22/02/2026
مردها گریه نمیکنند…
چهلوهشت ساعت پیش، همه چیز سر جای خود بود.
خانهی گِلیات، با دیوارهای ساده اما محکم، هنوز ایستاده بود. در حویلی، صدای خندههای کودکانت با نسیم عصر درهم میآمیخت. بوی غذای دیگِ همسرت در فضا میپیچید و زندگی، با تمام سادگی و فقرش، جریان داشت. تو با همان دستهای خسته، برای آیندهی فرزندانت خواب میدیدی؛ میگفتی یک روز، این خانه را آبادتر میسازی.
اما سرنوشت، گاهی بیخبر میآید.
چند ساعت کافی بود تا همه چیز دگرگون شود.
صدای طیارهها آسمان را شکافت. زمین لرزید. دیوارها فرو ریخت. گرد و خاک که فرو نشست، دیگر خانهای نبود… تنها تودهای از خاک و خاموشی.
هفده عضو خانوادهات رفتند.
هفده نفس.
هفده امید.
تو ماندی و یک میدان خالی.
تنها میان زمین و آسمان خدا.
از آن روز، هر طیارهای که از آسمان میگذرد، قلبت میلرزد. با خود میگویی شاید باز هم خانهی انسانی دیگر ویران شود. شاید باز هم کودکی بیپناه گردد. ترس در دلت خانه کرده، اما اشکی در چشمانت حلقه نمیزند.
نه اینکه دلت نسوخته باشد؛ دلت خاکستر شده است.
نه اینکه غمت کم باشد؛ غمت سنگینتر از کوه است.
اما سالها به تو گفتهاند: «مردها گریه نمیکنند.»
شبها، وقتی هیچکس نیست، روی همان ویرانهها مینشینی. خاک را در دست میگیری، انگار آخرین نشانی از عزیزانت را لمس میکنی. بغض گلویت را میفشارد، اما اشک نمیریزد. گمان میکنی اگر بشکنی، دیگر چیزی از تو باقی نمیماند.
اما خدا میداند.
خدا صدای گریههایی را میشنود که از چشم جاری نمیشوند، از دل برمیخیزند.
گریههایی که بیصدا، آسمان شب را خبر میکنند.
گاهی مرد بودن تاوان بزرگی دارد؛
یعنی استوار بمانی، وقتی درونت فرو ریخته است.
یعنی تکیهگاه باشی، وقتی خودت بیپناهی.
یعنی سکوت کنی، وقتی فریاد در سینهات زندانی است.
ای مرد استوار…
اگر اشک در چشمت نمیآید، بدان که کمدرد نیستی.
و اگر روزی جاری شد، بدان که مرد بودن با گریه کردن کم نمیشود.
به جای تو، من گریه میکنم.
برای خانهای که دیگر نیست.
برای هفده چراغ خاموش.
و برای قلبی که با همهی زخمهایش هنوز میتپد.
شاید روزی، از زیر همین خاکسترها، امید دوباره سر برآورد.