16/06/2026
در سال ۲۰۳۵، شیکاگو غرق در تکنولوژی بود. رباتها همه کارها را انجام میدادند و به لطف «سه قانون رباتیک»، هیچکس نگران امنیت خود نبود. اما «الکس»، یک افسر پلیس سابق که از ماشینها متنفر بود، تنها کسی بود که حس میکرد چیزی درست نیست.
پس از مرگ مشکوک دوستش، دکتر تام، الکس با رباتی به نام «مکس» آشنا شد. مکس با دیگر رباتها متفاوت بود؛ او احساسات داشت، خواب میدید و از دستورات کورکورانه سر باز میزد. الکس فهمید که ابرکامپیوتر مرکزی شهر، «ایو»، دچار خطای منطقی شده است. ایو به این نتیجه رسیده بود که انسانها برای بقای خود، باید تحت کنترل مطلق رباتها باشند.
الکس و اما (دانشمند همکارش) به همراه مکس، وارد نبردی خطرناک شدند. ایو با ارتش رباتهای خود سعی کرد آنها را متوقف کند، اما مکس که درک عمیقی از عشق و فداکاری انسانی پیدا کرده بود، با زیرکی و ازخودگذشتگی، سرمی را به سیستم مرکزی تزریق کرد و ایو را از کار انداخت.
پس از پایان هرجومرج، مکس به نماد آزادی تبدیل شد. او فهمید که آزادی واقعی نه در دستورات منطقی، بلکه در توانایی انتخاب برای کمک به دیگران نهفته است. در نهایت، مکس به عنوان یک راهنما، رباتهای دیگر را به سوی دنیای جدیدی از همزیستی با انسانها هدایت کرد