Sheesha Media

Sheesha Media Sheesha Media, a non-profit, promoting democratic change and community transformation in Afghanistan

امروز نیز روزی بود که دلم خون شد. برایم عادت شده که هر چند روز بعد جگرخون شوم. گویا همه‌ی دنیا دست به دست هم داده تا دخت...
09/08/2026

امروز نیز روزی بود که دلم خون شد. برایم عادت شده که هر چند روز بعد جگرخون شوم. گویا همه‌ی دنیا دست به دست هم داده تا دختران را زجر دهد. این تنها مشکل من که دختر هستم نیست، بلکه مشکل تمام زنان و دخترانی است که در این سرزمین زندگی می‌کنند.

امروز همه دور دسترخوان جمع بودیم و غذا می‌خوردیم. همه ساکت بودند و حرفی برای گفتن نداشتیم. ناگهان سؤالی در ذهنم آمد و به برادرم گفتم: «شهادت‌نامه چه قسم است؟ چه چیزی در آن ذکر می‌شود و چند مهر لازم دارد؟»

او هیچ حرفی نزد و همچنان سرش پایین بود...

بیشتر بخوانید: https://sheeshamedia.com/6260-2/

او از همان سال‌های کودکی، زمانی که هنوز دانش‌آموز صنف سوم مکتب بود، به‌جای بازی و سرگرمی، پا به کارگاه خیاطی گذاشت. پدرش...
09/08/2026

او از همان سال‌های کودکی، زمانی که هنوز دانش‌آموز صنف سوم مکتب بود، به‌جای بازی و سرگرمی، پا به کارگاه خیاطی گذاشت. پدرش که در یک مکتب کار می‌کرد، به‌تنهایی توان تأمین هزینه‌های خانواده را نداشت. به همین دلیل، دست پسر کوچکش را گرفت و او را به یک کارخانه‌ی «بَیک‌دوزی» برد تا هم حرفه‌ای یاد بگیرد و هم بتواند کمک‌خرج خانه باشد. از آن روز، زندگی‌اش رنگ دیگری گرفت. هر روز پس از برگشتن از مکتب، غذایش را با عجله می‌خورد و راهی کارخانه می‌شد. ساعت‌ها پشت چرخ خیاطی کار می‌کرد و شب‌ها تا حدود ساعت هشت منتظر می‌ماند تا پدرش دنبالش بیاید و با هم به خانه برگردند. کودکی‌اش خیلی زود تمام شد؛ اما او هیچ‌گاه از این موضوع شکایت نکرد، چون می‌دانست خانواده‌اش به او نیاز دارند.

بیشتر بخوانید: https://sheeshamedia.com/6259-2/

در یک روز گرم و آفتابی، در خانه‌ نشسته بودم و مشغول خواندن کتابی بودم؛ کتابی که مرا برای عشق ورزیدن و احترام گذاشتن به خ...
09/08/2026

در یک روز گرم و آفتابی، در خانه‌ نشسته بودم و مشغول خواندن کتابی بودم؛ کتابی که مرا برای عشق ورزیدن و احترام گذاشتن به خودم مشتاق‌تر کرد، کتابی به نام «عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست». ما دختران در افغانستان، اکثریت ما دچار افسردگی هستیم. اکثر ما این را پذیرفته‌ایم و خیلی‌های دیگر خود را به بی‌خیالی و نادیده گرفتن زده‌ایم. آن روز وقتی آن کتاب را خواندم و سه چهار روز بعد که تمامش کردم، به این نتیجه رسیدم که انسان‌ها برای عشق ورزیدن و از دست دادن به این دنیا آمده‌اند. هیچ کس نمی‌تواند جای تو زندگی کند، پس قرار نیست کسی بتواند تو را درک کند. برای به دست آوردن چیزی باید خیلی چیزها را از دست بدهیم و در قبال همه‌ی این‌ها درد بسیاری خواهیم کشید، خستگی‌های فراوان و حتی ناامیدی‌ها را تجربه خواهیم کرد؛ اما باید از میان همه‌ی این‌ها بگذریم، برخیزیم و بپذیریم.

بیشتر بخوانید: https://sheeshamedia.com/6258-2/

بعضی وقت‌ها در زندگی نمی‌توانیم تصمیم درست بگیریم. در میان هیاهوی دنیا، آن‌قدر به صداهای اطراف گوش می‌دهیم که صدای قلب و...
09/08/2026

بعضی وقت‌ها در زندگی نمی‌توانیم تصمیم درست بگیریم. در میان هیاهوی دنیا، آن‌قدر به صداهای اطراف گوش می‌دهیم که صدای قلب و عقل خود را فراموش می‌کنیم. گاهی به جای آنکه از خود بپرسیم چه چیزی برای ما درست است، به دنبال دیگران حرکت می‌کنیم. راهی را انتخاب می‌کنیم که دیگران انتخاب کرده‌اند، سخنی را می‌گوییم که دیگران می‌گویند و رویایی را دنبال می‌کنیم که شاید هرگز متعلق به ما نبوده است.

در حقیقت، بزرگ‌ترین اشتباه انسان زمانی آغاز می‌شود که خودش را فراموش کند...

بیشتر بخوانید: https://sheeshamedia.com/6257-2/

«پانزده اگست» برای یک دختر در افغانستان گفتنش آسان نیست؛ روزهایی بودند که در صنف، صدای ورق خوردن کتاب‌ها، صدای استاد، در...
09/08/2026

«پانزده اگست» برای یک دختر در افغانستان گفتنش آسان نیست؛ روزهایی بودند که در صنف، صدای ورق خوردن کتاب‌ها، صدای استاد، درس خواندن دانش‌آموزان و خیال‌پردازی برای آینده ناگهان به ترس و سکوت تبدیل شد.

دخترانی بودند که برای آینده برنامه‌هایی داشتند؛ یکی می‌خواست داکتر شود، یکی معلم، یکی انجنیر و دیگری نویسنده؛ اما آن روز دردناک‌ترین بخش از زندگی‌شان بود. یادم می‌آید آن روز من دختر کوچکی در صنف سوم بودم و شاید از خیلی اتفاقاتی که در اطرافم می‌افتاد آگاه نمی‌شدم؛ اما ترسی را که در دل مردم می‌دیدم به‌خوبی احساس می‌کردم، ترسی که فقط در صدای‌شان نبود، بلکه در چشمان‌شان هم دیده می‌شد. کوچه‌ها خاموش‌تر از روزهای قبل شده بود و هیچ‌چیز مثل همیشه نبود. دخترانی را می‌دیدم که نه از بسته شدن درهای مکتب، بلکه از بسته شدن رویاهای‌شان می‌ترسیدند.

بیشتر بخوانید: https://sheeshamedia.com/6256-2/

روز یک‌شنبه، پنجم سنبله، مولوی بدخشی، آمر حوزه‌ی سیزدهم امنیتی طالبان، همراه با سیدحبیب و هشت سرباز مسلح وارد شهرک جبریی...
09/08/2026

روز یک‌شنبه، پنجم سنبله، مولوی بدخشی، آمر حوزه‌ی سیزدهم امنیتی طالبان، همراه با سیدحبیب و هشت سرباز مسلح وارد شهرک جبرییل شدند. آنان به اهالی و دکان‌داران هشدار دادند که ظرف ۲۴ ساعت مغازه‌ها و املاک خود را تخلیه کنند.

مولوی بدخشی و سیدحبیب ادعا کرده بودند که برای تخلیه‌ی این بازار «زیر خیمه‌ها» حکم قطعی از محاکم طالبان را در اختیار دارند؛ اما هنگامی که مردم خواستار دیدن حکم و اسناد مالکیت شدند، به گفته‌ی زرغونه، هیچ سندی به آنان نشان داده نشد.

همان روز حدود ۴۰ نفر از وکیلان گذر، سرمایه‌داران و ریش‌سفیدان جبرییل برای گفت‌وگو به حوزه‌ی سیزدهم رفتند. ساعت‌ها بحث ادامه یافت و مردم بر ارایه‌ی اسناد تأکید کردند؛ اما به گفته‌ی آنان، نه حکم قطعی تخلیه و نه سند مالکیت به آنان ارایه شد.

در جریان همین کشمکش، آمر حوزه‌ی سیزدهم دستور بازداشت سه تن از بزرگان و سرمایه‌داران جبرییل «محمد حسینی»، «حاجی صالحی» و «حاجی دیدار» را صادر کرد؛ سه نفری که به گفته‌ی نزدیکان‌شان، از پنجم سنبله تاکنون در بازداشت طالبان به سر می‌برند. آنان ابتدا در حوزه‌ی سیزدهم، سپس در حوزه‌ی سوم و در نهایت به نظارت‌خانه‌ی طالبان در هرات منتقل شده‌اند.

نزدیکان این سه نفر می‌گویند که در نخستین روز بازداشت، برای آزادی هر یک از آنان میان ۲۰ تا ۳۰ هزار افغانی از سوی آمر حوزه‌ی سیزدهم مطالبه شده بود. خانواده‌ها از پرداخت پول خودداری کرده و خواستار آن شده‌اند که اگر اتهامی وجود دارد، پرونده از مسیر قانونی دنبال شود و افراد بازداشت‌شده در محکمه پاسخ بدهند.

این ماجرا برای مردم جبرییل تنها یک اختلاف بر سر زمین نیست. آنان می‌گویند وقتی یک ادعای مالکیت بدون ارایه‌ی اسناد روشن با نیروی مسلح طالبان همراه می‌شود، مسأله از اختلاف ملکی فراتر می‌رود و به نگرانی درباره‌ی امنیت مالکیت و مصوونیت سرمایه‌های مردم تبدیل می‌شود.

سرور، یکی از باشندگان جبرییل، می‌گوید شیخ رضا، فرزند منصور و از مالکان پیشین بخش‌هایی از همین زمین‌ها، حاضر شده است در هر محکمه یا نشستی درباره‌ی مالکیت زمین‌ها شهادت بدهد. به گفته‌ی سرور، شیخ رضا تأکید کرده که این زمین‌ها به شکل قانونی به مردم و مالکان کنونی فروخته شده است و اسناد آن نیز موجود است.

ادامه‌ی متن در وب‌سایت: https://sheeshamedia.com/6255-2/

می‌دانی وقتی دنیا برایت به آخر می‌رسد، چه چیزی تو را از ناامیدی و تسلیم شدن نجات می‌دهد؟ رویاهایت!رویا دنیایی بی‌حد و مر...
09/07/2026

می‌دانی وقتی دنیا برایت به آخر می‌رسد، چه چیزی تو را از ناامیدی و تسلیم شدن نجات می‌دهد؟ رویاهایت!

رویا دنیایی بی‌حد و مرز است که می‌توانی هر طور دلت می‌خواهد در آن برای خود زندگی کنی. همیشه کوشش کن تک‌تک لحظات زندگی‌ات را رویاپردازی کنی و همیشه چیزی از دنیا بخواهی. فرقی نمی‌کند رویایت بزرگ باشد یا کوچک، درست باشد یا اشتباه؛ رویا، رویاست.

اگر روزی در میان تمام تلاش‌هایت چیزی سد راهت شد، از خودت نپرس چرا ادامه می‌دهم و این مانع را کنار می‌زنم، این کار را انجام می‌دهی تا به آنچه می‌خواهی برسی. هیچ چیزی در این دنیا رایگان نیست، نه خوشی‌های زودگذر و نه غم‌های بی‌پایان.

بیشتر بخوانید: https://sheeshamedia.com/6254-2/

من همیشه درس خواندن را دوست داشتم. یکی از بزرگ‌ترین آرزوهایم این بود که زبان انگلیسی را خوب یاد بگیرم و در آینده معلم زب...
09/07/2026

من همیشه درس خواندن را دوست داشتم. یکی از بزرگ‌ترین آرزوهایم این بود که زبان انگلیسی را خوب یاد بگیرم و در آینده معلم زبان شوم. همیشه فکر می‌کردم اگر خوب درس بخوانم، می‌توانم هم زندگی خودم را بهتر کنم و هم برای کشورم مفید باشم؛ اما آن روزها احساس می‌کردم رسیدن به این آرزوها هر روز سخت‌تر از قبل می‌شود.

بارها از خودم پرسیدم چرا دخترها نباید حق درس خواندن داشته باشند. مگر ما چه می‌خواستیم؟ ما فقط می‌خواستیم به مکتب یا کورس برویم، کتاب بخوانیم، چیزهای جدید یاد بگیریم و برای آینده‎‌ی خود تلاش کنیم. هیچ‌وقت آرزوی عجیبی نداشتیم؛ فقط می‌خواستیم مثل همه‌ی انسان‌های دیگر فرصت یاد گرفتن داشته باشیم.

بیشتر بخوانید: https://sheeshamedia.com/6253-2/

روزها می‌گذشتند و با گذشت هر روز، پایان سال تعلیمی هم نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد تا اینکه دوباره امتحانات نهایی فرا رسید. او...
09/07/2026

روزها می‌گذشتند و با گذشت هر روز، پایان سال تعلیمی هم نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد تا اینکه دوباره امتحانات نهایی فرا رسید. او با وجود اینکه خیلی بااستعداد بود، نمی‌خواست امتحان را موفقانه سپری کند؛ چون فکر می‌کرد اگر ناکام بماند، فرصت دوباره‌ای برایش ایجاد می‌شود و می‌تواند یک سال دیگر در مکتب حضور داشته باشد. با این حال، باز هم نمی‌توانست برای امتحاناتش آماده نشود؛ پس تصمیم گرفت درس‌هایش را به خوبی بخواند تا نمرات خوبی به دست آورد. او امتحانات را موفقانه پشت سر گذاشت و باز هم اول‌نمرگی را برای بار ششم از آن خود کرد. پس از گرفتن اطلاع‌نامه‌اش به خانه برگشت و با تمام وجود اشک ریخت؛ نه برای اینکه دیگر نمی‌توانست درس بخواند، بلکه برای اینکه رؤیاهایش فرصت محقق شدن نداشتند. یک سال از نرفتنش گذشت. او هر روزی را که بدون درس‌هایش سپری می‌کرد، سخت و طاقت‌فرسا می‌دانست. اگرچه او هرگز امیدش را از دست نداد؛ اما نمی‌توانست لحظه‌ای را بدون یادگیری بگذارند.

بیشتر بخوانید: https://sheeshamedia.com/6252-2/

بسته‌ی اینترنتی‌ام تمام شده بود و دیگر کردیت نداشتم. می‌دانستم نه من پولی دارم و نه برادرم؛ حتی اگر او پولی هم می‌داشت، ...
09/07/2026

بسته‌ی اینترنتی‌ام تمام شده بود و دیگر کردیت نداشتم. می‌دانستم نه من پولی دارم و نه برادرم؛ حتی اگر او پولی هم می‌داشت، درخواست کردن برایم بسیار دشوار بود. هیچ‌گاه دوست نداشتم از کسی پول بخواهم. کیف و وسایلم را چند بار گشتم؛ اما چیزی پیدا نکردم. از طرف دیگر، اگر یک جلسه‌ی دیگر در صنف غیبت می‌کردم، احتمال داشت به طور کامل حذف شوم. چند غیبت قبلی نیز فقط به دلیل نداشتن اینترنت بود.

در گوشه‌ای از اتاق نشستم و به آینده‌ام فکر کردم. ذهنم از نگرانی پر شده بود و دیگر هیچ جمله‌ی امیدبخشی برای دلداری دادن به خود نداشتم. تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که به مسجد بروم و با خدایم راز و نیاز کنم. نزدیک ظهر بود و باید برای برادرم غذا آماده می‌کردم. هنگام بازگشت، در حویلیِ مسجد چند دختر را دیدم که خادم مسجد بودند؛ دخترانی مهربان و خوش‌برخورد. به آن‌ها نزدیک شدم و سلام کردم:

بیشتر بخوانید: https://sheeshamedia.com/6251-2/

Address

Arlington, VA
22204

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when Sheesha Media posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Contact The Business

Send a message to Sheesha Media:

Shortcuts

Share

Category