17/06/2026
حوالی ساعت ۲ ظهر روز جمعه بود که از طریق مسجدها و تماسهای دوستان و اقارب از اطلاعیه طالبان مبنی بر اجباری شدن حجاب مورد نظر این گروه و بازداشت زنان خبر شدم. همان عصر، با تأکید خانواده، من که هیچوقت چادر نماز نپوشیده بودم، باید به بازار میرفتم و چادر نماز میخریدم. اما اینکه بدون چادر برای خرید چادر بروم و چه بلایی بر سرم خواهد آمد، فقط خدا میدانست. ترس، لرزه بر دل و دست و پایم انداخته بود. همراه مادرم راهی یکی از بازارهای هرات شدیم؛ بازاری که هر جمعه از حضور زنان و دختران شلوغتر از هر زمان دیگری بود. زنان برای تفریح، خوردن غذاهای بازاری، بردن کودکان به شهربازی و خرید لباسهای زنانه به آنجا میآمدند. اما این بار دیدن آن بازار خالی از حضور زنان و دختران جوان، لرزه دلم را دو چندان کرد.
هر لحظه نگاه مردان مرا میآزرد. انگار مجرمی بودم که وارد بازار شده است. صدای مردانی به گوشم میرسید که نگاهم میکردند و گمانم که گوشهایم به اشتباه میشنید که مردی گفت: «چشمخیرهها جایشان زندان است، باش که ببرندشان.»
متن کامل این روایت را از لینکی در کامنت بخوانید.