17/05/2026
پاهایم از ترس بیحس شده بود و نفس کشیدن برایم سخت شده بود. احساس میکردم قلبم هر لحظه از سینهام بیرون میپرد. راننده موتر که مرد میانسال آرامی بود، وقتی چهره وحشتزدهام را دید، آهسته پرسید: «دختر جان، مشکلی داری؟ اگر کمکی میخواهی بگو.»
اما قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم، پدرم با خشم به طرفم آمد، یقه چادرم را گرفت و با صدای بلند فریاد زد: «آبروی مرا میبری؟! فرار میکنی تا مردم پشت سرم حرف بزنند؟!»
دستانش آنقدر محکم بود که درد تمام بدنم را گرفت. مردم کمکم دور ما جمع شدند. بعضیها فقط خاموش تماشا میکردند، بعضی زیر لب میگفتند: «دختر فرار کرده... حتماً مشکل کلان است...»
برادرم بکس کوچک مرا از دستم کشید و با عصبانیت به زمین کوبید. لباسهایم، کتابچهها و کاغذی که شماره خالهام رویش نوشته شده بود، وسط خاک پخش شد. وقتی کتابم را روی زمین دیدم، بغضم ترکید. زانوهایم لرزید و با گریه فقط میگفتم: «نمیخواهم زن او شوم... خواهش میکنم مرا مجبور نکنید...»
اما پدرم انگار هیچ صدایی نمیشنید. صورتش از عصبانیت سرخ شده بود و مدام میگفت: «تو حق انتخاب نداری! من پدرت هستم!»
راننده موتر که دیگر نتوانسته بود سکوت کند، چند قدم جلو آمد و آرام گفت: «کاکا، اگر دختر راضی نیست، مجبورش نکن. این زندگی اوست.»
پدرم فوراً چوبش را بلند کرد و با خشم فریاد زد: «این کار خانواده ماست، تو دخالت نکن!»
فضا سنگین شده بود. مردم فقط نگاه میکردند و هیچکس جرئت نزدیک شدن نداشت. درست همان لحظه، چند زن که از عروسی برمیگشتند، به جمعیت نزدیک شدند. یکی از آنها وقتی مرا دید، ناگهان ایستاد. فرشتهجان بود؛ همان معلمی که همیشه تشویقم میکرد درس بخوانم.
چهرهاش پر از شوک شد و با نگرانی گفت: «تو این وقت شب اینجا چه میکنی؟»
تا صدایش را شنیدم، بغضم شکست. با گریه و نفسهای بریده، همه چیز را تعریف کردم؛ از معامله شدنم، از حاجی رحمان، از قرضهای پدرم، از ترسی که هر شب داشتم و از فراری که آخرش به اینجا رسیده بود.
برای چند لحظه سکوت عجیبی بین مردم افتاد. حتی صدای باد هم انگار خاموش شده بود. فرشتهجان آرام اشکهایش را پاک کرد، بعد مستقیم به پدرم نگاه کرد و با صدای محکم گفت: «فروش دختر بخاطر قرض، غیرت نیست. این ظلم است.»
پدرم از حرفش بیشتر عصبانی شد و فریاد زد: «او دختر من است! هر تصمیمی بخواهم میگیرم! کسی حق دخالت ندارد!»
اما این بار، برخلاف همیشه، مردم ساکت نماندند. یکی از پیرمردهای قریه جلو آمد و آهسته گفت: «حاجی رحمان همسن پدرش است... این انصاف نیست که دختر جوان را مجبور کنید.»
مرد دیگری گفت: «اگر دختر راضی نیست، نکاح چه معنی دارد؟»
کمکم جمعیت بیشتر شد. بعضی زنها دورم جمع شدند تا آرامم کنند. برای اولین بار در زندگیام حس کردم شاید تنها نیستم. شاید هنوز آدمهایی وجود دارند که صدایم را میشنوند.
اما پدرم که دید مردم شروع به حرف زدن کردهاند، کنترولش را از دست داد. چوب را محکم به زمین کوبید و فریاد زد: «فردا نکاح میشود، تمام! هیچکس هم نمیتواند جلویم را بگیرد!»
فرشتهجان بدون ترس موبایلش را از بکسش بیرون کرد و گفت: «اگر این دختر مجبور شود، همین حالا به ریاست امور زنان و پولیس زنگ میزنم. این کار جرم است.»
چهره پدرم ناگهان تغییر کرد. معلوم بود انتظار نداشت کسی مقابلش بایستد. برای چند لحظه خاموش ماند و فقط با عصبانیت به اطراف نگاه میکرد.
در همان وقت، چراغهای یک موتر سیاه از دور پیدا شد. چند ثانیه بعد، موتر نزدیک جمعیت ایستاد و حاجی رحمان پایین شد. لباس گرانقیمت پوشیده بود و با غرور به مردم نگاه میکرد. وقتی ازدحام جمعیت را دید، اخم کرد و با صدای بلند گفت: «این دختر از امروز نامزد من است! کسی حق ندارد دخالت کند.»
اما ناگهان صدایی محکم از میان جمع بلند شد: «هیچ نکاحی بدون رضایت دختر قانونی نیست.»
همه برگشتند نگاه کردند.
دو موتر پولیس با چراغهای روشن کنار جاده ایستاده بود و چند پولیس از آن پایین میشدند...
و من نمیدانستم آمدن آنها نجاتم میدهد یا آغاز دردسر بزرگتری است...
ادامه دارد...
برای قسمت بعدی کلمه 《 ادامه 》را کامنت کنید تا بعد از نشر لینک داستان برايتان ارسال گردد...