Sheesha Media

Sheesha Media Sheesha Media, a non-profit, promoting democratic change and community transformation in Afghanistan

06/17/2026

سمیرا اصغری؛
نخستین نماینده‌ی افغانستان در کمیته‌ی بین‌المللی المپیک

#جوانان

امروز هنگام گشت‌وگذار در شبکه‌های اجتماعی، متوجه داستان زندگی دخترِ قهرمانی از دیار جاغوری شدم که توانسته بود قله‌های بل...
06/16/2026

امروز هنگام گشت‌وگذار در شبکه‌های اجتماعی، متوجه داستان زندگی دخترِ قهرمانی از دیار جاغوری شدم که توانسته بود قله‌های بلند را فتح کند. وقتی وارد جزئیات زندگی‌اش شدم، فهمیدم که این دختر مبارز، در همین افغانستانِ پر از محدودیت زندگی کرده و مثل من، روزگار را در سایه‌ی قیدوبندها سپری نموده است. داستان زندگی او چنان الهام‌بخش و تکان‌دهنده بود که با خواندنش، ناگهان جرقه‌ای در درونم شعله‌ور شد. وقتی روزهای سخت زندگی او را در ذهنم تصور کردم، در حقیقت حال و روز امروز خودم را دیدم؛ دختری که به دلیل جنسیتش نگذاشتند به مکتب برود و درس بخواند، اما او با تمام وجود مبارزه کرد و با تلاش‌های بی‌وقفه‌اش سرانجام به رویاهای بزرگش دست یافت و از هر راهِ ممکنی برای آموختن بهره جست.

ما نیز همگی همان یک دختری هستیم که در جغرافیای افغانستان نفس می‌کشند؛ سرزمینی که اگرچه اکنون می‌خواهند حضور علم و دانایی را در میان زنان و دخترانش انکار کنند، اما ما با تلاش‌های بی‌وقفه‌ی خود می‌توانیم و باید به رویاهایمان برسیم تا دست‌کم پیش وجدانِ خودمان سرافکنده و آزرده نباشیم. در این میان، هستند تعداد اندک و شجاعی که تلاش برای رسیدن به اهدافشان را حتی تا سرحد مرگ دنبال می‌کنند؛ دقیقاً مثل زکیه که امروز داستان زندگی‌اش را خواندم. او با وجود تمام چالش‌های حاکم بر کشور، با سختی‌های فراوان از غزنی به کابل آمد تا درس بخواند و سپس به کشور دیگری رفت تا تحصیلاتش را ادامه دهد و زندگی رویایی‌اش را بسازد. او در آن‌جا به ورزش کوهنوردی روی آورد و با تلاش سرسختانه، به بالاترین نقاط جهان صعود کرد تا به عنوان اولین زن از دیار خود، تاریخ‌سازِ زنان افغان و مایهٔ جرقه‌ی درونی ما شود.

در این مسیر، یک کلمه «تلاش معمولی» است که همگی انجام می‌دهیم؛ اما کلمه‌ی دیگر «تلاش تا سرحد مرگ» است. یعنی یا باید به مقصد برسیم و یا در راه رسیدن به آن فدا شویم! تنها در چنین نقطه‌ای از جان‌فشانی است که ما می‌توانیم به اهداف والای خود دست یابیم و با افتخار سر بلند کنیم. امروز اگر زکیه قدم اول را برای فتح قله‌ها برداشته است، فردا من و تو می‌توانیم به اندازه‌ی ارتفاعِ کوه اورست در بلندترین جایگاه‌های علمی و اجتماعی جهان بدرخشیم؛ چرا که در موقعیت‌های سخت، با کوشش بی‌وقفه و استوار ماندن، هیچ چیزی ناشدنی نیست. ما نباید زکیه را سقفِ پرواز خود بدانیم، بلکه باید پا را فراتر گذاشته و گام‌های بلندتری برداریم تا روزی بتوانیم در بزرگ‌ترین سازمان‌های بین‌المللی به نمایندگی از کشورمان حرف بزنیم و قصه‌های مگو و تلخی را که در افغانستان بر ما گذشته است، به گوش جهانیان برسانیم.

بیشتر بخوانید: https://sheeshamedia.com/6347756-2/

من راهی را طی کرده‌ام که مسیرش لبریز از چالش بود. از فراز و نشیب‌های بسیاری عبور کردم؛ اما هنوز هم در دل همین طوفان‌ها، ...
06/16/2026

من راهی را طی کرده‌ام که مسیرش لبریز از چالش بود. از فراز و نشیب‌های بسیاری عبور کردم؛ اما هنوز هم در دل همین طوفان‌ها، برای رسیدن به آینده‌ی روشن تقلا می‌کنم. من می‌خواهم از آن روزی بگویم که زیبایی‌های مکتب را برایم به یک کابوسِ همیشگی بدل کرد. با این‌که ما در صنف روی زمین خاکی می‌نشستیم، که شاید برای خیلی‌ها نشستن روی زمین به معنی خاکی شدن و کثیف شدن لباس‌های‌شان باشد؛ اما برای ما آن زمینِ خاکی، مثل یک دوستِ صمیمی و یک راهِ روشن بود. زیباییِ نابی بود که فقط با رویاهای زلالِ ما معنا پیدا می‌کرد. اما آن روز، روزی بود که احساس سقوط کردم، روزی که بغض سنگینی گلویم را می‌فشرد؛ اما نای برای گریه کردن و صدایی برای فریاد کشیدن نداشتم. روزی که صدای مهیبِ انفجار، با غرشش تمام کودکی‌هایم را به یک‌باره ویران کرد؛ همان صدایی که آن روز به جای زنگِ رخصتیِ مکتب در گوشم طنین‌انداز شد.

لحظه‌های پایانی روز بود. گرمای طاقت‌فرسا، تشنه‌گیِ ناشی از روزه‌داری و خستگیِ مفرط، تمام توان را از من ربوده بود. اما با وقوع آن حادثه‌ی تلخ و سهمگین، همه‌ی این‌ها را یک‌سره از یاد بردم، به جز حسِ تشنگی که حالا با هجومِ ترس دوچندان شده بود. احساس می‌کردم نفسم بند آمده و دهانم کاملاً خشک شده است. برای نجاتِ زندگی، به سمت در و دیوارهای بسته‌ی مکتب می‌دویدم. در آن لحظه‌ی وحشت‌بار، حتی قدم‌هایم نیز با من یار نبودند؛ پاهایم سست شده بود و توان راه رفتن نداشتم. با این‌که با تمام وجود می‌دویدم؛ اما قدم‌هایم کوتاه برداشته می‌شد. در حین همین دویدن‌ها، کفش‌هایم از پاهایم افتادند و من دیگر مجبور بودم پای برهنه آن مسیر پرفرازونشیب و سنگلاخ را طی کنم. در طول مسیر که به سمت خانه منتهی می‌شد، می‌دیدم که همه‌ی مردم آشفته و سراسیمه‌اند و بعضی‌ها با گریه چیغ و داد می‌کردند.

بیشتر بخوانید: https://sheeshamedia.com/553257-2/

صبح مثل همیشه، با خنده، کیف، امید و کارخانگی‌های ناتکمیل… زنگ مکتب به صدا درآمد و درس آغاز شد. صدای دلنشین معلم در کلاس ...
06/16/2026

صبح مثل همیشه، با خنده، کیف، امید و کارخانگی‌های ناتکمیل… زنگ مکتب به صدا درآمد و درس آغاز شد. صدای دلنشین معلم در کلاس می‌پیچید و قلم‌ها آرام‌آرام روی صفحه‌ی کتابچه‌ها می‌لغزیدند. هر کس در دنیای پر از رنگ خویش غوطه‌ور بود. یکی به رویاهایش می‌اندیشید و دیگری به آینده‌ای که قرار بود با دست‌های خودش بسازد. یکی منتظر آغوش گرم مادر پس از رخصتی بود و آن دیگری در خیالش، هنوز با موهای باز و گریبانِ رها در دست باد می‌دوید، در حالی که پدر آرام دست نوازش به موهای سیاهش می‌کشید! او بی‌خبر از آن بود که این تصویر، تنها چیزی است که در صنفِ خیالش می‌بافد و در همین حال، لبخند کوچکی روی لب‌های روزه‌دارش نقش می‌بست. پنجره‌های صنف نیمه‌باز بود و نسیم آرامی موهای جلو چشمش را به این سو و آن سو می‌رقصاند و آفتاب، بی‌خبر از فاجعه‌ی پیش‌رو، روی دفترهایی می‌تابید که قرار بود به زودی با خون کامل شوند… دختری در گوشه‌ی صفحه‌ی کتابچه‌اش قلب کوچکی کشید. شاید برای آرزویی که هنوز به زبان نیاورده بود، یا شاید برای روزی که قرار بود پدرش دست نوازش به سرش بکشد و به او افتخار کند… یکی آهسته خندید، آن دیگری به او نگاه کرد و لبخندی لطیف لب‌هایش را لمس نمود. دیگری زیر لب چیزی گفت؛ دختری گوشش را نزدیک دوستش آورد تا نجوایی بی‌خ گوشش کند. آن یکی با چشم‌های زیبای سبزرنگش داشت چادرش را درست می‌کرد و دیگری کتابش را ورق می‌زد. کلاس مثل همیشه زنده و پویا بود و زنگ صنف، هنوز منتظر رویاهای جدیدِ دخترها می‌ماند…

حتی ساعت‌ها هم انگار ایستاده بودند تا این رویا پایان نگیرد، تا این لحظه از نفس نیفتد، تا این سکوتِ مرگبار زمین و آسمان را نشکند و دنیا برای چند ثانیه‌ بیشتر خودش را نفهمد تا چادرهای خونین بی‌حرکت روی زمین نمانند و موهایی که مادر با عشق شانه کرده و تا کمر بافته بود، در باد نلرزند. انگار زمان هم خودش باور نکرده بود که در این‌جا رویاها نیمه‌کاره مانده‌اند. اولِ هفته بود، روزی که بوی اصیلِ عاشق شدن و آغاز امیدی تازه را می‌داد؛ شروع رویایی که شب‌ها خوابش چشمانم را می‌بوسید. لباسی که از قبل اتو شده و آماده برای یک روز معمولی و ساده بود، و چادر سفیدی که هیچ‌کس، حتی خودِ صاحبش نمی‌دانست قرار است بعد از زنگ آخر، روی صورتی کشیده شود که مادر چشمان سیاهش را با بوسه‌ی عشق بدرقه کرده بود.

بیشتر بخوانید: https://sheeshamedia.com/2343256-2/

در طول زندگی‌ام، «وطن» برای من واژه‌ای غریب و ناآشنا به حساب می‌آمد. برای کسی مثل من که تمام دوران کودکی و خاطراتش متعلق...
06/16/2026

در طول زندگی‌ام، «وطن» برای من واژه‌ای غریب و ناآشنا به حساب می‌آمد. برای کسی مثل من که تمام دوران کودکی و خاطراتش متعلق به دیار دیگری بود. برای کسی که در کوچه‌های خاکِ دیگری بازی کرده و با فرهنگ و زبانِ دیگری بزرگ شده بود؛ جغرافیایی که با همه‌ی ویژگی‌های خوبش، هیچ‌گاه برای او «خانه» نشد. همیشه یک بخش از وجودم در گوشم نجوا می‌کرد: «من متعلق به این‌جا نیستم! خانه‌ی من جای دیگری است؛ جایی که هر لحظه مرا به سوی خود فرا می‌خواند.» در تمام طول زندگی‌ام در آن دیارِ ناآشنا، عمیقاً می‌دانستم که روزی به خانه‌ی اصلی‌ام باز خواهم گشت، انگار تمام زندگی‌ام را صرفِ تصور کردنِ آن لحظه‌ی باشکوهی می‌کردم که سرانجام قدم بر خاکِ پاکِ خودم می‌گذارم.

و اما روزی که وارد خاک افغانستان شدم… روزی بود طولانی و طوفانی. از آن روزهایی که پس از شبِ طولانیِ یلدا، با تمام وجود منتظر طلوعِ اولین نورِ خورشید هستی. همه‌چیز به هم ریخته بود، از خانه‌ی مادری گرفته تا افکارِ سرگردانِ ذهنِ من. بسیار خسته بودم و طاقتم طاق شده بود. آن سه روزی که در اردوگاه و در مسیر برگشت بودیم، وحشتناک‌ترین خاطرات را برای من رقم زد؛ خاطراتی تلخ که هنوز هم در بعضی شب‌ها، صدای گریه‌ی کودکان خردسالی که از فرطِ گرمای طاقت‌فرسای اولین ماهِ تابستان رو به هلاکت بودند، در گوشم می‌پیچد. هنوز صدای آن طفلِ پنج‌ماهه‌ای که از شدت گرمازدگی حالش خراب بود و مادری که با تضرع و گریه می‌گفت: «خدایا، فرزندم را به من ببخش!» در اعماق ذهنم طنین‌انداز است. بدتر از همه‌ی این‌ها، رفتارهای توهین‌آمیزِ مسئولین ایرانیِ اردوگاه بود؛ آن‌ها خانواده‌ها را داخل چادرهای کثیف و پاره‌پاره می‌فرستادند و مردان و پسران مجرد را به ردیف، در گرمای سوزان ظهر در حیاط اردوگاه می‌نشاندند و با ناسزا به آنان، هر حرفی را که دلشان می‌خواست بر زبان می‌آوردند. در آن لحظات، تنها می‌خواستم چشمانم را ببندم و وقتی باز می‌کنم، خود را در افغانستان بیابم.

وقتی بالاخره خبر دادند که وارد خاک افغانستان شده‌ایم، با اشتیاق از موترها پیاده شدیم و قدم به خاک هرات گذاشتیم. آن روزِ گرم و طاقت‌فرسا را خوب به یاد دارم؛ همین که از موتر پیاده شدم، باد گرمی به همراه مقدار زیادی خاک به صورتم خورد! محیط اطراف برایم بسیار جالب بود. بعد از آن همه خیابان‌های آراسته، اسفالت و تمیزِ ایران، دیدنِ آن دشتِ بی‌آب و علف و خاکی که پر از زباله بود، برایم تازگیِ عجیبی داشت. اما با وجود تمام این‌ها، بندبندِ وجودم به یک آرامشِ ناب رسیده بود؛ گویی پس از یک سفرِ طولانی، سنگین و طاقت‌فرسا، سرانجام به خانه‌ی امنِ خود بازگشته بودم. به راستی که انسان هرگز اصالت و ریشه‌ی خویش را فراموش نمی‌کند!

بیشتر بخوانید: https://sheeshamedia.com/5490-2/

اووه کلن وم، پلار مې د تره له زوی سره ښوونځي ته ولېږلم. هغه ادارې ته وروستلم، سرښوونکی زموږ کلیوال و، هغه مې نوم او د پل...
06/16/2026

اووه کلن وم، پلار مې د تره له زوی سره ښوونځي ته ولېږلم. هغه ادارې ته وروستلم، سرښوونکی زموږ کلیوال و، هغه مې نوم او د پلار نوم ولیکل. ملازم تر لاس ونیولم، لومړي ټولګي ته یې بوتلم. شاوخوا څلویښت نور هلکان زما په عمر په ټولګي کې ناست وو. د ښوونکي شناوۍ ږیره، توره ګرده لونګۍ، دروند واسکټ چې د جیبونو خولو یې ځنځیرونه لرل اغوستی و، تر اوسه مې په یاد دي. له لرګینې چوکۍ سره نږدې اوږده لښته دیواله ته جګه وه. ښوونکي په توره ډبرینه تخته، په سپین خاورین تباشیر له یوه تر لسو عددونه لیکل.

په ولسوالي کې تر ټولو پخوانی او فعال ښوونځی همدا و، ډېر کلونه پخوا جوړ شوی و. د پنځم ټولګي وروستیو ازموینو ته یوه میاشت وخت لا پاته و، چې د پوهنې امریت له خوا زموږ مکتب ته مېزونه، چوکۍ او زرګونه کتابونه راوړل شول. بل نوی تعلیمي کال پیل شو، یوه میاشت لا نه وه تیره، یوه ورځ سهار د پسرلي له تازه وږم سره زموږ له ښوونځي تور لوګي پورته کېدل.

د شپې ناوخته ښوونځي ته نامعلومه خلکو اور اچولی و. چې کلیوال راخبرېدل، نیم ښوونځی سوځېدلی و. دا د کرزي د لومړۍ دورې وروستی کال و. د اوبو له ویالې زده‌کوونکو، ښوونکو او کلیوالو په سطلونو او بوشکو کې اوبه راوړې او اور یې پرې مړ کړ. ټول د ښوونځي سوځول شوې ودانۍ ته ناهیلي او ژړغونې وردېدل. نن درس نه و، ټول کورونو ته ولاړو. په سبا خبر راغی چې ښوونځی تر هغو بند دی، تر هغو چې یې د خلاصون امر نه وي شوی. دا بل کال د سپین‌ږیرو او مخورو په هڅو بیا ښوونځی خلاص شو. دا وخت زه په اتم ټولګي کې وم. د مکتب سیستم سم نه و، خو وروسته بیرته عادي حالت ته وګرځيد.

زده‌کوونکي را پوره شول، که څه هم د ښوونځي له بندیدو سره د لوړو ټولګیو اکثره زده‌کوونکي یا ایران ته ولاړل، یا په بله خوارۍ مصروف شول، بیا مکتب ته نه راغلل.

نور دلته ولولئ: https://sheeshamedia.com/ps/87654567-2/

از جاده‌ی مارپیچ و سنگلاخی ماهیپر که گذشتیم و دشت کابل آرام‌آرام در برابر چشم‌هایم گشوده شد، حسی در دلم زنده شد که آدم ش...
06/16/2026

از جاده‌ی مارپیچ و سنگلاخی ماهیپر که گذشتیم و دشت کابل آرام‌آرام در برابر چشم‌هایم گشوده شد، حسی در دلم زنده شد که آدم شاید تنها یک‌بار در عمر تجربه کند: حس بازگشت. نه هر بازگشتی، بلکه بازگشت به جایی که زمانی همه‌ی جهان تو بوده است، جایی که اثر انگشتانت هنوز بر دیوارهایش مانده، نامت را در کوچه‌هایش صدا زده‌اند و کودکی‌ات در خاک و هوایش نفس کشیده است. دوازده سال دوری، در آن لحظه، در یک نگاه فشرده شد.

مینی‌بوس از تونل‌های سیاه و کوتاه گذشت، از آخرین قله‌ی کوهی که به سوی کابل سرازیر می‌شد عبور کرد، از پل‌چرخی گذشت و وارد شهر شد. من پشت شیشه نشسته بودم و شهر را تماشا می‌کردم. کابل در سیمای بیرونی‌اش تغییر چندانی نکرده بود: همان خانه‌های گلی، همان درخت‌های سرو و صنوبر صبور، همان کوه‌هایی که از دور مثل نگهبانان خاموش شهر ایستاده بودند. اما در کوچه‌ها چیزی تازه دیده می‌شد: شادی. شادی‌ای خاص، شادی شهری که از درد بسیار خسته شده بود و حالا می‌خواست، بی‌آن‌که زیاد بپرسد، باور کند که درد تمام شده است.

در خانه‌ی کاکایم در فاضل‌بیگ، زن‌کاکایم با نقل، شیرینی، خنده و اشک به استقبال ما آمد. می‌خواست دوازده سال دوری را در یک لحظه جبران کند. عصمت امین، پسر کاکایم تا کنون که آن لحظه‌ها را به یاد می‌آورد، از این‌که مثل برق دویده بود تا بار و بنه و همراهان ما را از سر سرک به خانه بیاورد، یاد می‌کند. آن شب کنار سفره‌ی خانه نشستم و حس کردم پشاور پشت سرم ایستاده است و این خانه، این سفره، این خنده‌ها پیش رویم. میان این دو من بودم، نه کاملاً این‌جا و نه کاملاً آن‌جا. بازگشته بودم؛ اما هنوز در راه بودم.

کابل در آن روزها سراسر استقبال بود. هر روز کاروان تازه‌ای از مجاهدین وارد شهر می‌شد و مردم با گل، نذر، تکبیر و فیرهای شادیانه از آنان پذیرایی می‌کردند. یادم است روزی که صدها تن به استقبال ابوذر غزنوی و فرماندهانش رفتند. مسیر از موتر و ازدحام بند آمده بود و آسمان از صدای فیرهای شادیانه می‌لرزید. اما در همان هنگامه‌ی جشن، دختر برادر قایدزاده، یکی از فرماندهان قره‌باغ غزنی، با مرمی‌ای که از شادی مجاهدین شلیک شده بود، جان داد.

امروز که به آن حادثه فکر می‌کنم، می‌بینم که همان تصویر خلاصه‌ی کابل آن روزها بود: شادی و مرگ در هم آمیخته بودند. ما با گلوله شادی می‌کردیم و با همان گلوله، کسی می‌مرد. فرهنگ جنگ چنان در زندگی روزمره جاری شده بود که حتی در لحظه‌ی جشن نیز ما را رها نمی‌کرد. همان هیجان و شلیک و شادمانی در استقبال از سید جگرن نیز تکرار شد. برای پذیرایی از او نیز همراه با مجاهدین و مردم تا نزدیک ارغندی رفتیم. آنچه در آن روزها شاهد بودیم، با تمام آمیختگی‌های خود، در روزهای نخست بازگشت ما به کابل نشانه‌ای بود از آن‌چه در پیش داشتیم، هرچند آن زمان هنوز نمی‌دانستیم.

کابل در روزهای اول دو چهره داشت. یک چهره‌اش در خیابان‌ها بود: شادی، کاروان‌های پیروزی، گل، تکبیر و استقبال. چهره‌ی دیگرش در کوچه‌های فرعی بود: نگاه‌های محتاط، درهای نیمه‌بسته و صدای فیرهایی که گاهی معلوم نبود شادیانه‌اند یا آغاز جنگی تازه. من هر دو چهره را می‌دیدم و میان این دو ایستاده بودم و می‌کوشیدم بفهمم کابلی که به آن بازگشته‌ام، کدام‌یک از این دو است.

پاسخ البته این بود: هر دو. کابل شهری بود که می‌خواست شاد باشد؛ اما ابزار شادی‌اش هنوز از جنگ می‌آمد. می‌خواست صلح داشته باشد؛ اما ساختارش آماده‌ی صلح نبود. می‌خواست آینده‌ی تازه بسازد؛ اما گذشته‌اش هنوز در کوچه‌ها راه می‌رفت. این دوگانگی در روزهای اول بیشتر یک حس مبهم بود، در ماه‌های بعد آشکارتر شد و در سال‌های بعد به تراژدی‌ای بدل شد که اعتماد ما را بارها و بارها آزمود.

متن کامل در وب‌سایت: https://sheeshamedia.com/5487-2/

شنیدن نام زادگاهم کافی بود تا موجی از شادی و سرور در تمام وجودم جاری شود؛ آن‌قدر خوشحال بودم که انگار تمام فاصله‌ها میان...
06/15/2026

شنیدن نام زادگاهم کافی بود تا موجی از شادی و سرور در تمام وجودم جاری شود؛ آن‌قدر خوشحال بودم که انگار تمام فاصله‌ها میان من و آرزوهایم از بین رفته بود. به همین خاطر، وسایل سفرم را با هزاران امید و دلخوشی آماده کردم و فردای آن روز، همراه با جمعی از فامیل و اقوام خود سوار بر موتر کاستر شده و روانه‌ی سفر شدیم. راه سفر بسیار لذت‌بخش بود؛ تماشا کردن مناظر سرسبز و درختان استوارِ سرو از پنجره‌ی موتر و گوش دادن به موسیقی، راه طولانی سفرمان را برای من کوتاه کرده بود. آن‌جا که رسیدم، احساس وصف‌ناپذیری داشتم؛ حس کردم آب‌وهوایی را که سال‌ها گم کرده بودم، دوباره بازیافته‌ام. هر قدم و هر لحظه بودن در آن‌جا، زندگی‌ام را زیباتر می‌ساخت و خاکش دیگر بوی غریبی و بیگانگی نمی‌داد. زادگاهم جایی بود با خانه‌های کاه‌گلی اما پر از صمیمیت و مردمانش صادق و زحمت‌کش بودند. به چشم‌های‌شان که نگاه می‌کردی، نگاهی معصومانه و از جنس صداقت و رفاقت را می‌دیدی.

من چقدر نیاز داشتم که در زادگاهم بمانم، نفس بکشم و در میان کوه‌های بلندش آرزوی آزادی را طنین‌انداز کنم. زادگاه من جایی تماشایی بود. آنجا دنیایی کوچک و صمیمی دور از هیاهوی فضای مجازی بود. صبح‌ها با صدای طنین‌انداز پرندگان از خواب بیدار می‌شدی و وقتی به پنجره نگاه می‌کردی، تمام زیبایی و بلندی درختان نمایان بود و کوه‌ها با شکوهِ تمام خودنمایی می‌کردند. آن‌جا که باشی، دلت می‌خواهد هیچ‌گاه چشم از پنجره برنداری و تنها نظاره‌گر زیبایی بی‌کران طبیعت باشی. هوایش آن‌قدر خوشایند و پاک بود که آدم می‌خواست ساعت‌ها زیر سایه‌ی درختی بنشیند، کتاب بخواند، بنویسد یا آواز زمزمه کند، بی‌خبر از تمام دغدغه‌ها و جنجال‌های دنیا. هر لحظه سپری کردن در زادگاهم، برای من درسی از آرامش، صفا و سادگی بود. عصرها خورشید کم‌کم روشنایی‌اش را از دامنه‌ی دهکده جمع می‌کرد، آسمان رنگ دیگری به خود می‌گرفت و نسیم خنکی در میان شاخ‌وبرگ درختان می‌پیچید. در این میان، صدای خنده‌های مستانه‌ی کودکان، سکوت سنگین روستا را می‌شکست و شادی ساده‌ی آن‌ها مرا به یاد دوران کودکی خودم می‌انداخت؛ زمانی که بدون هیچ بهانه‌ای شاد بودم. آن‌جا عمیقاً فهمیدم که خوشبختی تنها در امکانات فراوان و زندگی مدرن خلاصه نمی‌شود، بلکه خوشبختی همان آرامش نابی است که طبیعت به انسان هدیه می‌دهد. زادگاهم به من آموخت که باارزش‌ترین چیزها در زندگی، همان‌هایی هستند که نمی‌توان برایشان قیمتی تعیین کرد. شب‌های دهکده نیز زیبایی دیگری داشت؛ آسمان کاملاً پر از ستاره می‌شد و در آن تاریکیِ پرابهت شب، دور از غوغای شهر، انسان سرانجام فرصت پیدا می‌کرد تا در تنهایی خویش به آرزوهای بزرگش بیندیشد.

بیشتر بخوانید: https://sheeshamedia.com/7654345-2/

دخترک شعری گفت که با شنیدنش اشک در چشمانم حلقه بست و صدای شکستن قلبم برایم آزاردهنده شد. او گفت: «کاش بچه می‌بودم، شیرِ ...
06/15/2026

دخترک شعری گفت که با شنیدنش اشک در چشمانم حلقه بست و صدای شکستن قلبم برایم آزاردهنده شد. او گفت: «کاش بچه می‌بودم، شیرِ کوچه می‌بودم، حالا دختر استم، صد دالر استم!» اول منظورش را به درستی درک نکردم؛ اما در ظرف یک دقیقه فهمیدم چه اتفاقی افتاده است. آن دخترک داشت قیمت خودش را می‌گفت! او سن و سالی نداشت و شاید تنها نه‌ساله بود؛ اما با همان سنِ کم عمیقاً درک می‌کرد که در کجا و میان چه مردمی زندگی می‌کند. دلم به‌شدت سوخت، نه‌تنها برای آن دخترک، بلکه برای خیلی از ما و حتی برای همه‌ی دختران این سرزمین. ما در این‌جا حق نداشتیم چیزی بگوییم و اگر فامیل ما فقیر می‌بود، باید فروخته می‌شدیم تا اعضای خانواده و کودکان خردسالی که به عقد مردانی هم‌سنِ پدرکلانشان درمی‌آیند، گرسنه نمانند.

در افغانستان، از گذشته‌های دور این کار مانند یک رواج و رسم ناپسند وجود داشته است؛ اما دیری نگذشته که این امر نه‌تنها به عنوان یک عادت یا فرهنگ کاذب، بلکه برای بعضی‌ها به مانند یک وظیفه و منبع درآمد درآمده است. درست از زمانی که کودک‌همسری به رسمیت شناخته شد، این جرم به یک کار عادی بدل گشت. من یک دختر هزاره‌ام و با یقین یک شیعه هستم، مذهب من در این جغرافیا به رسمیت شناخته نشده است؛ ولی کودک‌همسری که یک جرم آشکار است، به رسمیت شناخته می‌شود! در این‌جا دختران از شش‌ماهگی الی هفده‌سالگی می‌توانند به همسری کسی درآیند و سنین بالاتر از آن هم که در افغانستان یک امر کاملاً عادی شمرده می‌شود. افغانستان جایی است که زیباییِ خودش و دخترانش بسیار چشم‌گیر است. دل‌های آن‌ها زیبا، مهربان و روشن است؛ اما با چنین رفتارهای ظالمانه‌ای، آن‌ها آرام‌آرام می‌میرند. شاید جسم‌شان زنده باشد، نفس بکشند، لبخند بزنند، آرایش کنند و بیرون بروند؛ اما از درون کاملاً مرده‌اند. با این حال، این دختران کوچک که در عین کودکی، هم همسر هستند و هم مادر، زنان قوی و پرطاقتی هستند.

بیشتر بخوانید: https://sheeshamedia.com/34234234-2/

او حالا در صنف ششم درس می‌خواند و چند روزی می‌شود که امتحانات چهارونیم‌ماهه را سپری کرده و اطلاع‌نامه‌ی صنفش را گرفته اس...
06/15/2026

او حالا در صنف ششم درس می‌خواند و چند روزی می‌شود که امتحانات چهارونیم‌ماهه را سپری کرده و اطلاع‌نامه‌ی صنفش را گرفته است. وقتی به خانه‌ی‌شان رفتم، با اطمینان گفتم: «دختر خاله‌ام، اول‌نمره‌ی ما چندم شده است؟ شک ندارم که باز هم اول شده‌ای!» اما او با ناراحتی و دل‌شکستگی اطلاع‌نامه‌اش را برایم آورد. وقتی آن را باز کردم، واقعاً تعجب کردم؛ چطور امکان داشت چنین چیزی رخ داده باشد؟ او نه‌تنها اول، دوم یا سوم نشده بود، بلکه در چهار مضمون ناکام مانده بود. با خودم فکر کردم حتماً اشتباهی صورت گرفته است. به او گفتم: «بیا با هم به مکتب‌تان بروم؛ چطور امکان دارد دختر لایقی چون تو ناکام مانده باشد؟» اما او با چشمانی پر از اشک و با بغضی سنگین جواب داد: «نه شهلا جان، اطلاع‌نامه را بده، هیچ اشتباهی نشده است، من خودم به سوالات امتحان جواب ندادم.» با تعجبِ فراوان پرسیدم: «تو را چه شده است؟ تو که همیشه درس می‌خواندی؛ یعنی جواب سوالات را بلد نبودی؟» این‌بار اشک‌هایش با شدت بیشتری سرازیر شد و گفت: «نه شهلا جان، جواب همه‌ی سوالات را به‌خوبی می‌دانستم؛ اما خودم آن‌ها را حل نکردم.» پرسیدم: «چرا وقتی یاد داشتی ننوشتی؟ وقت کم بود؟» گفت: «نخیر، اگر سوالات را حل می‌کردم و اول‌نمره می‌شدم، دیگر امسال فارغ می‌شدم و نمی‌توانستم به مکتب بروم.» با ناراحتی به او نگاه کردم و گفتم: «چه کسی گفته دیگر نمی‌توانی به مکتب بروی؟» دختر خاله‌ام اشک‌هایش را با پشت آستینش پاک کرد و گفت: «طالبان آمده بودند و گفتند به دختران از صنف ششم به بعد اجازه‌ی درس خواندن ندهید و فارغ‌شان کنید. من هم با شنیدن این گپ خیلی ناراحت شدم و تصمیم گرفتم عمداً امتحان ندهم تا بتوانم یک سال دیگر هم صنف ششم را در مکتب بخوانم.» با شنیدن این سخنان، او را محکم در آغوش گرفتم و ناخودآگاه اشک‌های من نیز جاری شد.

بیشتر بخوانید: https://sheeshamedia.com/87654345-2/

Address

Arlington, VA
22204

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when Sheesha Media posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Contact The Business

Send a message to Sheesha Media:

Share

Category