06/03/2026
برای خواندن قسمت بعدی صفحه ره فالو کنین
دوستای عزیز تا که رومان قبلی نشر میشه این رومان را دنبال کنین بهترین رومان است از مطالعه کردنش خسته نمیشین
بنام خداوند لوح و قلم
حقیقت نگار وجود عدم
خدایی که داننده راز هاست
نخستین سر آغاز سر آغاز هاست
در نخست دختر پانزده ساله یی بود با ذهن درگیر این درگیری ذهنی برمیگشت به نوشتن یا ننوشتن رمانی که در ذهنش تصویر سازی کرده بود از طرفی هم میخواست بنویسد اما از طرفی در ذهنش به خود میخندید مگر دختری به این سن مینویسد شاید من اولین دختری نباشم که در این سن مینویسد اما آخرین هم نیستم ولی باز هم برایم عجیب بود نوشتنم در این سن(۱۵) آن هم رمان
من از خود اندک توقع داشتم نهایت نوشتن داستانک ولی باز هم به امید پروردگارم ذهن درگیرم را آرام ساخته شروع به نوشتن کردم همه اش هم به لطف رب منان بود که به من این توانایی را داد توانایی نوشتن رمانی به اسم محبوب دل
شروع نوشتن رمان ششم دلو ۱۴۰۲
-آغاز-
رمان:محبوب دل
قسمت:اول و دوم
ناشر رامین
صبح با نوازش دستی روی سرم بیدار شدم دیده گانم را گشودم که مثل همیشه بهترین مادر دنیا با دست های ظریف اش موهایم را نوازش میدهد و می گوید مادر نهیر (ملکه):
نهیرم دختر مقبولم بیدار شو جان مادر که امروز اعلان نتایج کانکور است
تا به قسمت کانکور رسید یکدفعه از جا پریدم که گفت:
ملکه: چیشد جان مادر
بدون هیچ مکثی گفتم : وای مادر چرا وقت بیدار نکردین حتماً وقت اعلان شده که خندید و گفت
ملکه: جان مادر تا به حال اعلان نشده پدرت گفت برو نهیر را بیدار کن که همه یکجا نتایج را ببینم
نهیر: درست است بهترین مادر دنیا حالی میایم و گونه اش را بوسیدم
ملکه :های دخترم تو چیوقت کلان میشی مگم همشه برت نمیگم که روی نشسته مرا نبوس
نهیر: درست ملکیم دیگه نمی بوسم را گفته و سمت دستشویی اتاقم رفتم و به آیینه به خود نگاه کردم من یک دختر نوزده ساله با قد بلند چشمان عسلی بزرگ بینی کوچک و لب های برجسته که به گفته دیگران دختر زیبایی هستم خب حالی که در باره صورت خود گفتم بگذارید در باره خانواده ودیگر موارد زندگی خود بگویم من نهیر احمدی در یک خانواده کوچک چهار نفری با پدر مادر و یک خواهرک کوچکم در شهر زیبایی کابل با وضعیت اقتصادی متوسط زندگی میکنیم پدرم احمد مادرم ملکه و خواهرکم ناز نام دارند خب بگذریم دست و صورت خود را شسته به طرف صالون رفتم و با صدای بلند گفتم
نهیر: صبح بخیر
که مادرم و پدرم و ناز متوجه من شدند پدرم گفت
احمد:صبح زیباترین ترین دختر دنیا بخیر
در همین حال ناز با همان صدای طفلانه که تازه گپ زدن را یاد گرفته بود
گفت : پدل مه چی
پدرم گفت
احمد: تو خو پرنسس پدر خود هستی
ناز یک لبخند بسیار زیبا زد و چیزی نگفت مه گفتم خوب پدر جان نتایج ساعت چند اعلان میشه
احمد : ساعت ده جان پدر حالی برو صبحانه ات را بخور
نهیر: پدر جان شما نمی خورین
احمد: جان پدر مه و مادرت وقت خوردیم
نهیر : خو خی راستی پدر جان چرا وظیفه نرفتین
احمد: ههههه دخترم از بس استرس داری یادت نیست امروز جمعه است ههههه
نهیر: خودم یک لبخند زدم تا که میخواستم گپ بزنم که
ملکه : بس است دیگر او دختر برو صبحانه ات را بخور
نهیر: مه هم چیزی نگفته رفتم طرف آشپزخانه زود صبحانه خود را خوردم و رفتم پهلوی پدرم نشستم خیلی استرس داشتم که حتی از چهره ام هم فهمیده میشد
احمد : دخترم مه به تو اعتماد دارم تو حتماً در رشته دلخواه (اقتصاد) کامیاب میشی عزیزم
نهیر : راست میگین پدر جان مه حتماً کامیاب میشم
*رمان:محبوب دل*
قسمت دوم
ناشر رامین
نهیر : راست میگین پدر جان مه حتماً کامیاب میشم
احمد: آفرین جان پدر حالی هم برو کمپیوتر را بیار که مه آی دی تورا وارد کنم میفهمی که سایت زیاد بیربار است
نهیر : درست پدر جان حالی میآرم رفتم کمپیوتر را آوردم آی دی ام را هم به پدرم دادم تا ساعت سه بعد از ظهر بود که چند بار آی دی مه وارد کردم اما هرچه میکردم نتیجه نمی آمد خیلی استرس داشتم در اتاقم بودم به ای فکر میکردم که اگر موفق نشده باشم چی که پدرم یک چیغ بلند زد و مرا صدا زد به عجله از اتاق بیرون رفتم که پدرم مرا در آغوش پدرانه اش گرفته گفت
احمد : تبریک باشه دخترم زحمت هایی شبانه روزی ات نتیجه داد
حیران ماندم پدرم چی میگه که از آغوش پدرم جدا شده رفتم طرف کمپیوتر دیدم از سر اسم و غیره گذشته مستقیم رشته را دیدم که نوشته بود ۳۱۰ نمره رشته اقتصاد پوهنتون کابل وای که چقدر خوشحال شدم که حتی گریه کردم مادرم هم برم تبریکی داد حتی ناز با صدایی کودکانه اش برم تبریک گفت و پدرم به همین مناسبت امشب را برایم یک محفل کوچک گرفتند که در این محفل کاکا و عمه ام را با مامایم دعوت کردیم پدرم تنها یک خواهر و یک برادر داشت
عمه ام (آسیه)که تازه ازدوج کرده و یک پسرک مقبول به اسم حمزه دارد شوهرش (مختار) هم تجارت پیشه است گاهی در داخل کشور گاهی در خارج از کشور است
کاکایم( صفی الله) یک مرد نه چندان خوش رفتار زن کاکایم(بهشته) هم مثل کاکایم خوی داشت که حتی بعضی وقت ها مادرم میگه در و تخته خوب به هم جور آمدند دو فرزند هم داشتند یک دختر و یک پسر دخترش(نیلاب) دو سال از مه بزرگتر و اخلاق پدر و مادرش را داشت اما پسرش (الهام)هم سن مه یک پسر خوب و خوش اخلاق و همچنان برادر شیری مه چون مادرم به او هم شیر داده بود که مرا از خواهری اصلیش کرده بیشتر دوست دارد خواهرش هم همیشه همراه مه بخیلی میکند
مادرم هم تنها یک خواهر و و یک برادر داشت که
خواهرش(سمیه) در لندن زندگی میکرد و یک پسر هم دارند که اسمش جهان و پنج سال از مه بزرگتر است اصلا ازش خوشم نمی آمد از طفلی مره زیاد اذیت میکرد و شوهر خاله ام هم فوت شده بود
مامایم (اکبر)تازه ازدواج کرده و طفل ندارند و در همین وقتها آمریکا میره زنش هم نرگس نام دارد
****
خب بلاخره شب شد مهمانها آمدند مه و مادرم هم کار های ما خلاص شده بود لباس هایی ماره تبدیل کرده در سالون رفتیم سلام علیکی کرده پهلوی الهام برادر در مقابل نیلاب نشستم
ادامه دارد