Fariba Moradi

Fariba Moradi Kontaktinformation, kartor och vägbeskrivningar, kontaktformulär, öppettider, tjänster, betyg, foton, videor och meddelanden från Fariba Moradi, Digital kreatör, Stockholm.

در سال‌هایی که هنوزنامی برای ترس نداشتمخانهپر از صداهایی بودکه نرم می‌آمدندو سخت می‌نشستندهیچ‌کس چراغ را خاموش نکرداما ن...
23/04/2026

در سال‌هایی که هنوز
نامی برای ترس نداشتم
خانه
پر از صداهایی بود
که نرم می‌آمدند
و سخت می‌نشستند
هیچ‌کس چراغ را خاموش نکرد
اما نور
کم‌کم
یادش رفت بماند
دست‌ها
گاهی نزدیک می‌شدند
بی‌آنکه پناه باشند
و من
یاد گرفتم
میان نزدیکی
و امنیت
فاصله بگذارم
در اتاق‌هایی
که دیوارهایشان
حرف نمی‌زدند
سکوت
تنها چیزی بود
که بزرگ می‌شد
کودکی
همان‌جا ماند
میان صداهایی که توضیح نداشتند
و سال‌ها بعد
در انعکاسِ یک شیشه
ایستادم
با نگاهی
که هم تاریکی را می‌شناسد
هم راهِ پنهان کردنش را
و هنوز
گاهی
دنبالِ نوری می‌گردم
که قرار نبود
گم شود

قبل از آن روزجهان هنوز صدایی داشتکه می‌شد در آن خندیدو آینده، چیزی بودکه می‌شد آرام به سویش قدم زداما۱۸ دیمثل خطی کشیده ...
20/04/2026

قبل از آن روز
جهان هنوز صدایی داشت
که می‌شد در آن خندید
و آینده، چیزی بود
که می‌شد آرام به سویش قدم زد
اما
۱۸ دی
مثل خطی کشیده شد
میان «بودن» و «دیگر هرگز نبودن»
آسمان
که همیشه نشانه‌ی رهایی بود
ناگهان
به حافظه‌ی سقوط بدل شد
و ما
در یک لحظه
بزرگ شدیم
نه از جنس بلوغ
از جنس زخم
بعد از آن روز
هیچ خبری، فقط «خبر» نبود
هر صدایی، ته‌اش لرز داشت
هر خداحافظی
بوی رفتنی بی‌بازگشت گرفت
ما همان آدم‌ها نماندیم
چیزی درونمان
برای همیشه
در ارتفاعی نامعلوم
جا ماند
و از آن به بعد
زندگی را نه با تقویم
که با یک «قبل»
و یک «بعد»
شمردیم
قبل از ۱۸ دی
و بعد از آن
که هنوز ادامه دارد…

در سپیده‌دمی خاموشآن‌گاه که نورآهسته بر برگ‌ها می‌نشیند،یادِ تودر دلم روشن می‌شودای که بی‌هیاهوچون بارانِ نرمبر زندگیِ ا...
19/04/2026

در سپیده‌دمی خاموش
آن‌گاه که نور
آهسته بر برگ‌ها می‌نشیند،
یادِ تو
در دلم روشن می‌شود
ای که بی‌هیاهو
چون بارانِ نرم
بر زندگیِ اطرافیانت
می‌باری.
من انسانم آرزوست؛
و این آرزو را
بیش از هرجا
در مهربانیِ تو
می‌بینم، برادرم.
تو
چون درختی در باد
بی‌ادعا ایستاده‌ای،
سایه می‌بخشی
و تکیه‌گاه می‌شوی
بی‌آن‌که چیزی بخواهی.
اگر جهان
خشک و فراموشکار شود،
چشمه‌ای روشن
در دلِ تو
همیشه جاری‌ست
و همین
برای دلگرمیِ من
کافی‌ست.

من پشت به تمامِ مقدساتِ کاغذی ایستاده‌امو به دیوارهایِ این معبدِ بلندِ بیهوده  می‌نگرمکه پله‌پله تا توهمِ آسمان بالا رفت...
18/04/2026

من پشت به تمامِ مقدساتِ کاغذی ایستاده‌ام

و به دیوارهایِ این معبدِ بلندِ بیهوده می‌نگرم

که پله‌پله تا توهمِ آسمان بالا رفته است،

اما در رگ‌هایِ من

جغرافیایِ دیگری می‌تپد؛

جغرافیایی که بویِ نفت می‌دهد و بویِ نانِ سوخته

و صدایِ گریه‌یِ مادرم که از آن‌سویِ مرزها

در گوشِ من، چون زمزمه‌یِ باد، تکرار می‌شود.

​من به هیچ ستاره‌ای در این سقف‌هایِ مطلا دخیل نبسته‌ام

من ایمان آورده‌ام به قدرتِ دستانِ خویش

و به آن آتشِ سرکشی که در میانه‌یِ سینه‌ام

جایِ تمامِ خداهایِ مرده، فرمان می‌دهد.

​آه، ای وطنِ دور...

ای خانه‌یِ زخمیِ من در هجومِ کلاغانِ سیاه!

اینجا میانِ این سکوتِ سبز و اشرافی،

آرامش، چیزی شبیه به یک خودکشیِ تدریجی‌ست.

وقتی که پدر، در آن‌سویِ خط‌هایِ تلفن

لبخندش را در میانِ بغض، پنهان می‌کند.

​من می‌خواهم این پله‌هایِ سنگی را

نه برایِ دعا، که برایِ دویدن به سویِ حقیقت فتح کنم؛

حقیقتی که نه در زیرِ این سقف‌هایِ هرمی،

که در کفِ خیابان‌هایِ غبارآلودِ تهران جا مانده است.

​من زنم،

من تنهایم،

اما در میانِ این انفرادیِ شیکِ غربت

قلبم را به شکلِ یک مشتِ گره‌خورده می‌بینم

که هنوز برایِ آن خانه‌یِ ویران،

آوازهایِ سرخ می‌خواند.

بالم اگرچه سپید، لبم اما دوخته استدر سینه‌ام چراغِ تماشا سوخته است​ما را به بندِ «بی‌خبری» حبس کرده‌اندراهِ دهان و پنجره...
15/04/2026

بالم اگرچه سپید، لبم اما دوخته است

در سینه‌ام چراغِ تماشا سوخته است

​ما را به بندِ «بی‌خبری» حبس کرده‌اند

راهِ دهان و پنجره را سد کرده‌اند

​آن‌سو، دلِ مادر در تنورِ اضطراب

این‌سو، من و کابوس و بیداری و خواب

​شکنجه فقط دستِ تازیانه نبود

فقط جایِ زخم و کبودیِ بدن نبود

​شکنجه یعنی: صدایم به خانه نرسد

امیدِ این بچه‌ها، به سقفِ خانه نرسد

​دریغ کردند از ما، طنینِ یک فریاد

که لرزه بر تنِ تنهاییِ آن‌ها نیفتاد

​ما در غریبی و آن‌ها در آتشِ نگران

یک‌سان شده‌ست زجرِ اسیر و منتظران

​اما بدان که این سکوت، پایانِ قصه نیست

در عمقِ این بریدگی، پیوندِ ما کمی نیست

​اگرچه سیم را بریدند و صدا را کُشتند

عشقِ میانِ ما را، مگر می‌توانند کُشت؟

در تالارهای روشنِ شعارکه واژه‌ها بوی آزادی می‌دهند،دست‌هایی پنهانبا سایه‌ها معامله می‌کنند.بر لب، از زن می‌گوینداز حق، ا...
15/04/2026

در تالارهای روشنِ شعار
که واژه‌ها بوی آزادی می‌دهند،
دست‌هایی پنهان
با سایه‌ها معامله می‌کنند.
بر لب، از زن می‌گویند
از حق، از کرامتِ انسان
اما در سکوتِ میزهای سردِ سیاست
با شب، پیمان می‌بندند.
چگونه می‌شود
نور را ستود
و همزمان
چشم در تاریکی فرو بست؟
نامِ عدالت را فریاد می‌زنند
اما وقتی زنی
در خیابانی دور
خاموش می‌شود
باد هم خبرش را به آن‌ها نمی‌رساند.
این جهان
گاه نه از جهل
که از انتخابِ دانسته می‌لرزد؛
انتخابِ دیدن و ندیدن،
گفتن و نگفتن.
و ما
در میان این تناقضِ بی‌رحم
هنوز باور داریم
روزی
کلمه‌ها
شرم خواهند کرد
از آن‌چه به نامشان گذشت.

چه دشوار استوقتی رگِ زمانهدر تنِ اژدهایی می‌تپدکه برای نفس کشیدن،جهانِ خویش را می‌سوزاند.مادر میانهٔ افسانه‌ای ایستاده‌ا...
14/04/2026

چه دشوار است
وقتی رگِ زمانه
در تنِ اژدهایی می‌تپد
که برای نفس کشیدن،
جهانِ خویش را می‌سوزاند.
ما
در میانهٔ افسانه‌ای ایستاده‌ایم
که کاتبش
با جوهرِ تاریکی می‌نویسد،
و هر سطرش
نامِ روشنی را خط می‌زند.
در آن‌سوی افق،
بازاری‌ست بی‌پرچم
ترازوهایش
نه سنگ،
که وجدان را وزن می‌کنند،
و سکه‌هایش
از ضربانِ دل‌ها ریخته شده‌اند.
اما این پایان نیست
در زیرِ پوستِ این خاکِ خسته،
رودی پنهان
راهِ خود را می‌جوید،
بی‌اجازه،
بی‌امضا.
و ما
جرقه‌های سرگردانِ همان رودیم،
که هرچند در مشتِ شب،
هنوز
زبانِ آتش را
از یاد نبرده‌ایم.

مایه جنگل بودیمکه یه باربا دست‌های خودمونبه جونِ ریشه‌هامون افتادیم                                                   فر...
12/04/2026

ما
یه جنگل بودیم
که یه بار
با دست‌های خودمون
به جونِ ریشه‌هامون افتادیم
فریاد زدیم
و تبرها رو
مقدس کردیم
بی‌خبر از اینکه
سکوتِ بعد از سقوط
از هر فریادی
سنگین‌تره
بعدش
چیزی شروع کرد به خزیدن
بی‌صدا
بی‌چهره
از دلِ تاریکی
نه درخت بود
نه حتی سایه
اما
نور رو می‌خورد
شاخه‌ها
کم‌کم
به هم بدگمان شدن
پرنده‌ها
یا رفتن
یا یادشون رفت
چطور باید بخونن
حالا
بعد از همه این سال‌ها
از دور و نزدیک
آدم‌هایی پیدا می‌شن
هرکدوم
با مشتی بذر
در دست
هرکدوم
با وعده‌ی
یه جنگلِ تازه
بعضی بذرها
شاید سالم باشن
بعضی‌ها
شاید
همون قصه‌ی قدیمی
رو تکرار کنن
راستش
از بیرون
فقط می‌شه بذر آورد
نه ریشه داد
بعضیا
دست دراز می‌کنن
با چشم‌هایی
خسته از تاریکی
و بعضیا
عقب می‌کشن
و می‌گن
ما
بهای هر بذر رو
یک‌بار پرداختیم
و ما هنوز
این وسط موندیم
بینِ ترس از کاشتن
و ترس از نروییدن
بینِ خاطره‌ی تبر
و وحشتِ چیزی
که بی‌صدا
همه‌چیز رو گرفت
آسمان هنوز
بوی دود می‌ده
از آتشی
که معلوم نیست
برای نجات بود
یا نابودی
حقیقت اینه که
هیچ جنگلی
با انتظار
سبز نمی‌شه
بذر
می‌تونه از هر جایی بیاد
اما
ریشه
فقط اینجا
شکل می‌گیره
یا باید
خودمون یاد بگیریم
چطور بکاریم
با دست‌هایی
که دیگه
ساده فریب نمی‌خورن
یا باید
به سایه‌ای عادت کنیم
که آروم‌آروم
همه‌چیز رو
می‌بلعه

ما دردِ مشترکیم،نه از یک خانه،که از یک ویرانه‌ی ممتد در جان.تبعید،فقط فاصله از خاک نیست،تبعید آن‌جاست که زبانت رادر گلوی...
10/04/2026

ما دردِ مشترکیم،
نه از یک خانه،
که از یک ویرانه‌ی ممتد در جان.
تبعید،
فقط فاصله از خاک نیست،
تبعید آن‌جاست که زبانت را
در گلویت دفن می‌کنی
و خاطره،
تنها وطنی‌ست که هنوز نفس می‌کشد.
ما زخمی مشترکیم،
با لبه‌های باز
که هر خبر، هر نام، هر تصویر
دوباره آن را می‌شکافد.
خسته‌ایم،
از جنگی که میدانش
خیابان نیست فقط،
درونِ ما هم هست
جایی میان امید و فرسودگی،
میان فریاد و سکوت.
اما هنوز
هنر،
دستِ ما را به هم می‌رساند
وقتی راه‌هایمان جداست.
یکی با رنگ،
یکی با صدا،
یکی با واژه‌هایی که می‌لرزند
اما فرو نمی‌ریزند.
شاید نجات،
همین باشد:
که از دلِ این همه شکست،
چیزی بسازیم
که شبیه زندگی‌ست.
ما هنوز اینجاییم،
با تروما،
با خستگی،
اما با نوری کوچک
که انکار نمی‌کند
و خاموش هم نمی‌شود.

برخاستیمنه از یک صدااز هزار گلوکه هر کدامروایتِ خود را داشت.                                           نه هم‌نظر بودیم  ...
10/04/2026

برخاستیم
نه از یک صدا
از هزار گلو
که هر کدام
روایتِ خود را داشت.

نه هم‌نظر بودیم
نه هم‌زبانِ کامل،
اما زخمی مشترک
در سینه‌هامان
می‌تپید.
گفتند:
«یکی شوید تا بمانید»
و ما دیدیم
که یکی شدنِ بی‌روح
چگونه
آدم‌ها را
به سایه تبدیل می‌کند.
پس گفتیم:
نه
ما یکی نمی‌شویم،
اما کنار هم می‌ایستیم.
اگر تو
آزادی را
به زبان دیگری صدا می‌زنی
و من
با واژه‌ای دیگر،
مهم نیست
مهم این است
که زنجیر را
هر دو
می‌شناسیم.
دشمن
فقط آن‌سوی مرز نیست،
گاهی
در ترس‌های ما
در تنگ‌نظری‌های ما
در حذفِ همدیگر
خانه می‌کند.
و ما
اگر مراقب نباشیم
با همان دست‌ها
که مشت کرده‌ایم
برای رهایی،
گلوی هم را
فشار می‌دهیم.
پس این‌بار
نه برای شبیه شدن،
برای تاب آوردنِ تفاوت
پیمان می‌بندیم.
تو بمان
با نگاهت،
من می‌مانم
با زخمم،
و جایی میان این دو
پل می‌زنیم
با صداقت،
با درد،
با نپذیرفتنِ خاموشی.
روزی
نه به خاطر یکی بودن،
بلکه به خاطر
از دست ندادنِ هم

پیروز خواهیم شد.

مندر شهری بیدار می‌شومکه هر صبحیک تکه از مردمش رابا خبرها عوض می‌کنددر آینهچهره‌امبا چهره‌ی دیگری تمرین می‌کندکه چگونهبی...
10/04/2026

من
در شهری بیدار می‌شوم
که هر صبح
یک تکه از مردمش را
با خبرها عوض می‌کند
در آینه
چهره‌ام
با چهره‌ی دیگری تمرین می‌کند
که چگونه
بی‌اعتماد باشد
من
سوگ را می‌شناسم
نه مثل یک حادثه
مثل یک همسایه
که در آسانسور
هیچ‌وقت سلام نمی‌کند
گاهی فکر می‌کنم
درد
زبان مشترک ماست
اما بعد می‌بینم
هر کسی
درد را به لهجه‌ی خودش
از دیگران پنهان می‌کند
ما
در یک اتاق بزرگ ایستاده‌ایم
که اسمش وطن است
اما هر کس
در گوشه‌ای
دیوار خودش را ساخته
و عجیب‌ترین لحظه
وقتی است که
دشمن بیرون نیست
بلکه
در نحوه‌ی نگاه کردن ما
به هم نشسته است
با این‌همه
من هنوز
به چیز کوچکی شک دارم
به لحظه‌ای که دست‌ها
قبل از فکر کردن
همدیگر را یادشان بیاید
نه برای نجات
نه برای پیروزی
فقط برای اینکه
انسان بودن
از نو
تمرین شود.

آن انگشتِ کین، که وحشت می‌فروخت،بر تنِ شب، طرحِ اسارت می‌دوخت،آخرین عربده را زد، و ناگاه فرو ریخت؛دید که چطور سحر، با سی...
09/04/2026

آن انگشتِ کین، که وحشت می‌فروخت،

بر تنِ شب، طرحِ اسارت می‌دوخت،

آخرین عربده را زد، و ناگاه فرو ریخت؛

دید که چطور سحر، با سیاهی درآویخت.

دستِ ستم، به جهان چنگ می‌انداخت،

با ترس و تهدید، میدان می‌تاخت.

غافل که در این خاک، نور بیدار است؛

آخرِ بازی، شکستِ دستِ تبردار است.

Adress

Stockholm

Webbplats

Aviseringar

Var den första att veta och låt oss skicka ett mail när Fariba Moradi postar nyheter och kampanjer. Din e-postadress kommer inte att användas för något annat ändamål, och du kan när som helst avbryta prenumerationen.

Dela