Lar Gar Media

Lar Gar Media اخبار،عکسهای زیبا،و ویدیو های جالب و آموزنده را با ما د

تن مووطن مو
23/01/2025

تن مو
وطن مو

13/09/2023

Today,s Best photo ❤❤❤❤❤❤
05/09/2023

Today,s Best photo
❤❤❤❤❤❤













روح‌الله نیکپا، تنها مدال‌آور المپیک در تاریخ افغانستان مربیگری تیم ملی تکواندو نیوزیلند را بر عهده گرفته است.فدراسیون ت...
06/08/2023

روح‌الله نیکپا، تنها مدال‌آور المپیک در تاریخ افغانستان مربیگری تیم ملی تکواندو نیوزیلند را بر عهده گرفته است.

فدراسیون تکواندوی نیوزیلند با اعلام مسرت از پیوستن آقای نیکپا به تیم مربیان گفته است آقای نیکپا، کارش را برای آماده‌سازی تیم مبارزه (کیوروگی) نیوزیلند در المپیک ۲۰۲۴ پاریس، «بلافاصله» آغاز می‌کند.

روح‌الله نیکپا در صفحه فیسبوکش نوشته است که شناخت و مهارتش را در هدایت تیم ملی تکواندوی نیوزیلند برای «تاریخ‌سازی» به کار خواهد برد.

روح‌الله نیکپا متولد سال ۱۳۶۶ است و مدتی عضو تیم پناهندگان افغان در ایران بود. او سال ۱۳۸۳ به کابل بازگشت و در تیم ملی افغانستان در المپیک پکن در وزن ۵۸ کیلوگرم موفق شد در جایگاه سوم، اولین مدال تاریخ ورزش افغانستان در المپیک را به گردن بیاویزد که این اتفاق، بازتاب بی نظیری در افغانستان داشت و صدها نفر در فرودگاه کابل همراه با مقامات دولتی به استقبال او رفتند و جشنی باشکوه گرفته شد، حامد کرزی رئیس جمهور وقت افغانستان نیز از او تجلیل کرد.

در المپیک ۲۰۱۲ لندن در وزن ۶۸ کیلوگرم نیز برای بار دوم مدال برنز گرفت. او در چندین مسابقه بین‌المللی تکواندو مدال‌های برای تیم افغانستان گرفته بود.

رئیس فدراسیون تکواندو نیوزیلند از حضور نیکپا در این کشور به عنوان «منبع استعداد و فرصتی شگفت‌انگیز» یاد کرده و گفته است: «ما بسیار خوش شانس هستیم که حضور او را به عنوان مربی در تیم ملی داریم.»

مدیر بخش کیوروگی (مبارزات غیرنمایشی) فدراسیون تکواندوی نیوزیلند هم از پیوستن نیکپا به تیمش ابراز خرسندی کرده و گفته که حضور یک مدال‌آور المپیک با تجربه و کالیبری مانند او برای تیم ملی تکواندوی نیوزیلند بسیار مهم است.

📷 Rohullah Nikpa/ Getty

در فهرست رتبه‌بندی برترین دانشگاه‌های جهان در سال ۲۰۲۴ در رتبه‌بندی دانشگاهی جهانی "کیو‌. اس" (QS)، اروپا نیمی از ۱۰ دان...
06/08/2023

در فهرست رتبه‌بندی برترین دانشگاه‌های جهان در سال ۲۰۲۴ در رتبه‌بندی دانشگاهی جهانی "کیو‌. اس" (QS)، اروپا نیمی از ۱۰ دانشگاه برتر را به خود اختصاص داده است.

رتبه‌بندی "کیو. اس" یک نظام رتبه‌بندی دانشگاهی است که هر ساله توسط موسسه کاکارلی سیموندز بریتانیا منتشر می‌شود و از معتبرترین نظام‌های رتبه‌بندی بین‌المللی در این زمینه به حساب می‌آید.

این ارزیابی سالیانه در بیستمین سال خود، بررسی تحلیلی ۱۷.۵ میلیون مقاله دانشگاهی و نظرات تخصصی بیش از ۲۴۰هزار هیئت علمی و کارفرمایی از سراسر جهان را مبنای سنجش خود قرار داده است.

اروپا از میان ۱۰ رتبه برتر، ۵ جایگاه را به خود اختصاص داده است. این در حالی است که دانشگاه‌های انگلیسی‌زبان بالاترین رتبه‌ها را در مقوله‌هایی مانند شهرت علمی، شهرت کارفرما و رابطه استاد-دانشجو به خود اختصاص داده‌اند.

انستیتوی تکنولوژی ماساچوست (MIT) در کمبریج ایالات متحده، با کسب ۱۰۰ امتیاز ناب، برای دوازدهمین سال متوالی مقام اول را به دست آورده است.

دانشگاه کمبریج در بریتانیا با ۹۹.۲ امتیاز در جایگاه دوم قرار دارد، در حالی که رقیب محلی آن دانشگاه آکسفورد با ۹۸.۹ امتیاز مقام سوم را کسب کرد.

دانشگاه هاروارد با امتیاز ۹۸.۳ در جایگاه چهارم قرار گرفت و دانشگاه استنفورد با ۹۸.۱ امتیاز در رتبه پنجم جای دارد.

فهرست رتبه‌بندی جهانی سال ۲۰۲۴ برای برترین دانشگاه‌ بر اساس کسب امتیاز به قرار زیر است:

۱. انستیتوی تکنولوژی ماساچوست MIT (۱۰۰)
۲. دانشگاه کمبریج بریتانیا (۹۹.۲)
۳. دانشگاه آکسفورد بریتانیا (۹۸.۹)
۴. دانشگاه هاروارد آمریکا (۹۸.۳)
۵. دانشگاه استنفورد آمریکا (۹۸.۱)
۶. دانشگاه امپریال کالج لندن (۹۷.۸)
۷. مدرسه عالی فنی زوریخ ETH (۹۳.۳)
۸. دانشگاه ملی سنگاپور NUS (۹۲.۷)
۹. دانشگاه کالج لندن UCL (۹۲.۴)
۱۰. دانشگاه برکلی کالیفرنیا UCB (۹۰.۴)

در سطح اروپا، از میان دانشگاه‌های برتر سال ۲۰۲۴، دانشگاه کمبریج بریتانیا بالاترین رتبه را به دست آورده که دومین دانشگاه در سطح جهانی است.

فهرست رتبه‌بندی ۲۰ دانشگاه‌برتر اروپا در سال ۲۰۲۴ بر اساس کسب امتیاز به قرار زیر است:

۱. دانشگاه کمبریج، بریتانیا (۹۹.۲)
۲. دانشگاه آکسفورد، بریتانیا (۹۸.۹)
۳. دانشگاه امپریال کالج لندن (۹۷.۸)
۴. مدرسه عالی فنی زوریخ ETH، سوئیس (۹۳.۳)
۵. دانشگاه کالج لندن UCL (۹۲.۴)
۶. دانشگاه ادینبورو، بریتانیا (۸۶.۱)
۷. دانشگاه پاریس PSL (۸۵.۸)
۸. دانشگاه منچستر، بریتانیا (۸۲.۲)
۹. دانشگاه پلی‌تکنیک فدرال لوزان، سوئیس EPFL (۸۰.۴)
۱۰. دانشگاه فنی مونیخ، آلمان (۸۰)
۱۱. انستیتوی پلی‌تکنیک پاریس (۷۹.۵)
۱۲. کینگز کالج لندن (۷۹.۳)
۱۳. مدرسه اقتصاد و سیاست لندن (۷۶.۹)
۱۴. دانشگاه تکنولوژی دلفت، هلند (۷۶.۲)
۱۵. دانشگاه آمستردام، هلند (۷۳.۴)
۱۶ دانشگاه لودویگ ماکسیمیلیان مونیخ، آلمان (۷۲.۵)
۱۷. دانشگاه (دولتی) بریستول، بریتانیا (۷۲.۴)
۱۸. دانشگاه سوربن، فرانسه (۷۱.۷)
۱۹. دانشگاه کاتولیک لویون KU، بلژیک (۷۰.۱)
۲۰. دانشگاه (دولتی) وارویک، بریتانیا (۶۸.۶)

این رتبه‌بندی و امتیازدهی معتبر با در نظر گرفتن ۹ معیار مهم به دست آمده است: شهرت علمی، شهرت کارفرما، نسبت استاد-دانشجو، استناد به دانشکده، ترکیب بین‌المللی اساتید، ترکیب بین‌المللی دانشجویان، و امسال برای اولین بار، شبکه پژوهش‌های بین‌المللی، نتایج اشتغال‌زایی و پایداری.

موسسه کاکارلی سیموندز (QS) می‌گوید که شاخص‌های جدید "بازتاب تغییرات در آموزش عالی است که در دو دهه گذشته رخ داده است، مانند اهمیت فزاینده پایداری، قابلیت اشتغال، و همکاری‌های پژوهشی".

آموزش عالی در دو دهه گذشته دستخوش تغییرات قابل توجهی شده است. دکتر اندرو مک فارلین، مدیر رتبه‌بندی "بررسی کیفیت" (QS) گفت: «یکی از اولین تغییراتی که [در دهه‌های گذشته] به چشم می‌خورد، تمرکز فزاینده بر اشتغال‌پذیری دانشجویان پس از تحصیل بوده است.»

او گفت که دانشجویان دانشگاه را با یک بدهی بالای بیش از پیش ترک می‌کنند و وارد یک بازار کار جهانی به واقع رقابتی می‌شوند.

به گفته مک‌فارلین، در حالی که این موسسه رتبه‌بندی بیستمین سال خود را پشت سر می‌گذارد، یکی از گرایش‌هایی که این نهاد به آن "بسیار افتخار می‌کند، فراگیر شدن روزافزون رتبه‌بندی‌های ما است که توزیع جهانی برتری دانشگاهی را آشکار می‌سازد".

بین سال‌های ۲۰۱۸ و ۲۰۲۴، افزایش چشمگیر دانشگاه‌های آسیایی، آمریکای لاتین، خاورمیانه و آفریقا در رتبه‌بندی دانشگاه‌های جهانی است. در سال ۲۰۱۸، این مناطق ۳۷ درصد از رتبه‌بندی را به خود اختصاص دادند و در سال ۲۰۲۴، این رقم به ۴۶ درصد افزایش یافته است.

مک فارلین خاطرنشان کرد که چین به‌ویژه در رتبه‌بندی‌ها رو به بالا حرکت می‌کند که ناشی از تلاش‌های تحقیقاتی است.

او به "یورونیوز نکست" گفت: «چینی‌ها بزرگ‌ترین تولیدکننده پژوهش در جهان هستند، و تحقیقات آن‌ها به طور فزاینده مورد استناد قرار می‌گیرد. بنابراین کیفیت تحقیقاتی که در چین انجام می‌شود واقعاً آنها را از پله‌های رتبه‌بندی بالا برده است.»

در همین حال، ایالات متحده و بریتانیا که به طور سنتی نتایج خوبی دارند، کاهش جزئی در رتبه‌بندی را تجربه کرده‌اند، اما این افت لزوماً به معنای بدتر شدن آنها نیست. مک فارلین می‌گوید، این نشان می‌دهد که سایر موسسه‌ها در سراسر جهان در حال بهبود و کاهش شکاف هستند.

او در مثالی توضیح داد: «چنان که می‌دانید، سریع‌ترین دونده همیشه سریع‌ترین دونده است، اما دونده پشت سرش دارد فاصله‌اش را با او کم می‌کند.»

یکی از شاخص‌های دانشگاه‌های اروپایی فعالیت‌های جهانی است و مک فارلین در این رابطه می‌گوید: «برای یافتن راه‌حل‌های چالش‌های جهان، باید به همکاری‌های فرامرزی روی آورد، چالش‌ها را به طور مشترک حل کرد و شفاف بود. و اروپا در این زمینه واقعا پیشتاز است.»

از انستیتوهای برجسته کشورهای اتحادیه اروپا که قدرت خود را در همکاری‌های تحقیقاتی بین‌المللی نشان می‌دهند عبارتند از دانشگاه پاریس (PSL) که مقام سوم را در "مقوله شبکه‌های تحقیقاتی بین‌المللی" به خود اختصاص داد، دانشگاه سوربن (چهارم)، دانشگاه کاتولیک لویون و دانشگاه گنت (ختا) در بلژیک (ششم و هشتم) و دانشگاه مونپلیه در فرانسه (نهم).

مک فارلین می‌گوید، شما ممکن است شاهد این نوع تسلط فزاینده در حجم تحقیقات در شرق آسیا در زمینه تحقیقات مشترک و تعامل بین‌المللی نیز باشید، اما "فعالیت اروپا در این حوزه بسیار درخشان‌تر است".

غزل نشد وطنم، اشکِ بی‌امان: وطنم!فرار می‌کنم از این وطن به آن وطنم شبیه گرد که بر بوریای بی‌وطنی...نشسته‌‌ام به تسّلا که...
05/08/2023

غزل نشد وطنم، اشکِ بی‌امان: وطنم!
فرار می‌کنم از این وطن به آن وطنم

شبیه گرد که بر بوریای بی‌وطنی...
نشسته‌‌ام به تسّلا که من جهان‌وطنم!

وطن چه است؟ غزل؟ گریه؟ یا فراموشی؟
وطن کجاست؟ کدامین وطن؟ همان وطنم...

وطن کجاست؟ که بر شانه‌ام چه سنگین است
غم ندیدن مادر،‌ کجاست جان وطنم

چه کرده‌ایم که اینگونه نسل اندر نسل
قرار نیست، فرار است سهم مان وطنم؟
سهراب_سیرت

Singer & Composer: Dawood SarkhoshLyricist: Sohrab SiratArrangement: Sohrab SiratSong: WatanamAlbum: Watanam-------------------------------© Sarkhosh Music I...

عطا محمد نور در گفتگو با شبكه العربيه:اگر به جنگ به طا لبان ادامه ميدادم شهر مزارشريف به يك شهر ارواح تبديل ميشد و اين ش...
03/08/2023

عطا محمد نور در گفتگو با شبكه العربيه:
اگر به جنگ به طا لبان ادامه ميدادم شهر مزارشريف به يك شهر ارواح تبديل ميشد و اين شهر ديگر وجود نميداشت!

30/07/2023

از زبان استاد مرحوم
همه چه در مورد زبان فارسی، فارسی دری، دری و واژه های جنجالی بشنوید.

#فارسی #دری #افغانستان #ایران #خراسان #آریانا #زبان #ادبیات #شعر #شاعر
Jawad Ramish

   #افغانستان Photo: Jawad Ramish
21/07/2023


#افغانستان
Photo: Jawad Ramish

شانزده سال قبل با پدرم دعوا کردم. پیشین بود. او چیزهایی گفت، من هم چیزهایی گفتم. نوجوان بودم. این دعوا محتوایش آنچنان جد...
24/03/2023

شانزده سال قبل با پدرم دعوا کردم. پیشین بود. او چیزهایی گفت، من هم چیزهایی گفتم. نوجوان بودم. این دعوا محتوایش آنچنان جدی نبود، فقط هردوی ما نمی‌خواستیم کم بیاییم. من از خیلی لحاظ شبیه او بودم و او مردی با استخوان‌بندی کلفت، مضطرب و زودرنج. چند زینه پایین آمد و سیلی محکمی به صورتم کوبید، گفت: د تمام آغیل یک باچه نیه که د مقابل آته خو مثل تو وری ایستاد شونه...
همین سیلی، همین دعوا، همین برخورد داشت مسیرهای جدیدی را می‌ساخت. دیگر چیزی نگفتم. شب آهسته رفتم اتاق پایین. گُمبَزی پایین. واسکت پدر در انتهای گمبزی به میخ آویخته بود. دست بردم به جیب واسکت پدر. خوب در خاطرم نیست چه مبلغی بود، ولی یادم هست که دیروزش گوسفند فروخته بود. تمام چیزی که داخل جیب واسکت پدر بود، برداشتم. نزدیک‌های صبح از خانه بیرون شدم، از قریه دور شدم، از خانواده. از آنجا به شهر و بلاخره مسیری را در پیش گرفتم که پدران ما به تکرار رفته بود. زاهدان. ایران. تبریز. اصفهان. نمی‌دانم قصه فرار من چقدر بالای پدر و خانواده‌ام سخت تمام شد، چقدر مایه تمسخر و جوک مردمان قریه شده بود؟ آیا پدر دنبال من آمده بود؟ آیا مادر دلش برای من سوخته بود؟ نمیدانم. خود من بودم که این فرار و این داستان سخت رفتن را نفس کشیده و درد دیده بودم. نوجوان بی‌تجربه و یاغی که پیش خود سنجیده بود: میروم هرجا که رسیدم!
خانواده‌ی ما چهار نفری بود، پدر، مادر، من و خواهر ده‌ساله‌ام مرجان. در تمام مسیر دلتنگ هیچ کسی نبودم. فقط گاهی مادر به یادم می‌آمد که آن روز برای من گفته بود: قد آتی خو زیاد جنگ نکو بچَی! دلتنگ مادر هم نبودم. من گویا با هم همه قهر بودم، از دست همه عصبانی و رنجیده و فراری. پنج سالی که در ایران بودم با خانواده‌ی خود تماس نگرفتم، نامه نفرستادم و نامعمول‌تر اینکه از اقوامم دورتر رفتم در یک کارخانه بافندگی کار گرفتم تا کسی نداند من کجایم و چه میکنم. هیچ‌کسی آنجا مرا نمی‌شناخت و نمی‌فهمید. شاید در این پنج سال خانواده‌ام پذیرفته بودند که من دیگر زنده نیستم. شاید دل‌شان شکسته بود و اصلا از کسی نپرسیده بود که از محمد احوال داری یا نه! نه نه. امکان نداشت. مادرم مرا دوست داشت، خواهرم وابسته من بود و پدرم با وجود اینکه نسبت به من حس مالکانه داشت، باز هم دلبسته بود و تنها پسرش بودم. پسر داشتن، یعنی ادامه یافتن. چطور می‌توانست بی‌خیال باشد؟ فقط این فرار، چیزی نبود که پدر پیش‌بینی کند.
اما من همچنان کرخت بودم. نه می‌خواستم از کسی احوال بگیرم و نه دوست داشتم حالم پرسیده شود. پنج سال کرختی. پنج‌سال تنهایی و سخت و سفت بودن. نمی‌دانم چه عقده کشنده‌ای مرا تسخیر کرده بود که حتی یک بار هم تماس نگرفتم بگویم من زنده هستم پدر، من اینجایم مادر، من چنینم. نمی‌دانم، شاید میخواستم اینطوری آنهارا- بخصوص پدرم را زجر بدهم. چه انتقام بچه‌گانه‌ای! وقتی راه آسان شد و موج بزرگی از مهاجرین وارد اروپا شد، من هم یکی از آنها بودم. یکی از آن هزاران نفر. رفتم ایتالیا. شهروند ایتالیا شدم. به من احترام گذاشته شد، هدف‌های جدید اینجا برایم شکل گرفت، آدم‌های جدید به زندگی‌ام آمدند و تنها چیزی که هرگز برایم رنگ دوباره نگرفت، خانواده‌ام بود. پدرم، مادرم، خواهرم که احتمالا حالا بزرگ شده بود. آیا آنها زنده بودند؟ آیا آنها هنوز انتظار مرا می‌کشیدند؟ سال‌ها گذشته بود. تا یک مدتی از پدرم متنفر بودم، از اقوامم، از همه. عقده داشتم و ممکن همین عقده، تمام احساسات مرا در بند کشیده بود. ولی از یک زمانی دیگر متنفر هم نبودم. کاملا فراموشم شده بودند. بخصوص که حالا به یک زبان دیگر حرف می‌زدم. وقتی نتوانی در یک سال حتی یک لحظه به کسی و کسانی فکر کنی، دیگر آنها برایت وجود ندارد. باری کسی از من پرسید که در افغانستان خانواده داری؟ بی‌توجه پاسخ دادم که کسی را ندارم. اتفاق نیفتاد که بعد این پرسش، به خودم فرو بروم و بپرسم، آره خانواده‌ دارم، خانواده‌‌ای که خیلی احمقانه ترک‌شان کردم و نمی‌دانم در چه حالی هستند. فکر نکردم. رفتم سراغ کارم و زندگی اینطور ادامه یافت. مرد بی‌تفاوت که فقط به حال خودش می‌اندیشید. اما پارسال که دقیق پانزده سال از جدایی، از فرار و از این دوری طولانی می‌گذشت، یک روز صبح همینکه پرده اتاقم را کنار کشیدم، گویا خانواده‌ام با تمام خاطرات‌شان هجوم آوردند به خانه‌ام، به زندگی‌ام. خانواده. مادر. جاده را نگاه کردم که چند نفر زیر باران بازی می‌کردند. این باران مرا برد به روستای ما، پیش خانه گلی ما، یک لحظه فکر کردم روی خاک باران زده قریه ایستاده‌ام و صورتم را به سوی آسمان گرفتم. مادر؟ خواهر؟ دلم بغض کرد. بعد از پانزده سال به یادشان افتادم. چقدر سخت به یادشان افتادم. چقدر دلتنگ‌شان بودم. مرا چه شده بود؟ آن روز سر کار نرفتم و تا شب گریه کردم. به در زدم، به دیوار زدم، ولی آرام نشدم. همه دور من می‌چرخیدند. خاطرات، زندگی. سنگ و چوب روستای ما درون ذهنم رفته بود و مدام تصویر آن خانه گلی و قدیمی از جلو چشمم می‌گذشت که پدر روی زینه‌هایش ایستاده بود و به من چیزهایی می‌گفت. مادر می‌گفت: بچی قد آتی خو جنگ نکو...
آیا زمانش بود؟ آیا من بد نکرده بودم؟ آیا می‌شود از خانواده جدا شد و دور بود و بی‌خیال؟ نمی‌دانم. پس فردایش رفتم بلیت گرفتم. افغانستان. آیا رفتن من منطقی بود؟ آیا این احساسات زودگذر نبود؟ تصمیمم را گرفته بودم. ساعت‌هایی که در پرواز سپری شد، لحظات دشواری بودی. حال معتادی را داشتم که چندین سال است ترک کرده ولی به‌یکبارگی دچار وسوسه افراطی می‌شود. فقط می‌خواستم زودتر برسم. زودتر بروم پیش خانواده‌ام و معذرت بخواهم. بابت اینقدر بد بودنم. بابت این کرختی طولانی. این دوری و بی‌خبری. وقتی کابل رسیدم صبر نکردم. شب بود. ماشین گرفتم که مرا به ولسوالی/شهرستان ما ببرد، به قریه ما. شب تمام راه رفتیم. فردا پیشین رسیدیم به قریه‌ای که پانزده سال قبل از آنجا بیرون شده بودم، گم شده بودم و دیگر خبری ازش نداشتم. روستا تغییر کرده بود. نسل تغییر کرده بود. کودکان جوان شده بودند، میان‌سال‌ها پیر و پیرها اغلبا مرده بودند. وقتی رسیدیم بالای تپه، به راننده گفتم آنجاست خانه ما، آن گوشه، کنار آن چند درخت بزرگ، ماشین را آنجا هدایت کن. بعضی‌ خانه‌ها جدید بنا شده بود و بعضی خانه‌های قدیمی را ویران کرده بودند. نقشه روستا اندکی تغییر کرده بود. فقط خانه‌ی ما استوار سر جایش بود. چقدر خوشحال شدم که آن خانه همانطوری که بود، هست. دیوارهایش. رنگ آبی کبود پنجره‌هایش. هنوز هم نمی‌دانستم مرا در این چند روز چه شده. این یادواره‌ها چطور سراغ من آمد. این دگرگونی از کجا می‌آمد. مردم قریه مرا می‌دیدیند، اما نمی‌شناختند. من هم نمی‌شناختم. آدم‌ها تغییر کرده بودند. مردی که ده سال آسایش دیده بود و جوان‌تر از هم‌نسلان روستایی‌اش به‌نظر می‌رسید. نزدیک خانه ما شدیم. پیاده شدیم. به راننده گفتم چمدان‌هایم را دنبالم بیاورد. برای همه سوغات گرفته بودم. برای مادرم، برای پدرم که دیگر ازش قهر نبودم، برای مرجان که نمی‌دانستم ازدواج کرده یا نه. پیرمردی بالای صفه نشسته بود و جای دوری را می‌دید. نزدیکش که شدم متوجه من نبود. نزدیک‌تر شدم. خودش بود. یک عینک بزرگ به چشم داشت و به هردو گوشش سمعک‌های لین‌دار داشت. آه چقدر پیر شدی؟ چقدر ناتوان؟ دلم میخواست جیغ بزنم. وقتی دستانش را بوسیدم، وقتی صورتش را بوسیدم، وقتی اورا بغل گرفتم، هیچ واکنشی نشان نداد. مثل سابق قوی نبود. لاغر و ناتوان. گفتم من محمدم! برایش اهمیتی نداشت. شاید نمی‌دید، نمی‌شنید. بغل گرفتم. محکم. گریه کردم. آرام نمی‌شدم. مرا به خاطر نیاورد. با من حرف نزد. نه خوشحال شد و نه غمگین.
در این هنگام زنی از زینه بالا آمد، فکر کردم مادرم هست، ولی نبود، یک زن خسته بود که تازه از کار می‌آمد، آستینش را بالا زده بود، با چهره آفتاب سوخته و لباس‌ کهنه. چیزی با خود می‌گفت. همینکه مرا دید بلند جیغ زد و دوباره از زینه پایین رفت، دنبالش رفتم، وقتی دقت کردم، وقتی دیدمش، خوب نتوانستم بشناسم، نمی‌توانست حرف بزند، تمام تنش می‌لرزید، چادرش را به دهن گرفته بود و اشک می‌ریخت. آیا او مرا شناخته بود؟ تا گفتم مرجان، حالش بدتر شد، گریه‌اش بلندتر، اورا به آغوش گرفتم، اشک می‌ریختیم، دختر بیست و پنج ساله‌ای که پیر شده بود. تلاش می‌کرد حرف بزند، تلاش می‌کرد درد دل کند، تلاش می‌کرد تمام این پانزده سال را فریاد بزند، نمی‌توانست، چقدر من بده‌کار او بودم، چقدر در حق این خواهر بیچاره‌ام ظلم کرده بودم، چقدر تنها بود، به چه اندازه دردمند و غمگین و نیازمند دیگران. تن لاغرش بوی ناامیدی می‌داد، بوی انتظار، بوی بی‌کسی و تنهایی. به سختی گفت، مادر سال‌های پیش مُرده، پدر نابینا و ناشنوا شده، تو....
دوباره جیغ زد. دوباره گریه. او حق داشت هرچیزی به من بگوید، من. من. من. او به تنهایی اینقدر اندوه را به شانه می‌کشید، او مادر نداشت، او پرستار مردی شده بود که نه می‌شنید، نه می‌دید و نه کسی را به‌خاطر داشت. دختر که می‌کارید، درو می‌کرد، بار می‌کشید، صورتش زخم بود، دستانش آبله داشت. مرجان.
من برگشته بودم، ولی هیچ‌چیز سرجایش نبود...

خشنود خرمی

21/01/2023

کی به پایان می‌رسد فصل جهالت؟

"بانید سیاف استاد باشد، از سلطنت خوشم نمی آید"نویسنده: میثم صحرایکی از طلابِ دردمند در قم وقتی حرف از داود زد، گریست و ب...
20/01/2023

"بانید سیاف استاد باشد، از سلطنت خوشم نمی آید"
نویسنده: میثم صحرا

یکی از طلابِ دردمند در قم وقتی حرف از داود زد، گریست و بعد گفت: ما هیچ کاری برای او نکرده ایم.بغضم در حال ترکیدن بود،از شرم جلوش را گرفتم. از آن خاطره می گذرم، ما برای هیچکسی کاری نکرده ایم، داود سرخوش، همین طور استاد سرور سرخوش، استاد صفدر توکلی و ..؛ چه دردآور و مسخره که یک یوتیوبرِ ایرانی، برای تمام آگاهان ما در تهران، با لهجه‌ی تصنعی، جدی تلقی می گردد، ولی صفدر در مشهد، حتی خط مرور از مشهد به تهران ندارد، تجلیل از ارزگانِ بی صدای صفدر، نمی دانم چقدر قشنگ بوده است؟! من در آن برنامه حضور نداشتم. حضور سلگی، با همان لهجه‌ی تصنعی و شگفتی مخاطبان، خود دلیلِ خودکم بینی ست. اوه چه جالب! ایرانی و لهجه‌ی هزارگی؟نفرین به همان شعور تان، در دانشگاه های ایران، پژوهشگران ایرانی، حتی از من بیسواد از واژه های کاربردی در لهجه‌ی هزارگی می پرسند، شما به جای صفدر، از سلگی دعوت می کنید. منِ هزاره درست است که سده ها، تحقیر شده ام، ولی باید به افتخار با لهجه‌ی خودم حرف بزنم، من با لهجه‌‌ی کابل در جنگم، و به لهجه‌ی خودم افتخار می کنم. گپ زیاد نشود، داود برای من عزیز است، داود برای منِ هزاره تنها نیست، داود نماینده‌ی اکمل من هزاره است. نه تنها در جهان آواز، بلکه در همه جای. او بیشتر از هر کسی برای توسعه‌ی اندیشه مطالبه گری موثر بوده است. لازم نیست، به زعم خودم فلسفی گپ بزنم و با تقلید از فیلسوف ممنوعه نویس ایرانی، امکان و امتناع را بی جای به کار ببرم ، ساده می نویسم: داود نماینده‌ی اکمل هزاره است، دنیا و مردم کشور هزاره را با داود می شناسند و خواهند شناخت. داود جان ماست. داودها استند، که هزاره برای تاجیک، افغان، ازبیک و .. قابل افتخار است، هرکس بر اساس سنخیت خودش عمل می کند، داود خودش است، آن گونه که مزاری خودش است، شیرین خودش است، عمه سنگری خودش است، خالق خودش است و کاتب هزاره و ... آگاهی آدم را به اعتماد به نفس می رساند و به او خاطر نشان می کند: خودت باش و خودت را بشناس. داود در چند کلمه، خودش را معرفی می کند، می گوید من استاد نیستم، بانید استاد همان سیاف باشد، من از سلطنت خوشم نمی آید. من فقط داودم. ببینید او چقدر خاضع و بزرگ است، به بزرگی کوه بابا. او کوه بابای هزاره است، من او را بسان کوه بابا در تاریخ هزاره می بینم. من هیچ رابطه ای با بزرگانِ بسان او ندارم، ولی او را با تمام وجود دوست اش می دارم. هر کسی از مخاطبان، با داود رابطه دارد، سلام مرا هم به او برساند.

Address

Bamyan

Opening Hours

Monday 12:00 - 22:00
Tuesday 12:00 - 22:00
Wednesday 12:00 - 22:00
Thursday 12:00 - 22:00
Friday 12:00 - 22:00
Saturday 12:00 - 00:00
Sunday 12:00 - 22:00

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when Lar Gar Media posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Share