PoLat

PoLat 🎥 گزارش‌ها و لحظات ویژه از شهر آقچه و مناطق مختلف
📍 Aqcha, | 📞 +93729 50 6661
🔗 برای همکاری و پیشنهادات پیام دهید

 #دروغ عادی شده، اما  #حرام است
25/05/2026

#دروغ عادی شده، اما #حرام است

 پاهایم از ترس بی‌حس شده بود و نفس کشیدن برایم سخت شده بود. احساس می‌کردم قلبم هر لحظه از سینه‌ام بیرون می‌پرد. راننده م...
17/05/2026


پاهایم از ترس بی‌حس شده بود و نفس کشیدن برایم سخت شده بود. احساس می‌کردم قلبم هر لحظه از سینه‌ام بیرون می‌پرد. راننده موتر که مرد میان‌سال آرامی بود، وقتی چهره وحشت‌زده‌ام را دید، آهسته پرسید: «دختر جان، مشکلی داری؟ اگر کمکی می‌خواهی بگو.»

اما قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم، پدرم با خشم به طرفم آمد، یقه چادرم را گرفت و با صدای بلند فریاد زد: «آبروی مرا می‌بری؟! فرار می‌کنی تا مردم پشت سرم حرف بزنند؟!»

دستانش آن‌قدر محکم بود که درد تمام بدنم را گرفت. مردم کم‌کم دور ما جمع شدند. بعضی‌ها فقط خاموش تماشا می‌کردند، بعضی زیر لب می‌گفتند: «دختر فرار کرده... حتماً مشکل کلان است...»

برادرم بکس کوچک مرا از دستم کشید و با عصبانیت به زمین کوبید. لباس‌هایم، کتابچه‌ها و کاغذی که شماره خاله‌ام رویش نوشته شده بود، وسط خاک پخش شد. وقتی کتابم را روی زمین دیدم، بغضم ترکید. زانوهایم لرزید و با گریه فقط می‌گفتم: «نمی‌خواهم زن او شوم... خواهش می‌کنم مرا مجبور نکنید...»

اما پدرم انگار هیچ صدایی نمی‌شنید. صورتش از عصبانیت سرخ شده بود و مدام می‌گفت: «تو حق انتخاب نداری! من پدرت هستم!»

راننده موتر که دیگر نتوانسته بود سکوت کند، چند قدم جلو آمد و آرام گفت: «کاکا، اگر دختر راضی نیست، مجبورش نکن. این زندگی اوست.»

پدرم فوراً چوبش را بلند کرد و با خشم فریاد زد: «این کار خانواده ماست، تو دخالت نکن!»

فضا سنگین شده بود. مردم فقط نگاه می‌کردند و هیچ‌کس جرئت نزدیک شدن نداشت. درست همان لحظه، چند زن که از عروسی برمی‌گشتند، به جمعیت نزدیک شدند. یکی از آن‌ها وقتی مرا دید، ناگهان ایستاد. فرشته‌جان بود؛ همان معلمی که همیشه تشویقم می‌کرد درس بخوانم.

چهره‌اش پر از شوک شد و با نگرانی گفت: «تو این وقت شب اینجا چه می‌کنی؟»

تا صدایش را شنیدم، بغضم شکست. با گریه و نفس‌های بریده، همه چیز را تعریف کردم؛ از معامله شدنم، از حاجی رحمان، از قرض‌های پدرم، از ترسی که هر شب داشتم و از فراری که آخرش به اینجا رسیده بود.

برای چند لحظه سکوت عجیبی بین مردم افتاد. حتی صدای باد هم انگار خاموش شده بود. فرشته‌جان آرام اشک‌هایش را پاک کرد، بعد مستقیم به پدرم نگاه کرد و با صدای محکم گفت: «فروش دختر بخاطر قرض، غیرت نیست. این ظلم است.»

پدرم از حرفش بیشتر عصبانی شد و فریاد زد: «او دختر من است! هر تصمیمی بخواهم می‌گیرم! کسی حق دخالت ندارد!»

اما این بار، برخلاف همیشه، مردم ساکت نماندند. یکی از پیرمردهای قریه جلو آمد و آهسته گفت: «حاجی رحمان هم‌سن پدرش است... این انصاف نیست که دختر جوان را مجبور کنید.»

مرد دیگری گفت: «اگر دختر راضی نیست، نکاح چه معنی دارد؟»

کم‌کم جمعیت بیشتر شد. بعضی زن‌ها دورم جمع شدند تا آرامم کنند. برای اولین بار در زندگی‌ام حس کردم شاید تنها نیستم. شاید هنوز آدم‌هایی وجود دارند که صدایم را می‌شنوند.

اما پدرم که دید مردم شروع به حرف زدن کرده‌اند، کنترولش را از دست داد. چوب را محکم به زمین کوبید و فریاد زد: «فردا نکاح می‌شود، تمام! هیچ‌کس هم نمی‌تواند جلویم را بگیرد!»

فرشته‌جان بدون ترس موبایلش را از بکسش بیرون کرد و گفت: «اگر این دختر مجبور شود، همین حالا به ریاست امور زنان و پولیس زنگ می‌زنم. این کار جرم است.»

چهره پدرم ناگهان تغییر کرد. معلوم بود انتظار نداشت کسی مقابلش بایستد. برای چند لحظه خاموش ماند و فقط با عصبانیت به اطراف نگاه می‌کرد.

در همان وقت، چراغ‌های یک موتر سیاه از دور پیدا شد. چند ثانیه بعد، موتر نزدیک جمعیت ایستاد و حاجی رحمان پایین شد. لباس گران‌قیمت پوشیده بود و با غرور به مردم نگاه می‌کرد. وقتی ازدحام جمعیت را دید، اخم کرد و با صدای بلند گفت: «این دختر از امروز نامزد من است! کسی حق ندارد دخالت کند.»

اما ناگهان صدایی محکم از میان جمع بلند شد: «هیچ نکاحی بدون رضایت دختر قانونی نیست.»

همه برگشتند نگاه کردند.

دو موتر پولیس با چراغ‌های روشن کنار جاده ایستاده بود و چند پولیس از آن پایین می‌شدند...

و من نمی‌دانستم آمدن آن‌ها نجاتم می‌دهد یا آغاز دردسر بزرگ‌تری است...

ادامه دارد...

برای قسمت بعدی کلمه 《 ادامه 》را کامنت کنید تا بعد از نشر لینک داستان برايتان ارسال گردد...

 #نکته داره 😂
15/05/2026

#نکته داره 😂

 از همان روزی که پدرم تصمیمش را گرفت، زندگی‌ام دیگر شبیه گذشته نبود. خانه‌ای که قبلاً برایم امن‌ترین جای دنیا بود، حالا ...
13/05/2026


از همان روزی که پدرم تصمیمش را گرفت، زندگی‌ام دیگر شبیه گذشته نبود. خانه‌ای که قبلاً برایم امن‌ترین جای دنیا بود، حالا مثل زندان تاریک و خفه‌کننده‌ای شده بود که در آن حتی حق نفس کشیدن هم نداشتم. صبح روز بعد، پدرم تمام کتاب‌ها و کتابچه‌هایم را جمع کرد، داخل یک بوجی انداخت و با عصبانیت به برادرم گفت: «اگر این دختر بدون اجازه از خانه برآمد، پایش را می‌شکنم. دیگر نام مکتب را هم نگیرد.»

وقتی این حرف را شنیدم، انگار چیزی در قلبم شکست. کتاب‌هایم تنها امید زندگی‌ام بودند. هر صفحه آن‌ها برایم بوی آینده می‌داد، اما حالا همه آرزوهایم در گوشه‌ای خاک می‌خوردند. مادرم چیزی نمی‌گفت، فقط پنهانی اشک می‌ریخت. گاهی وقتی پدرم بیرون می‌رفت، آرام صورتم را نوازش می‌کرد و زیر لب دعا می‌خواند، اما خودش هم خوب می‌دانست در قریه ما وقتی مرد تصمیمی می‌گرفت، هیچ‌کس حق مخالفت نداشت.

چند روز بعد، زن‌های همسایه برای «مبارکی» آمدند. خانه پر از صدای خنده و حرف‌هایشان شده بود، اما برای من همه چیز مثل کابوس بود. یکی از زن‌ها گفت: «قسمت دختر خوب است که زن حاجی می‌شود. دخترهای زیاد آرزوی چنین زندگی را دارند.» زن دیگری آهسته در گوش مادرم گفت: «حداقل گرسنه نمی‌ماند و لباس خوب می‌پوشد.»

من گوشه اتاق نشسته بودم و احساس می‌کردم درباره یک انسان حرف نمی‌زنند؛ انگار درباره خرید و فروش چیزی صحبت می‌کنند. هیچ‌کس از من نپرسید چه می‌خواهم، هیچ‌کس نگفت شاید دلم زندگی دیگری بخواهد. برای همه فقط پول مهم بود و خلاص شدن پدرم از قرض‌ها.

شب‌ها صدای صحبت‌های پدرم را از اتاق دیگر می‌شنیدم. می‌فهمیدم وضعش بدتر از چیزی است که فکر می‌کردم. قرض‌های زیادی بالا آورده بود، زمین‌هایش را از دست داده بود و دکان کوچکش هم بسته شده بود. هر شب نام طلبکارها را تکرار می‌کرد و با عصبانیت می‌گفت: «اگر این عروسی نشود، آبرویم می‌رود.»

حالا من برایش فقط راه نجات بودم؛ دختری که می‌توانست در بدل سه لک افغانی فروخته شود.

یک شب دیر وقت، وقتی همه خواب بودند و فقط صدای باد از بیرون شنیده می‌شد، مادرم آرام کنارم نشست. چهره‌اش خسته و غمگین بود. برای چند لحظه فقط نگاهم کرد، بعد ناگهان اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت: «دخترم... اگر فرار کنی، شاید زنده بمانی.»

از شنیدن این حرف شوکه شدم. مادرم هیچ‌وقت چنین چیزی نگفته بود. همیشه صبر می‌کرد و دردهایش را خاموش تحمل می‌کرد. دستم را گرفت و با صدای لرزان گفت: «من هم در پانزده سالگی به زور زن پدرت شدم. تمام عمرم را با گریه گذراندم. نمی‌خواهم تو هم مثل من بسوزی.»

بعد تکه کاغذ کوچکی از زیر بالش بیرون آورد و شماره‌ای روی آن نوشت. «این شماره خاله‌ات در مزار است. اگر توانستی خودت را به او برسانی. شاید بتواند کمکت کند.»

قلبم تند می‌زد. برای اولین بار بعد از روزها تاریکی، احساس کردم شاید هنوز راهی برای نجات وجود داشته باشد. همان شب تا صبح به فرار فکر کردم. می‌ترسیدم، اما بیشتر از هرچیز از آینده‌ای می‌ترسیدم که قرار بود زن مردی شوم که می‌توانست جای پدربزرگم باشد.

دو شب بعد، فرصتی پیدا شد. همه برای عروسی پسر کاکایم به خانه‌ای در قریه دیگر رفته بودند. صدای موسیقی و شلیک هوایی از دور شنیده می‌شد. من آرام چادرم را پوشیدم، چند دست لباس و کتابچه کوچکم را داخل بکس کهنه گذاشتم و بدون اینکه صدا کنم، از خانه بیرون شدم.

هوا تاریک و یخ بود. دستانم از ترس می‌لرزید. هر لحظه فکر می‌کردم کسی صدای قدم‌هایم را می‌شنود. کوچه‌های قریه را با عجله رد کردم و تا سر جاده دویدم. نفس‌هایم بریده بود و اشک بی‌اختیار روی صورتم می‌آمد.

بعد از چند دقیقه، یک موتر مسافربری کهنه کنار جاده ایستاد. راننده شیشه را پایین کرد و وقتی صورت گریانم را دید، با تعجب پرسید: «دخترم، این وقت شب کجا می‌روی؟»

خواستم دروغ بگویم، خواستم بگویم خانه خاله‌ام مریض است یا راه را گم کرده‌ام، اما زبانم بند آمده بود. هنوز حرفی نزده بودم که ناگهان صدایی خشن از تاریکی پشت سرم بلند شد:

«همین‌جا ایستاد شو!»

بدنم خشک شد.

آرام برگشتم...

برادرم بود.

و چند قدم عقب‌تر، پدرم با چوب ضخیم در دست ایستاده بود؛ چشمانش پر از خشم بود، طوری که انگار می‌خواست همان‌جا مرا بکشد...

ادامه دارد...

برای قسمت بعدی کلمه 《 ادامه 》را کامنت کنید تا بعد از نشر لینک داستان برايتان ارسال گردد...

"عـوامل تخـریب روابـط زناشـویی!"🔹 تکنولوژی🔸 عدم گفتگو🔹 خانه نشینی🔸 تجمل گرایی🔹 حسادت مفرط🔸 شوخی‌های بیجا🔹 نبود برنامه و ...
11/05/2026

"عـوامل تخـریب روابـط زناشـویی!"

🔹 تکنولوژی
🔸 عدم گفتگو
🔹 خانه نشینی
🔸 تجمل گرایی
🔹 حسادت مفرط
🔸 شوخی‌های بیجا
🔹 نبود برنامه و هدف
🔸 ساعات کاری اضافه
🔹 بی‌‌توجهی به همسر
🔸 نگاه منفی به خانواده همسر
🔹 عدم رسیدگی به وضع ظاهری

جیگر ما امروز برای حمزه و واحد خون شد، اما قهرمان واقعی کسی است که بعد از زمین خوردن، دوباره بلند شود. مسابقه برد و باخت...
11/05/2026

جیگر ما امروز برای حمزه و واحد خون شد، اما قهرمان واقعی کسی است که بعد از زمین خوردن، دوباره بلند شود. مسابقه برد و باخت دارد و فدای سر هردوی‌شان. افتخار ما هستید و باقی خواهید ماند.

#قهرمان #افغانستان #ورزش

 آن روز هوای قریه ما در ولسوالی اندراب به‌شدت سرد بود. باد تند از میان کوچه‌های خاکی می‌گذشت و صدای زوزه‌اش از لای درواز...
10/05/2026



آن روز هوای قریه ما در ولسوالی اندراب به‌شدت سرد بود. باد تند از میان کوچه‌های خاکی می‌گذشت و صدای زوزه‌اش از لای دروازه چوبی خانه شنیده می‌شد. مادرم کنار تنور نشسته بود و با دست‌های ترک‌خورده‌اش نان می‌پخت. بوی دود و نان تازه تمام حویلی را پر کرده بود. من در گوشه‌ای نشسته بودم و کتاب‌های مکتبم را پاک می‌کردم. فقط دو ماه دیگر مانده بود تا صنف دوازدهم را تمام کنم. هر شب با امید زیاد درس می‌خواندم و آرزو داشتم روزی معلم شوم؛ مثل استادم «فرشته‌جان» که همیشه می‌گفت: «دختر اگر باسواد شود، یک نسل را نجات می‌دهد.»

من حرف‌هایش را با تمام قلبم باور داشتم. فکر می‌کردم اگر درس بخوانم، شاید بتوانم زندگی مادرم را تغییر بدهم، شاید بتوانم خواهرهای کوچک قریه را کمک کنم تا مثل بسیاری از دخترها قربانی نشوند. اما آن روز، همه آرزوهایم آرام‌آرام در حال شکستن بود و من هنوز خبر نداشتم.

نزدیک عصر بود که صدای موتر در حویلی پیچید. پدرم با دو مرد وارد خانه شد. یکی از آن‌ها ریش سفید، شکم کلان و دست‌های لرزان داشت. وقتی می‌خندید، دندان‌های طلایی‌اش برق می‌زد. او را قبلاً در بازار دیده بودم؛ حاجی رحمان، مرد پولداری که همه درباره‌اش حرف می‌زدند. مردم می‌گفتند دو زن دارد و هیچ‌کس جرئت مخالفت با او را ندارد.

همین که مادرم او را دید، رنگش پرید و دستش از ترس لرزید. پدرم با صدای بلند گفت: «چای بیارین! امروز مهمان عزت‌مند داریم.»

من سینی چای را برداشتم و آرام داخل اتاق شدم. وقتی خواستم برگردم، حاجی رحمان با نگاه سنگینش مرا از سر تا پا دید و گفت: «همین دختره است؟»

دستم لرزید و نزدیک بود پیاله از دستم بیفتد. پدرم خندید و گفت: «بلی، بسیار آرام، خانه‌دار و فرمان‌بردار است.»

احساس عجیبی داشتم؛ انگار چیزی در دلم فرو می‌ریخت. بدون حرف، آرام رفتم پشت پرده اتاق، اما صدای گفتگوهایشان واضح شنیده می‌شد.

حاجی رحمان آهسته گفت: «همان‌طور که گفتم، سه لک افغانی نقد می‌دهم. قرضت هم خلاص می‌شود.»

سه لک افغانی...

قلبم ایستاد. نفهمیدم چرا ناگهان بدنم یخ کرد. چند لحظه بعد، صدای لرزان مادرم بلند شد: «او هنوز طفل است! مکتب می‌رود! آرزو دارد آینده بسازد!»

اما پدرم با عصبانیت فریاد زد: «خاموش شو زن! ما نان نداریم بخوریم! قرضدار مردم شده‌ام! این بهترین راه است.»

اشک در چشمانم جمع شد. باورم نمی‌شد درباره من حرف می‌زنند؛ انگار من یک انسان نبودم، فقط چیزی بودم که می‌شد در بدل پول معامله‌اش کرد.

آن شب تا صبح خوابم نبرد. صدای باد، گریه آرام مادرم و حرف‌های پدرم مدام در گوشم می‌پیچید. هزار فکر در سرم می‌آمد. با خود می‌گفتم شاید اشتباه شنیده‌ام، شاید درباره دختر دیگری صحبت می‌کردند، شاید پدرم دلش بسوزد و منصرف شود...

اما صبح وقتی از اتاق بیرون شدم، پدرم حتی به صورتم نگاه نکرد. فقط با صدای خشک و سرد گفت: «از امروز دیگر مکتب نمی‌روی... تا یک ماه دیگر، زن حاجی رحمان می‌شوی.»

دنیا دور سرم چرخید. کتاب‌هایم از دستم افتاد روی زمین. مادرم همان گوشه نشست و بی‌صدا گریه کرد. من فقط به دیوار خیره مانده بودم و حس می‌کردم تمام آرزوهایم جلوی چشمانم دفن می‌شود.

اما هنوز نمی‌دانستم راز ترسناک‌تری پشت این ازدواج پنهان شده؛ رازی که وقتی فهمیدم، آرزو کردم کاش همان روز می‌مردم و آن حقیقت را نمی‌شنیدم...

ادامه دارد...

برای قسمت بعدی کلمه 《 ادامه 》را کامنت کنید تا بعد از نشر لینک داستان برايتان ارسال گردد...

اگر نوشابه‌ها برای سلامت انسان زیان‌آور هستند، چرا حکومت کارخانه‌های تولید آن را مسدود نمی‌کند؟تقریباً هر مریضی که به دا...
02/05/2026

اگر نوشابه‌ها برای سلامت انسان زیان‌آور هستند، چرا حکومت کارخانه‌های تولید آن را مسدود نمی‌کند؟

تقریباً هر مریضی که به داکتر مراجعه می‌کند یکی از نخستین توصیه‌ها این است انرژی‌نوشیدنی و نوشابه‌های مضر مصرف نکنید.

با این حال در افغانستان بیش از ۵۰ نوع نوشابه گازدار و بدون گاز در بازار موجود.

#نوشابه #نظارت #افغانستان

23/04/2026

#برچسپ ضروری بود 😂😂

تنهاییِ طراحی‌شده…آیا شبکه‌های اجتماعی عمداً ما را منزوی‌تر می‌کنند؟ما هیچ‌وقت این‌قدر «متصل» نبوده‌ایم…اما هیچ‌وقت هم ا...
23/04/2026

تنهاییِ طراحی‌شده…
آیا شبکه‌های اجتماعی عمداً ما را منزوی‌تر می‌کنند؟

ما هیچ‌وقت این‌قدر «متصل» نبوده‌ایم…
اما هیچ‌وقت هم این‌قدر «تنها» نبوده‌ایم…

صدها فالوور…
ده‌ها چت…
نوتیفیکیشن‌های بی‌وقفه…

اما وقتی گوشی را کنار می‌گذاری،
یک سکوت سنگین می‌آید سراغت…

چرا؟

چون بسیاری از این ارتباط‌ها
واقعی نیستند…
عمیق نیستند…
و جای «حضور واقعی» را نمی‌گیرند…

شبکه‌های اجتماعی به ما حس ارتباط می‌دهند…
اما نه آن نوع ارتباطی که
روح انسان به آن نیاز دارد…

تو می‌توانی ساعت‌ها با دیگران حرف بزنی،
اما هنوز کسی نباشد
که واقعاً «تو» را بفهمد…

و اینجاست که تنهایی
آرام‌آرام شکل می‌گیرد…

تنهایی‌ای که دیده نمی‌شود…
چون پشت صفحه‌ها پنهان شده…

از طرف دیگر،
هرچه بیشتر در دنیای آنلاین می‌مانیم،
کمتر به روابط واقعی وقت می‌دهیم…
کمتر بیرون می‌رویم…
کمتر عمیق صحبت می‌کنیم…

و این یعنی:
ارتباط بیشتر… اما صمیمیت کمتر…

سؤال اینجاست:
آیا این فقط یک اتفاق است؟
یا دنیایی که در آن هستیم،
طوری طراحی شده که ما را در همین چرخه نگه دارد؟

شاید وقتش رسیده
گاهی گوشی را کنار بگذاریم…
و به یک گفت‌وگوی واقعی برگردیم…

نظر تو چیست؟
آیا شبکه‌های اجتماعی ما را تنها‌تر کرده‌اند؟ 👇

Address

Aqcha
Kabul

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when PoLat posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Share