23/04/2026
در سالهایی که هنوز
نامی برای ترس نداشتم
خانه
پر از صداهایی بود
که نرم میآمدند
و سخت مینشستند
هیچکس چراغ را خاموش نکرد
اما نور
کمکم
یادش رفت بماند
دستها
گاهی نزدیک میشدند
بیآنکه پناه باشند
و من
یاد گرفتم
میان نزدیکی
و امنیت
فاصله بگذارم
در اتاقهایی
که دیوارهایشان
حرف نمیزدند
سکوت
تنها چیزی بود
که بزرگ میشد
کودکی
همانجا ماند
میان صداهایی که توضیح نداشتند
و سالها بعد
در انعکاسِ یک شیشه
ایستادم
با نگاهی
که هم تاریکی را میشناسد
هم راهِ پنهان کردنش را
و هنوز
گاهی
دنبالِ نوری میگردم
که قرار نبود
گم شود