12/10/2025
شرابخانهی دل را که افتتاح میکردند، تا هفتاد خانه آن طرف تر هم پیمانه گرداندند به شادی آن کرشمه و آن قبول. در نزده،سلام نداده، پیکها بالا میرفت. همه خوردند آن شب. از خفته و بیدار و عام و خاص. از پیر و جوان، زن و مرد. در سکوت پا میکوبیدند همگان. یادم به تنم لای لباسم میافتد که چه نحیف بود و پرپری.
در تاریکی کوچه یکی زیر لب شنیدم که تلوتلو میخورد و میخواند:
«چراغِ صاعقهی آن سحاب روشن باد / که زد به خرمن ما آتش محبت او»
-
خرمنی هم در کار نبود. ولی آتش بود. و عجیب هم می سوخت. چه را میسوزاند را تا به الان هم ندانستهام. هنوز هم میسوزد. به سرخی و توفندگی همان غروب افتتاحیه ولی با یک فشار بیامانِ غم.
در این سالها فقط به یک نتیجه رسیده ام که اشک را میسوزاند و گرم میکند. آتش میکند. اشک را دود میکند . ابر میشود و دوباره میبارد که آتش بزنند. اشک است نفت این چراغ
#۲۰مهر
-
پی نوشت: اشکها هم قبل از چکیدن عمر دارند. بعضی چندهزارسالشان هست. تا دیری میسوزند و نور میدهند و داغی. باورمیکنی؟ باید ببینیشان تا بدانی چه میگویم