17/09/2026
روح احمد سیر نوجوان وجمع شهدای گلگون کفن شاد یادشان گرامی
پدر وپسر
شهید احمدسیر
بعد از جنگ ۱۷ ثور ۱۴۰۱، مجبور شدیم خانه و دیار خود را ترک کنیم و به کابل برویم. من و احمدسیر نزدیک به یک ماه در کابل بودیم؛ اما دل من آرام نداشت. هر لحظه با خود میگفتم: پدر قهرمانم در سنگر است، شاید گرسنه و تشنه باشد و من اینجا در آرامش نشستهام.
بالاخره با پدر تماس گرفتم و گفتم: «پدر، من بیایم؟» گفت: «بلی، بیا.»
وقتی احمدسیر فهمید که میخواهم به پنجشیر برگردم، با خوشحالی گفت: «من هم با تو میروم.» گفتم: «نه برادر، اول من برسم؛ راه کابل تا پنجشیر خطرناک است، وقتی من رسیدم، بعد تو بیا.»
وقتی به سنگر رسیدم، حدود بیست روز گذشته بود که احمدسیر از خانه تماس گرفت. تلفن شخص دیگری را گرفته بود و گفت: «بگذار با پدر صحبت کنم، من هم میخواهم بیایم.» پدرم وقتی صدایش را شنید، گفت: «به او نگو بیاید، اگر بگویی همین حالا راه میافتد.»
اما احمدسیر، قهرمان کوچک، تصمیم خودش را گرفته بود. چند روز بعد خبر رسید که خودش را به ما رسانده است. وقتی به محل اکمالات رسید، به پدرم زنگ زد و گفت: «من آمدم.»
پدرم او را تهدید کرد که برگردد کابل، اما احمدسیر گفت: «اگر مرا برگردانی، میروم پیش طالب برش میگویم من پسر خنجر هستم، بگذار مرا بگیرند.» پدرم خندید و گفت: «بیا خه.»
یک روز بعد احمدسیر با پیکا بر شانهاش وارد قرارگاه شد؛ خسته بود، اما دلش پر از شوق سنگر بود. به او گفتم: «برادر، اینجا گرسنه میمانی، تشنه میشوی، سردی و گرمی را تحمل میکنی و بار سنگین به دوش میکشی؛ برگرد.»
اما جوابش همیشه یکی بود: «نه، هرگز.»
چند روز در قرارگاه ماندیم. باز هم به او گفتیم برگرد، اما این بار محکمتر گفت: «تا وقتی بالای طالب عملیات نکنیم، از اینجا نمیروم.»
و سرانجام، روزهای سخت نبرد فرا رسید. جنگ شدید شد و احمدسیر در کنار پدر قهرمانم ایستاد؛ همانجایی که خودش با هزار زحمت به آن رسیده بود.
شب و روز جنگیدند تا اینکه هر دو، پدرم و احمدسیر، در کنار هم به شهادت رسیدند.
احمدسیر میتوانست در کابل بماند و زندگی آرامی داشته باشد؛ اما دلش نزد پدرش و در سنگر بود. او خودش سنگر را انتخاب کرد و تا آخرین نفس کنار پدرش ماند.
امروز هرگاه به آن روزها فکر میکنم، بیشتر از همیشه میفهمم که بعضی آدمها فقط با سنشان کوچکاند؛ اما با دل، غیرت و وفاداریشان، بزرگتر از بسیاری مردان میشوند.
احمدسیر برای من فقط یک برادر نبود؛ قهرمان کوچک خانواده و فرزند وفادار یک پدر قهرمان بود. یاد هر دویشان تا آخرین نفس در قلبم زنده خواهد ماند.
کاپی