15/10/2025
«رفتم توی سایه، دور و بر آفتاب بود و گُله سایه وسط آفتاب سیاه. نشستم. گیج و غمزده و مبهوت و از این جور چیزها. پریشانتر از آن بودم که با کسی حرف بزنم. رفته بودم تو فکر آدمی که همهی راهها را میرود، بیشتر راههای سخت را، به خیال آسانی و باز یاری نمیکند و بعد بخت بیخبر میآید سراغش و همینجور صاف و ساده کلکش کنده میشود. شاید کارگرهای قدیمی یادشان باشد عاشور چهجور آدمی بود.
صفحۀ آهنی را که برداشتند خونها را شستند و باز آب ریختند. بعد آفتاب زمین خیس را خشک کرد، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.»
از مجموعه تابستان همان سال
ناصر تقوایی