فراتر از عقل

03/11/2025

#سعودية #عربستان

31/10/2025

� داستان غم‌انگیز مادر

شب بود… بادی سرد از پنجره می‌وزید.
مادری کنار چراغ نشسته بود، در دستش پیراهن پسرش را گرفته بود.
آهسته روی آن دست می‌کشید، انگار می‌خواست گرمای کودکی‌های او را دوباره حس کند.
چشمانش پر از اشک بود، ولی لب‌هایش لبخند داشت — لبخندِ دلتنگی.

پسرش سال‌ها پیش برای زندگی بهتر به شهر رفته بود،
اما از آن روز خانه ساکت شد.
دیگر صدای خنده، صدای دویدن، صدای “مادر جان” نیامد.

گاهی با خودش حرف می‌زد،
می‌گفت: «نکند سردش باشد؟ نکند خسته باشد؟ کسی برایش دعا می‌کند؟»

و بعد آرام می‌گفت:
«من دعا می‌کنم… همیشه دعا می‌کنم…»

اشک از چشمانش لغزید،
و در سکوت شب، تنها صدای قلبی شنیده می‌شد —
قلبی که هنوز برای فرزندش می‌تپید. 💔

07/05/2025

01/05/2025
😂😂😂😂
01/05/2025

😂😂😂😂

21/04/2025
21/04/2025

Adresse

Paris

Site Web

Notifications

Soyez le premier à savoir et laissez-nous vous envoyer un courriel lorsque فراتر از عقل publie des nouvelles et des promotions. Votre adresse e-mail ne sera pas utilisée à d'autres fins, et vous pouvez vous désabonner à tout moment.

Partager