18/08/2026
فاتح تاریخ دربارهٔ او قضاوت خواهد کرد
فاتح در زمان جمهوریت در یک مجلس محلی آهنگ میخواند. او به یک مجلس در بدخشان میرود و در آنجا آهنگ میخواند. در همانجا همراه با شماری از افراد توسط طالبان بازداشت میشود و بعداً به پاکستان انتقال داده میشود. او از خواندن آهنگ توبه میکند و با ط-البان چند نفر در اختیارش قرار داده میشوند و بعد در بدخشان جنگ علیه جمهوریت را آغاز میکند.
در بدخشان یک سرباز جمهوریت بود که در هرات وظیفه انجام میداد. او برای رخصتی به خانهاش در بدخشان آمده بود. نامش نورمحمد بود. او چند سال در هرات سپری کرده و به دلیل مشکلات و نیازهای خانواده مجبور شده بود پنج سال وظیفه انجام دهد. او بسیار خوشحال بود که ازدواج میکند و برای عروسی به خانه آمده بود.
در روز اول عروسی، وقتی عروس را میبردند، بعد از ظهر افراد فاتح آمدند و به آن سرباز گفتند: بیا، قوماندان تو را میخواهد. فاتح در یک منطقه نشسته بود و افراد خود را فرستاده بود. وقتی سرباز رفت، او را نزد فاتح بردند.
فاتح از او پرسید: چگونه برای جمهوریت وظیفه میکنی؟ سرباز گفت: من مجبور بودم. نیازهای خانواده زیاد بود، مجبور شدم؛ کار دیگری نداشتم. پنج سال وظیفه کردم. حالا برای عروسی آمدهام و دیگر به وظیفه نمیروم.
وقتی فاتح سخنان او را شنید، گفت: تو را آزاد میکنم، هیچ مشکلی نیست. شب شد. سرباز به فاتح گفت: بیا یک گشت بزنیم. تو چه آرزویی داری سرباز کفت : آرزوی من این است که با مادرم صحبت کنم. فاتح تلفن را در اختیارش گذاشت. سرباز با مادرش صحبت کرد و گفت: من میآیم. مادرش شروع به گریه و فریاد کرد.
پس از پایان تماس، طبق این روایت، فاتح به افراد خود گفت که او را به یک جای آرام ببرند. دو شب بعد، سرباز را با خود بردند و چشمانش را بستند. سپس فاتح سلاح خود را گرفت و آن سرباز را به شکل بسیار بیرحمانه کشت.
طبق این روایت، جسد سرباز را داخل یک بوجی گذاشتند. ده روز بعد، در نیمههای شب جسد او را مقابل دروازه خانه خانوادهاش گذاشتند. صبح که خانواده بیرون آمدند، یک بوجی را مقابل خانه دیدند. مادرش بوجی را باز کرد و جسد پسرش را دید. مادر با دیدن جسد پسرش حالت بسیار بدی پیدا کرد و او را به شفاخانه انتقال دادند، اما در آنجا جان باخت. شب بعد جنازه مادر و پسرش برگزار شد و هر دو به خاک سپرده شدند.
اگر این روایت ثابت شود، این یک جنایت بسیار بزرگ خواهد بود.
موضوع دوم این است که گفته میشود فاتح در بدخشان شمار زیادی از افراد بیگناه و حتی شماری از علما را نیز به نام جمهوریت کشته است. این ادعا از سوی افراد نزدیک به او مطرح شده است.
اکنون دربارهٔ جنگ اخیر نیز افراد نزدیک به او میگویند که در ابتدا ما جنگ نمیکردیم. وقتی او به ما گفت که جنگ کنید، تا آخر در کنار او ایستادیم، اما شمار زیادی از افراد ما کشته شدند. به گفتهٔ آنان، فاتح در بدخشان نام بسیار بدی در تاریخ از خود گذاشت و مردم از او بسیار میترسیدند و در نهایت خودش نیز تسلیم شد.
اگر فاتح اینقدر از مردم ترس ایجاد کرده بود و در نهایت تسلیم شد، پس پرسش این است که چرا جنگ میکرد؟ اکنون گفته میشود که فاتح حدود ده دقیقه در یک تنور پنهان شده بود، سپس دستگیر شد و حتی پکولش نیز از سرش گرفته شد.
اکنون دربارهٔ همهٔ این روایتها تاریخ باید قضاوت کند که فاتح در بدخشان برای چه چیزی میجنگید؛ برای استخراج معادن یا برای هدف دیگری؟ اگر افراد نزدیکش میگویند که در نتیجهٔ جنگ شمار زیادی از افراد آنان از بین رفتند، مردم بدخشان باید به نتیجهٔ اصلی این جنگها نگاه کنند. در نهایت فاتح دستگیر شد و جنگ او نیز پایان یافت. فاتح چنین جنایتی مرتکب شده بود؛ او یک سرباز جمهوری را در شب دوم عروسیاش به قتل رسانده بود و در حق او جنایت کرده بود. مادرِ یک سرباز جمهوری، جسد پسرش را دید و از شدت درد و اندوه، قلبش از هم پاشید و او نیز از این دنیا رفت. فاتح چنین ظلمهایی میکرد. فاتح فقط به خاطر استخراج معادن جنگ میکرد.