱۵۰ افغانی،
یک رِدبُل ۱۲۰ افغانی،
یک انرژی‌نوشیدنی ساده ۵۰ افغانی!

این کجا و آن کجا؟

با مصرف محصولات داخلی، از وطن و وطنداران‌تان حمایت کنید.

داستان خیانت !ارسالی شدهقسمت اول نشر باران https://whatsapp.com/channel/0029Vb5nmbN4SpkPsFrhab0Eمیخواهم داستان خود را بر...
01/12/2025

داستان خیانت !
ارسالی شده
قسمت اول
نشر باران
https://whatsapp.com/channel/0029Vb5nmbN4SpkPsFrhab0E

میخواهم داستان خود را برای تان بگویم من دختری هستم زیاد اجتماعی خنده روی شوخ و در ضمن فیشنی با استعداد در فامیل روشن فکر به دنیا آمدیم و از فامیل خود به خصوص پدر جانم خداوند رحمتش کند زیاد خوش و راضی هستم بالای ما مکتب خواند از مکتب به بهترین درجه فارغ شدم بلاخره وارد دانشگاه شدم رشته انجینری اول نمره از پوهنتون فارغ شدم و در یکی از مکتب های خصوصی به حیث سر معلم وظیفه انجام دادم .
بعدا در یکی از ارگان های دولتی بهترین وظیفه با بهترین معاش برایم پیدا شد در طول اقدر مدت مه اصلا به فکر عشق و عاشقی نبودم و نه هم برم ارزشت داشت در جای کار همه برایم زیاد احترام میکرد و من هم احترام میکردم همه را به چشم برادر میدیدم و اونا هم مرا خواهر خطاب میکردن یعنی از همه رازی بودم بلاخره دوره سیاه آمد دولت سقوط کرد و من هم زیاد آرزو ها داشتم که باید با آنها میرسیدم اما تمامش نقش آب شد مه خانه نشین شدم زیاد سرم تاثیر کرد کورس میرفتم انگلیسی او هم بند شد سری ما خو بلاخره یک گروپ چت انگلیسی بود بخاطری یاد گیری اشتراک کردم از هر مملکت اشخاص بود و صحبت میکردن به انگلیسی خوب در بین شان یک بچه زیاد همیشه که چیز میگفتم برم جواب میداد و ازم سوال میکرد که از کجا هستی ای قسم پرسان ها مام جواب میدادم بلاخره یک روز برم شخصی مسج کرد احوال پرسی و معرفی کرد خود که انجینر است از کدام ولایت است کجا زندگی میکند مه هم گفتم انجینر هستم گپ خلاص شد خدا حافظی کردیم چند روز بعد هم مسج کرد بسیار بچه با ادب بود برش گفتم دگه مسج نکو چون مه از فیسبوک مادرم استفاده میکردم خودم شخصی ندارم فیسبوک چند وقت مسج نکرد مام ده قصیش نبودم خو باز پیدایش شد که مه نمیخواهم کسی از مه خفه باشد اگر خفه هم باشد رازی میکنم کس خو چند روز با هم گپ میزدیم صرف از طرف روز میگفت که از طرف شب نت ندارم حامدم در یکی از ارگان های دولتی وظیفه داشت قراردادی همیشه میگفت معاش مه کم است همیشه دل داری میدادم میگفتم خیره خدا مهربان است که یک روز وظیفه ات دایمی شود و معاش خوب نصیبت شود چون مه از فیس مادرم استفاده میکردم برش گفتم دگه مسج نکو شماره واتساپ مه برش دادم که به ای شماره مسج کو دگه گاهی مسج میکردیم و گاهی هم نی زیاد برم ارزش نداشت مثل یک دوست خوب بود برم یگان وقت قصه میکردیم بس زنگ نمیزدیم زیاد وایس روان نمیکردیم صرف مسج میکردیم حامدم مرا گفت میخواهم ترا ببینم و مه هم گفتم مشکل نیست به یک شرط میبینم ترا که از دور باشد از نزدیک نی اما حامدم گفت که نی باید یکجا بریم بشنینم یگان چیز بخوریم ولی من قبول نکردم او هم چون یک بچه با ادب بود موافقت کرد که درست است فقط از دور میبینیم من بانک میرفتم پشت معاش خود برش گفتم که میایم پیش فلانی بانک منتظر مه باش وقتی نزدیک بانک شدم برش زنگ زدم که مه رسیدم که دیدم امتور سرگردان او طرف و ای طرف نگاه میکند مه از روی عکس شناختم که امی حامدم است نزدیک شد از کنارم رد میشد که سرش صدا کردم گفتم سلام شاید یک دقیقه هم یک دگه خود را ندیده باشیم زود رفتیم من هم رفتم بانک امی اولین و آخرین ملاقات ما بود و مه ماسک پوشیده بودم حامدم مرا درست ندید و مه هم هرگز ای قسم یک کار نکرده بودم زیاد میترسیدم زود رفتم بانک پیسه مه گرفتم زود زود طرف خانه رفتم وقتی خانه رسیدم برش مسج کردم که مرا دیدی زیاد سرم خنده کرد میگه چطور به عجله سلام دادی باز اقه زود زود رفتی که از پیشم گم شدی بیخی گفتم ترسیده بودم واقعا ترسیده بودم،فکر میکردم همه مردم طرف مه میبیند که مه به دیدن بچه آمدیم زیاد سرم سخت تیر شد او لحظه خو زندگی ادامه داشت گاهی مسج میکردیم و گاهی هم نی چند روز بعد احوال یک دگه خود را میگرفتیم بس دیدم زیاد بچه با ادب و در عین حال صادق به نظر میامد مه هم زیاد همراهش صادق بودم هر گپ میبود برش میگفتم خوب روزی سری کدام موضوع جنگ کرد همراهی مه قهر شد مه یک عادت دارم کسی که قهر باشد همراهش زیاد گپ نمیزنم میگم بان قهرش بشیند باز به آرامی گپ میزنم در حالت قهر حامدم سکوت میکردم میگفتم بان آرام شود باز به آرامی در موردش گپ میزنم اما حامدم مرا بلاک کرد خو چیزی نگفتم پیش از بلاک کردن برم گفت که میرم چین خو دو روز بلاک بودم دیدم که شماره مه از بلاک کشیده و استوری مانده در میدان هوای برش ریپلای دادم گفتم چرا خدا حافظی نکردی همرایم و رفتی بدون خدا حافظی گفت اگر برت میگفتم به دیدنم میامدی خنده کردم گفتم بلی یکبار خو میگفتی سه ماه از طرف وظیفه به چین رفته بود خو در ظرف یک ماه زیاد با هم صمیم شدیم عاشق شدیم خاطره ساختیم با هم که میخواهم با هم ازدواج کنیم گفت که مه همراهی مادرم گپ میزنم که پشتت خواستگاری بیاید اما مه گفتم نی صبر میکنیم دوماه بعد خودت که آمدی باز همراهی مادرت گپ بزن که بیاید خواستگاری خو زیاد خوش بودم که کسی را که دوست دارم برش میرسم زیاد خواب ها دیدم پلان ها گرفتم که وقتی بیاید چی قسم تحفه بگیریم چی قسم لباس به نامزدی آماده کنم به هر دوی ما چون مه زیاد فیشنی بودم و ای چیز ها برم زیاد ارزش داشت و اماده هر نوع قربانی بودم چون،میفهمیدم فامیلم شاید همراهی مه موافقت نکند اما مه باید فامیل خود رازی کنم میفامیدم که حامدم زیاد پول نداشت اما قلب پاک داشت ومه چون معاش خوب داشتم پیش از طالب ها کم سرمایه داشتم میخواستم ده کنار حامدم باشم خیر پول پیدا میشه و چیزی که سرمایه دارم با حامدم شریک میکنم عروسی خوب میگیریم و دگه فامیلم هم وضع اقتصادی خوب داشت یعنی متوسط بودیم از لحاظ زندگی از زندگی خود رازی بودم و خواستگار های زیاد از قوم خویش داشتم اما مه قبول نمیکردم چون بعضی شان یا اقتصاد شان خوب نبود یا هم تحصیل درست نداشتن رد میکردم اما حامدم چون بچه تحصیل کرده و با ادب بود قبولش کردم یک ماه حامدم در چین گذشت و مه یک کیس داشتم که احوال داد باید اسناد های خود روان کنی زیاد خوش شدم و به حامدم گفتم ای قسم کیس مه است اگر کارم شود بخیر اولین کس که میبرم خودت خات بودی

ادامه دارد لایک کنین

01/12/2025

هیچ وزنی سنگین تر از خودت در روزهای نا امیدی نیست😔

29/11/2025

بچا متوجه کمین باشین دختر ها ناقی مسج میکنن، چالش میرن باز اسکرین شات میکنن د گروپ ها رشخندی میکنن سرتان از مه گفتن بود😒😂

Address


Telephone

+93785760130

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when قاب گفتگو Qabe Goftogo posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Contact The Business

Send a message to قاب گفتگو Qabe Goftogo:

  • Want your business to be the top-listed Media Company?

Share