Ariana Afghanistan international TV network

Ariana Afghanistan international TV network Contact information, map and directions, contact form, opening hours, services, ratings, photos, videos and announcements from Ariana Afghanistan international TV network, Rockfield Boulevard, Irvine, CA.

09/23/2026

این شارلتان که خودرا برادر زاده شهید محمد داوود خان معرفی میکند هیچ قرابت نزدیک با داوود خان نداشته یک دروغگوی فریبکار است که میخواهد رساته ها و یوتوبران نا آگاه بیسواد را که نه از تاریخ چیزی میدانند و نه از اصول و پرنسیپ های حبرنگاری وسیله ای برای رسیدن به پول و زمین مورد استفاده قرار بدهد .
شهید داود خان یک برادر بنام شهید سردار محمد نعیم خان و یک خواهر بنام بی بی عایشه داشتند که نسبت مریضی هیچگاه ازدواج نکرده بود .
پسر شهید محمد نعیم خان سردار محمد عزیز نعیم نام داشتند که پسرشان محمد نادر نعیم نام دارد که نواسه دختر ی پادشاه فقید اعلحضرت محمد ظاهر شاه می‌باشد .

باکمال معذرت در حالیکه درود های بی پایان خودرا به ارواح پاک فقید ظاهر هویداو زنده یاد احمد ظاهر  میفرستم میخواهم یاد اور...
09/13/2026

باکمال معذرت در حالیکه درود های بی پایان خودرا به ارواح پاک فقید ظاهر هویداو زنده یاد احمد ظاهر میفرستم میخواهم یاد اور شوم که اظهارات مرحومی در مورد شهید احمد ظاهر کاملا یکجانبه و دور از حقیقت است از جمله خطاب کردن بچه داکتر یا استفاده از نام و مقام داکتر عبدااظاهر در موارد غیر ضروری . درین جای شک نیست که مرحوم احمد ظاهر دو سه اهنگ با آماتوران رادیو افغانستان برهبری محترم عزیز آشنا ، منحیث یک سراینده تازه کار ثبت کرده بود اما بهیچوجه اظهاراتی را که مرحوم هویدا در مورد زنده یاد احمد ظاهر بیان میکند حقیقت ندارد و پدر مرحومش مرحوم داکتر عبدالظاهر هیچ نقشی در به شهرت رساندن پسرش نداشته است .
اوج شهرت و محبوبیت زنده یاد احمد ظاهر در پایان سلطنت اعلحضرت محمد ظاهر شاه فقید و شهید سردار
محمد داوود خان برمیگردد یعنی بعد از مسافرت اماتوران رادیو به اتحادشوروی وقت و آغاز فعالیت آماتوران حبیبیه
در سال‌های پایانی سلطنت در افغانستان .

برگه گمشدهخاطرات غلام صدیق حسن زاده امر تشریفات گارد جمهوری شهید محمد داوود خان ۷ ثوربخش پایاننی حیران شدم گفتم برو اگر ...
09/13/2026

برگه گمشده
خاطرات غلام صدیق حسن زاده امر تشریفات گارد جمهوری شهید محمد داوود خان
۷ ثور
بخش پایاننی
حیران شدم گفتم برو اگر سید زمان الدین را دیدی روانش کن دور تسلیمی را شروع میکنیم .
خلاصه او آمد و بدون کدام مکتوب یا حضور هیئت ناظر ، دورتسلیمی را انجام دادیم .

افشای یک خیانت دیگر
‎در طول چند روزی که مصروف تصفیه حسابات با شعبات مربوطه و ترتیب علم و خبر بودم بعضاً افسران گارد سابق را میدیدم از دیدن هم خوشحال می شدیم ، یکبار ، چند یار قدیم را دور هم جمع دیدم در جمع شان پیوستم هر کدام از هر باب چیزی هائی میگفتند در این جمع جگتورن خواجه مجید نیز بود او ضمن دیگر صحبتهایش از راز مهمی دیگری پرده برداشت و گفت : میدانید آن کسی که دگرمن سرور خان قوماندان کندک اول را در چمن مقابل مسجد ارگ از پا درآورد ضابط من « ببرک » بود ببرک او را با ( پ پ شه ) زد .
دو دلیل برای ثبوت این ادعایش وجود داشت .
یکی موقعیت جزوتام اطفائیه که حاکم بر چمن مقابل مسجد ارگ بود
دوم : گذشت زمان .
وقتیکه نورمحمد ترکی بحیث رئیس جمهور و رئیس حزب تعیین شد همین بریدمن ببرک را بحیث یاورش انتخاب کرد ! او یاور و شخص خیلی طرف اعتماد ترکی بود که دلیلش میتواند همین اجراآت او در شب کودتا باشد اما بقول حافظ ( دولت مستعجل بود ) در نزاعی که بین ترکی و امین درگرفت همین ببرک و چند تن از همکارانش بالای حفیظ الله امین و یارانش در پله های کاخ گلخانه آتش کردند که در نتیجه امین ، جان سالم بدر برد اما سیدداوود ترون کشته شد به امر حفیظ الله امین ، ببرک را با جمع دیگر در پولیگون پلچرخی در یک موضع شاندند و با همان سلاحی که دگرمن سرور را ترور کرده بود ( تفنگچه ماشیندار پ پ شه ) بدنش را چلوصاف گونه ، سوراخ سوراخ کردند .
طبق این افشاگری جگتورن خواجه مجید ، ترور دگرمن سرور خان قوماندان کندک اول ، توسط ضابط او « ببرک » احتمالاً به دستور کودتاچیان بیرون از ارگ انجام شده بود از جریان حوادث چنین بر می آید که ضابط تحت امر جگتورن خواجه مجید ( ببرک ) مهرهٔ خیلی فعال کودتاچیان بداخل ارگ بود که ارتباطش با بیرونی ها توسط جگتورن آقامحمد آمر مخابره گارد تأسیس شده بود در واقعیت ، در شب کودتا جگتورن خواجه مجید تحت امر و قومانده همین ضابط تحت امر ش فعالیت داشته .
اگر جنگ و دفاع ارگ به شبهای دوم و سوم کشانیده میشد ترور تعداد دیگری از افسران مؤثر در دفاع از ارگ ، منجمله جگتورن فضل الرحمان و تعدادی از قوماندان های تولی ها توسط همین مار های داخل آستین ، یک امر حتمی بود .

من علم و خبرم را که سند عدم مسئولیتم بود گرفتم تعدادی از افسران گارد ، قبلاً به ریاست پیژنتون وزارت دفاع معرفی شده بودند که من هم شامل آن بودم و همه در بست احتیاط پیزنتون ( منتظرین ) گرفته شدیم .

اینک به پایان این داستان جنجال برانگیز خانه برانداز رسیده ام داستان سرآغاز بربادی یک ملت و ویرانی یک سرزمین ،
اما اشتغال نظامی من ، سالیان دیگری نیز ادامه یافت که جدا ازین مبحث است .
تا آن زمانی که برای خود و خانواده ، بخاطر حفظ شرف و عزت ، ننگ و غرور انسانی ، احساس خطر نکردم منحیث یک نظامی متعهد ، محافظ خاک و مردمم بدون وابستگی به کدام حزب ، گروه یا جمعیت سیاسی بوظیفه ادامه دادم و تا رتبه دگروالی ارتقا یافتم .
با ظهور دوره وحشت و بربریت و خارج شدن اوضاع از کنترول ، راهی دیار هجرت و با سیل آوارگان هموطنم همراه شدم .

سالها قبل از امروز ، در آن دورانی که مکتب رو بودیم در آن روزگارانِ نوجوانی و جوانی ، همصنفان در کتابچه های درسی همدیگر یادگاری می نوشتند نام و امضا های شانرا باهم تبادله میکردند گوئی میدانستند که این روزگاران ، نا پایدار و خیلی زودگذر است و هرگز برنمیگردد . جوانان ابیات و تک بیت های خیلی ساده و عامیانهٔ آنوقت را از بر میکردند ، به در و دیوار ، یادگاری می نوشتند یادگار فلانی ...... یادگار فلانی ..... یادگار ..... یادگار ........ حـتـیٰ بـعضاً بر روی تنه درختان با چاقو ، ابیات عامیانه و یا نام شانرا کندن کاری میکردند که با بزرگ شدن تنه درختان آن نوشتار های کندنکاری شده نیز بزرگ و بزرگ‌تر میشدند .
گاهگاهی در خلوت تنهائی ام ، سری به آن روزگاران شاد و شیرین میزنم که تا هنوز هوس سیری نا پذیرش دست از سرم برنمیدارد .
ایکاش میشد آن دقایق و لحظه ها را بازیافت ، ایکاش .
خواستم یکی از همین تک بیت های خیلی ساده و عامیانهٔ آنوقت را منحیث حُسن ختام ، زیب پایانی این داستان بسازم .

خـط نـوشـتــم صـرف کــردم روزگـــــار
مـن نـمــانــم خـط بـمـانــد یـــادگـــار

شـادی و شــادکــامــی رفـیــق راہ زنــدگــی تــان بـــــــاد . ( آمین )

غـلام صــدیـــق حسن زاده
افسر متقاعد اردوی افغانستان

برگه گمشدهخاطرات غلام صدیق حسن زاده امر تشریفات گارد جمهوری شهید محمد داوود خان از ۷ ثور.۷ ثوربخش ششم مستقیماً به خانه آ...
09/12/2026

برگه گمشده
خاطرات غلام صدیق حسن زاده امر تشریفات گارد جمهوری شهید محمد داوود خان از ۷ ثور.
۷ ثور
بخش ششم
مستقیماً به خانه آمدم . بعد از رهائی از آن زندان و پشت سر گذاشتن آنهمه ماجرا های تلخ ، دیدار فامیل و خانواده لذت و شادمانی خودش را می داشته باشد . اما با تأسف که وضع روحی و روانی اعضای فامیل را خیلی بد و تأثر آور یافتم آنها خسته تر از من بودند خانمم در همان شب اول کودتا از وحشت و نگرانی ، خود سرانه و بدون استیذان دکتوران و مؤظفین ، شفاخانه را ترک و به منزل برگشته بود او بمبارد طیارات و شلیک تانکها بالای ارگ را از بلندای بالکن بیمارستان دیده بود نگرانی بیش از حد ، روحیه همسر و فرزندانم را سخت ضربه زده بود .
آن عده منسوبین گارد که در قوای چهار باقی ماندند به زندان معروف پلچرخی ( که در آنوقت کار ساختمانی آن نزدیک به تکمیل بود ) انتقال و تا شش جدی ۱۳۵۸ و رویکار آمدن ببرک کارمل در زندان باقی ماندند .
فردایش دوباره به گارد برگشتم تا ببینم سرنوشت کاری ما چه میشود هنگام ورود به گارد کسی ممانعت نکرد تصمیم داشتم با جگتورن آقا محمد که بعد از کودتا بحیث سرپرست قوماندانی گارد تعیین شده بود در باره تسلیمی سلاح و مهمات تولی مربوطه صحبت کنم یکی از افسران کودتائی بطرفم آمد و گفت : شما بخاطر چی آمده اید ؟ گفتم میخواهم با قوماندان صاحب صحبت کنم گفت منتظر باشید تا هدایت بگیرم رفت و برگشت و گفت : بفرمائید داخل .
به اطاق قوماندانی داخل شدم ناگهان بجای جگتورن آقا محمد ، جگتورن توفیق احمد را یافتم که بالای چوکی قوماندانی به یک پهلو لم داده و از آقا محمد خط و خبری نبود متوجه شدم که با این آمدن و رویاروئی با چنین آدم سبکسر و بیمقدار ، به درد سرِ بزرگی دچار خواهم شد .
باز هم همان سؤالات قبلی و تکراری : تو چکاره بودی ؟
گفتم : قوماندان تولی ۴ کندک دوم
_ موقعیت و ساحه مسئولیت تولی مربوطه ات کدام ساحات بود ؟
گفتم : دروازه جنگی و و و و......
_ اوهو هو هو هو توره از قوای ۴ کی ایلا کده ؟
گفتم : مرجع اش را نمیدانم دیروز یکتعداد رها شدند که من هم در جمله شان بودم .
گفت : نه نه نه
زنگ روی میزش را فشار داد یاورش داخل شد گفت جیپ را حاضر کنید از جایش برخاست و گفت : با من بیا
از پله ها پائین آمدیم موتر جیپ حاضر بود او در چوکی جلو و من با دو سرباز مسلح محافظش در سیت عقب جا گرفتیم جیپ از ارگ خارج شد و در برابر زینه های رادیو افغانستان توقف کرد .
او پیش و من که توسط دو سرباز محافظ احاطه شده بودم در عقبش وارد دهلیز رادیو و از آنجا به یک سالون وسیع داخل شدیم که توسط یک تخته قالین یکدست و زیبای افغانی فرش شده بود در گوشهٔ سمت چپ این سالون شخص خوش سیما ، با دریشی لوکس و سر و صورت خیلی منظم روی یک چوکی نشسته بود و مقابلش یک میز کوچک رویه پلاستیکی سفید سه کنجه قرار داشت و روی میز یک چاینک بزرگ چای ، مقداری چاکلیت و قوطی سگرت ال ، ام دیده میشد در چوکی مقابل او جگتورن محمد نادر قوماندان تولی سوم کندک دوم نشسته بود در دستها و پاهایش ولچک زده بودند که این ولچک ها با یک زنجیر نسبتاً درشت به هم وصل میشدند با دیدن این وضع ، من آینده قریب الوقوع خودم را حدس زدم . بمجرد داخل شدن به سالون ، توفیق احمد مستقیماً بطرف این شخص رفت و به او « والی صاحب » خطاب و عرض ادب و ارادت کرد همه سربازان و افسران محافظ رادیو لحظه به لحظه همین کار را میکردند به خدمت والی صاحب می شتافتند و طالب امر و فرمایش او بودند من ندانستم او والی کدام ولایت و با این حرمت و احترام اینجا چه میکرد ؟
توفیق احمد مرا آنجا تسلیم کرد و رفت اما هنگام خروج خطاب بمن گفت : اینجا بمان تا حساب ترا تصفیه کنیم
برای مهمان تازه وارد ( من ) نیز والی صاحب پیاله خواست و چای ریخت . جگتورن محمد نادر از جمله افسران باشهامت و با دانش بود او بود که در روز اول کودتا یکجا با من اجساد کشته شدگان کودتاچی را از روی سرک به پیاده رو انتقال دادیم و بدن های برهنه و سوخته شانرا پوشانیدیم . او مرتب با والی حرف میزد و بیشتر تأکید میکرد که اینها نمیدانند وظیفه اصلی و اساسی گارد چیست ؟ اگر قوتهای گارد امنیت رئیس جمهور را تأمین نکنند پس برای چی هستند ؟ اگر اینها بجای ما بودند چه میکردند .
در بین این صحبت های جگتورن محمد نادر ، مثل اینکه والی دفعتاً متوجه یک موضوع خیلی مهم شده باشد خطاب به ما گفت :
او بیادرا ! همی ما و شما خو در اصل بندی استیم اگر کدام آدم کلان اینا بیایه و ماو شما ره به ای لَپ و جَپ ببینه چُرتش خراب میشه بیایین که همی میز و چوکی ره دور بانیم و به زمین بشینیم .
ما از جا های مان برخاستیم او میز و چوکی ها را وارونه کرد و همه بر زمین نشستیم .
آفتاب به غروب نزدیک می شد و باز هم صدای تَرَق و پَرَق سلامی زدن سربازان محافظ . بار دیگر سر و کله توفیق احمد پیدا شد او پس از عرض ادب و ارادت بحضور والی ، مستقیماً بطرف من پیچید و گفت : محاسبه من با تو بجای خود باقیست حالا برو و در گارد باش تا به حساب تو رسیدگی کنیم .
من با او یکجا از دروازه اطاق که سرباز نگهبان از آن نگهبانی میکرد خارج شدم همینکه قدم به جاده عمومی گذاشت داخل جیپ شد و حرکت کرد .
من خود را مکلف به اطاعت ازین دستور ندیدم و مستقیماً به منزل برگشتم تصمیم گرفتم خودم را بیش ازین تسلیم حوادث نکنم و برای خودم یک هفته استراحت تجویز کردم .
این سؤال که چرا توفیق احمد دوباره و به این زودی به سراغ من آمد و راه رهائی از آن زندان مؤقت را برایم باز کرد مدتها بدون جواب در ذهنم باقی مانده بود تا اینکه روزی از کسی شنیدم که او به توصیهٔ جگتورن عزیز اساس دوباره به رادیو آمده و به اشارهٔ او عمل کرده بود جز قبول همین گفته دلیل دیگر نمیتوان یافت .
عزیز « اساس » از جمله همصنفی های دوره تحصیلی ام بود با هم دوست بودیم اما رفاقت خیلی نزدیک و آنچنانی نداشتیم بعد ازین حوادث چند باری با هم صحبت کردیم اما او هیچگاه درین باره بمن چیزی نگفت با وصف این او شیوهٔ عیاری و جوانمردی خودش را داشت اگر این گفته صحت داشته باشد جای امتنان و سپاسگزاری دارد که من ازش ممنون و سپاسگزارم .

بعد از سپری کردن یک هفته نمیشد بیشتر در منزل ماند بایستی سلاح و مهمات ، تجهیزات و دیگر مالزمهٔ را که بحیث قوماندان تولی در جمع خود داشتم به کسی یا مرجعی تسلیم میدادم روی این دلیل بار دیگر به گارد برگشتم اینبار مستقیماً به اطاق کارم ( دایره تولی ) آمدم کاتب و کوت احوالدار تولی آنجا بودند چند ساعتی نگذشته بود که بریدمن سید زمان الدین که قبلاً در تولی دوم کندک دوم بحیث ضابط تولی توظیف بود وارد شد و گفت : به من امر شده که تولی را از شما تسلیم بگیرم . من گفتم من آماده ام ! مکتوب تقرر تانرا آورده اید ؟ گفت نه گفتم بدون مکتوب رسمی و تعیین یک هیئت ناظر تسلیمی من چطور میتوانم شفاهاً این کار را انجام دهم ؟ گفت من نمیدانم امر همینطور است گفتم من منتظر مکتوب تقرر تان میمانم بمجرد وصول ، دورتسلیمی را شروع میکنیم او از اطاق خارج شد . لحظاتی بعد جگتورن خواجه مجید قوماندان جزوتام اطفائیه وارد اطاق شد و از من پرسید بریدمن سید زمان الدین آمده بود ؟ گفتم بلی پرسید پس چرا دورتسلیمی را شروع نکردی ؟ گفتم مکتوب تقررش نیامده او در هیئت یک ناصحِ ملامتگر گفت : بخیالم که جان جور نمی فاریت ؟
گفتم تو خودت میفهمی که بدون مکتوب رسمی و تعیین هیئت دور تسلیمی چطور میتوانم این کار را بکنم گفت : وضعیت موجود و موقعیت خودت را در نظر بگیر ، او سربخود نیامده بود تولی را تسلیم بده بساطت را جمع کن و تا دیر نشده ازینجا برو .
( ادامه دارد )

برگه گمشدهخاطرات غلام صدیق حسن زاده امر تشریفات گارد جمهوری شهید محمد داوود خان از ۷ ثور.۷ ثوربخش پنجم حالت عجیبی بود یک...
09/11/2026

برگه گمشده
خاطرات غلام صدیق حسن زاده امر تشریفات گارد جمهوری شهید محمد داوود خان از ۷ ثور.
۷ ثور
بخش پنجم
حالت عجیبی بود یک هوا و فضای غمناک ، یک جوِ نا میمون مملو از یأس و ناباوری حاکم بود افسران و سربازان ، مضطرب از حوادث بعدی ، در حالت انتظار .
امر صادر شد که سربازان از افسران شان جدا شوند و سلاح بر زمین بگذارند .
سربازان در حال ترک افسران بودند که ناگهان متوجه شدم همان دلگیمشری که شب قبل تحت امر جگتورن خواجه مجید قوماندان جزوتام اطفائیه توظیف کرده بودم با عجله بطرفم می آید دانستم حرفی برای گفتن دارد من هم چند قدم بطرفش رفتم او بعد از رسم تعظیم چنین گفت :
« قوماندان صاحب :
دیشب که ما را تحت امر جگتورن خواجه مجید خان توظیف کردید جگتورن مذکور ابتدا ما را در ساحه مدافعه شان جابجا کردند تقریباً بعد از یکساعت ما را از مواضع ما بیرون آورد و امر کرد تا او را تعقیب کنیم ما هم بدنبالش راه افتادیم ، وارد قصرگلخانه شدیم همه جا در تاریکی فرو رفته بود نور خفیفی از چند شمع بنظر میرسید در داخل دهلیز دروازهٔ نسبتاً بزرگی بود در را باز کرد جز نور ضعیف چند شمع ، دیگر چیزی دیده نمیشد همه جا تاریک بود فکر میشد باید اطاق بزرگی بوده باشد بما امر شلیک داد نظر به دستور او ما هم دسته جمعی در همین فضای تاریک به هر طرف به شلیک پرداختیم تا شارژور های ما خالی شد دوباره به ما امر بازگشت به مواضع قبلی ما داد . این بود راپوری که باید بشما میدادم که دادم . خداحافظ »
دیگر فرصت نداشتیم بعد از رسم تعظیم ، شاگرز کرد ، دور شد و در جمع سلاح بر زمین گذاردگان پیوست . دیگر او را ندیدم .
این بود راپور گیچ کنندهٔ آن دلگی مشر که در آخرین دقایق بمن داد و آن جملهٔ تأکیدی جگتورن مجید را به یادم آورد که گفته بود « به اینها بگو که هرچه من امر کردم همان طور بکنند » یعنی تعللی در اجرای امر من نباشد چون او میدانست که امرش یک امر عادی و سطحی نیست جملهٔ که صحت بودن راپور دلگیمشر را از شک به یقین نزدیک میساخت و در اینجا آن جملهٔ مبهم « همان طور » معنی خاص خودش را آشکار میکند که در آن لحظات حساس ، فهم آن برای من مشکل و غیر قابل باور بود .
کودتا چیان دستور دادند تا سربازان سلاح شانرا به دیپو های شان برگردانند از هر تولی تنها کاتب تولی و سرباز مؤظف دیپو ( کوت احوالدار ) بجای خود باشند و متباقی را از گارد به قطعات دیگر انتقال دادند .
همه افسران را در حالیکه اطراف ما را سربازان مسلح احاطه کرده بودند در چهارراهی پشتونستان در محل فواره آب نشاندند . تاریکی شب به آخرین دقایقش نزدیک میشد یک خاموشی مطلق ، هرکدام درعالم خیالات خود سرگردان .
ناگهان صدای آمرانه ای مرا بخود آورد. :
جگتورن غلام صدیق کیست ؟
از جایم بلند شدم صدا از یک جگرن کودتاچی بود او را نمی شناختم گفت : خودت سلاح ، مرمی و پولهای رفقای ما را که زندانی کرده بودید گرفته ای ؟
گفتم بلی نزد من در دایره تولی است
گفت : برو. و حساب آنها را تصفیه کن
من در حالیکه توسط دو سرباز مسلح کنترول میشدم وارد دایره تولی شدم کوت احوالدار لست زندانیان دیروزی و صاحبان تخت و تاج امروزی را با سلاح و مقدار پولهای شان آورد و حساب شان تصفیه شد هنگام بازگشت همینکه میخواستم از دروازه دایره تولی خارج شوم بطور ناگهانی صدای شلیک ماشیندار کلاشینکوف از قصر گلخانه پیام درگیری رئیس جمهور و برادرش بمقابل کودتاچیان را در فضای ارگ پخش کرد دفعتاً به ذهنم آمد که این یک لحظهٔ خیلی تاریخی است بساعتم نگاه کردم درست سر ساعت ( پنج صبح ) بود .
‌ ساعاتی که میتوانند ساعات تاریخی به حساب آیند ( درست سر ساعت یازده صبح ) روز پنجشنبه ( ۷ ثور ) اولین شلیک تانک و آغاز کودتا و درست سرِ ساعت ( پنج صبح ) روز جمعه ( ۸ ثور ) لحظهٔ پایانی جنگی که آبستن جنگها و طوفانهای خانه برانداز دیگری بود .
جای افسران و سربازان گارد را تانکها و سربازان مربوط شان گرفته بودند . از جانب رهبری کودتا سرپرستی مقام قوماندانی گارد ( در آنموقع اصلاً گاردی وجود نداشت اما مسائل تأمین امنیت ساحه گارد و دیپو های سلاح و مهمات و جلو گیری از فعالیت های تخریبگرانه احتمالی ) به جگتورن آقا محمد ! آمر مخابره گارد قبلی تفویض گردید و او در چوکی دوست خیلی نزدیک و ( باصطلاح ) وطندارش جگرن صاحبجان تکیه زد
با محافظینم برگشتم در محل فواره آب .
بعد از یکی دو ساعت ما بداخل سینما آریانا انتقال یافتیم و تا نزدیکی های شام آنجا باقی ماندیم در طول این دو روز و شب از آب و غذا خبری نبود اما از خستگی و فشار روانی همه بطور کامل سیراب .
روشنی روز آهسته آهسته جایش را به تاریکی شب می سپرد موتر های بنز ملی بس شهری را آماده کردند و ما را که جمعاً حدود پنجاه نفر بودیم به قوای چهار زرهدار که در پلچرخی موقعیت داشت انتقال دادند تعدادی از افسران گارد را که عضو حزب و یا به نحوی هواخواه حزب دموکراتیک بودند و یا دوستان و رفقای شان در بین کودتاچیان بودند رها کردند و با ما نبودند . افسران زندانی شامل آمر وسله پالی گارد ( آمر اکمال سلاح و مهمات )جگرن محمد ذاکر ، جگتورن فضل الرحمان آمر اوپراسیون ، تعدادی از قوماندانهای تولی ها ، ضابطان و تعدادی خوردضابطان بودند ما را به درس خانه های وسایط زرهدار رهنمائی کردند که در آن میز و چوکی های درسی ، نقشه های انجن وسایط زرهی و بعضی پارچه های حقیقی ماشین ها وجود داشت ساختمان این دو درسخانه قسمی بود که با عبور از یکی وارد دومی باید شد و ما مدت ده روز آنجا ماندیم شبانه سر را روی دستان و بر روی میز میگذاردیم و روز ها بالای چوکی ها نشسته بودیم اجازه خروج از درسخانه ها را نداشتیم جهت رفع معذرت باید از قبل نزد افسر محافظ که یک تورن از قوای چهار زرهدار بود ثبت نام میکردیم و به انتظار نوبت می نشستیم
در شب اول ورود ما به اینجا ، یکمقدار شوربا در کاسه های مسی با پارچه های غیر منظم قطع شده نان سیلو آنهم قاق و باسی چند روزه آوردند در مدت همین ده روز یک خوردضابط که برف کهنسالی بر سر و رویش نشسته بود مأموریت روزی رسانی ما را به عهده داشت . .
در مدت زندانی بودن ما در آنجا ، بعضی خبر ها از جریان حوادث کودتا در بیرون و بعضاً داخل ارگ که از نظر ما پنهان بود میرسید بعضی از افسران قوای چهار زرهدار که با رفقای ما دوست بودند این خبر ها را محرمانه انتقال میدادند از جمله آن خبر ها یکی این بود که :
جگرن صاحبجان قوماندان گارد توسط کودتاچیان دستگیر و با عدهٔ دیگر در تاریکی شب در پولیگون پلچرخی تیرباران شدند . اینکه قوماندان گارد از کجا و چگونه دستگیر شده بود تا هنوز هم چیزی نمیدانیم
و اما خبر دوم اینکه :
‌ در نیمه شب کودتا ، فامیل و اقارب رئیس جمهور که در گلخانه جمع شده بودند بطور مرموزی گلوله باران شده بودند که از اثر آن ، خانم رئیس جمهور ، تعدادی دختران ، اطفال کوچک ، نواسه های رئیس جمهور و تعدادی زنان و مردان کشته شده بودند »
این خبر برای دیگران تازگی داشت اما به گوش من آشنا آمد که بیانگر واقعیت تلخ و دردناکی بود . مفهوم مکالمه جگتورن خواجه مجید با من در نیمه شب کودتا ، راپور دلگیمشر و انتشار این خبر ، یک تسلسل منطقی قوی را به وجود آورده بود که جلو شک و تردید را میگرفت .
در روز دهم ، همین خوردضابط که غذای چاشت ما را آورد با خوشروئی و لب خندان به ما مژده داد که « نان تانرا به آرامی نوش جان کنید امروز همه تان بخیر آزاد میشوید » . واقعاً مژدهٔ خوبی بود همه شدیداً آرزو داشتیم که شب را با خانواده های خود باشیم خوردضابط مذکور افزود یکنفر اینجا به دیدن شما می آید چند حرفی با شما میزند بعدش هم همه آزاد میشوید .

ما با عجله غذای مان را صرف کردیم در بین ما کسیکه رتبه بلند تر از دیگران داشت جگرن محمد ذاکر آمر وسله پالی ( آمر اکمال اسلحه و مهمات ) بود به موصوف گفتیم که هنگام ورود شخص وارد شونده به ما قوماندهٔ « به احترام بلند شدن » بدهد و متعاقباً ضمن یک بیانیهٔ کوتاه پیروزی شانرا برایش تبریک گفته و ازینکه افسران گارد به درستی در جریان حوادث قرار نداشته و نمیدانستند طرف مقابل شان چه کسانی و با چه منظوری استند دست به مقاومت زدند که ازین بابت همه خیلی متأسفیم ….. و از همین قبیل جملات دیگر ... چند بار هم این بیانیه را بالای جگرن مذکور تمرین کردیم و بدین ترتیب با اشتیاق تمام منتظر پَیک آزادی نشستیم .
بالاخره لحظهٔ موعود فرا رسید و انتظار پایان یافت .
یک حادثه غیر مترفبه

در باز شد یک افسر بلند قامت به رتبه جگتورن با دو سرباز محافظ مسلح به دنبالش ، وارد شدند افسر مذکور ملبس به لباس مربوط وسایط زرهی و کلاه شلیمافون ( کلاهی که مرتبات تانک هنگام اجرای وظیفه به سر میکنند و گوشکی های آن با بیسیم وصل است ) دردست ، دستهایش را به عقب گرفته بود مو های قسمت بالائی پیشانی اش از راست و چپ بشکل نیش عقرب ( گژدم ) بالای پیشانی او خودنمائی میکرد او « توفیق احمد » نام داشت .
به مجرد ورودش ، جگرن ذاکر خان قومانده به احترام ایستادن ( دقت ) داد ما همه ایستادیم او با یک نگاه غضب آلودگفت : بشینین !
ما نشستیم اما وضع ظاهری او حکایت از حرفهای دیگری داشت .
در پیشروی اطاق ایستاد و با نگاه خشم آلود همه را از نظر گذرانید
پیش ازانکه جگرن ذاکر خان خودش را جمع و جور کند تا بیانیه بدهد با یک چرخش بطرف جگرن ذاکر خان که او را بلند رتبه تر از دیگران یافت رفت و گفت : تو چکاره بودی ؟
ذاکر خان به پا ایستاد و گفت : آمر وسله پالی ( آمر تهیه سلاح و مهمات )
گفت : آها ! همین تو بودی که به جزوتامها اسلحه و مهمات دادی تا رفقای ما را بکشند ؟
ذاکر خان تا خواست چیزی بگوید فریاد زد : « قواریت به سگ میمانه » و با همان کلاه سنگین شلیمافون محکم به صورتش کوبید
این حرکت وحشیانه همه را به حیرت انداخت اولین باری بود که چنین صحنهٔ بیباکانه و دور از اخلاق ، نزاکت و تربیه را میدیدیم آنهم به سر وصورت یک افسر بلند رتبه .
آمد و سرقطار را انتخاب کرد در برابر هر یکی می ایستاد و این پرسش را تکرار میکرد « تو چکاره بودی ؟ » بعد به سر و صورت هرکسی که دلش میخواست مخصوصاً ضابطان و خوردضابطان با کلاه شلیمافون میکوبید .
صحنهٔ عجیبی بود و در اخیر در حالیکه نفسش سوخته بود و نفس نفس میزد مقابل همه ایستاد و با صدای بلند فریاد زد : این شما بودید که رفقای ما را کشتید این شما بودید که رفیق « عمر » را شهید کردید ( بعد ها بنام همین عمر ، لیسه نادریه به عمرشهید تغییر نام یافت ) شما لعنتی ها .
و با عصبانیت درسخانه را ترک کرد .
یک سکوت مطلق با اندوه و تأثر فراوان در درسخانه سایه افگند .
جگتورن توفیق احمد برای همه چهرهٔ کاملاً نا شناخته نبود تعدادی از رفقای ما از او شناخت کافی داشتند و از ضعف شخصیت و کرکتر و اخلاق منحط او سخن ها میگفتند .
ما ماندیم ، عصر بود بما دستور دادند تا این دو درسخانه را تخلیه کنیم و بجای دیگری که برای ما در نظر گرفته بودند برویم ما را به دو درسخانه دیگر انتقال دادند این درسخانه ها دست کمی از زندان نداشتند اطاقهای تاریک ، کلکین های خیلی ریز و کوچک ، رویت هوا و فضای بیرون خیلی محدود و خلاصه بهترین محل برای دلتنگی و دپریشن .
شب را صبح کردیم نزدیکی های ساعت ده صبح بود که قوماندان تولی انضباط قوای چهار وارد اطاق شد لست طویلی در دست داشت گفت : نامهای کسانی را که میخوانم به سمت دیگر اطاق بروند و شروع کرد به خواندن نامها .
اولین نامی را که خواند صاحبجان قوماندان گارد بود ( در حالیکه طبق اطلاع ما او قبلاً تیرباران شده بود ) و به تعقیب آن دگرمن سرور ( که قبلاً در داخل ساحه ارگ ترور شده بود ) جگتورن فضل الرحمان آمر اوپراسیون و سوق و اداره کننده قوتهای گارد در ساعات کودتا ، و تعداد دیگر .
اینها از دیگران جدا ساخته شدند به باقیمانده ها که من نیز شامل آنها بودم دستور داد که هرچه سامان و لوازم دارند بردارند و آماده باشند ساعتی بعد چند عراده سرویس مربوط قوای چهار نزدیک اطاق ایستاد و به گروپ ما هدایت داد که از اطاق خارج شویم نمیدانستیم منظور او چیست و کجا برده میشویم او خطاب بما گفت شما از همین لحظه آزاد هستید سرویس ها شما را در چهارراهی پشتونستان پیاده خواهد کرد . خداحافظ .
( ادامه دارد )

09/10/2026
برگه گمشدهخاطره غلام صدیق حسن زاده امر تشریفات گارد جمهوری شهید محمد داوود خان از ۷ ثور.۷ ثورلـحــظـــــه ھـــــای دردنـ...
09/10/2026

برگه گمشده
خاطره غلام صدیق حسن زاده امر تشریفات گارد جمهوری شهید محمد داوود خان از ۷ ثور.
۷ ثور
لـحــظـــــه ھـــــای دردنــــاک

« نعرهٔ هیچ شیری خـانـهٔ چوبی را ویران نمیکند من از سکوت موریانه ها می ترسم »

پایمردی و شهامت افسران پاکنهاد و پاک ضمیر گارد توانسته بود ارگ را منحیث یک دژ مستحکم و شکست ناپذیر در برابر هجوم وحشیانه و خائنانهٔ یک مشت ارازل وطنفروش بیگانه پرست استوار نگهدارد . خبر هائیکه در روز های بعد از کودتا در مورد جریانات اخیر که سبب شد رئیس جمهور امر تسلیمی گارد را صادر کند حاکی از این بود که ارتباط منظم مخابروی بین کودتا چیان و بقایای حزبی هائی که در گارد باقی مانده بودند توسط آمرمخابره گارد تأسیس شده بود و دسیسه تشکیل یک گروپ افسران ، که بدون اطلاع سوق و اداره کننده قوتهای گارد ، نزد رئیس جمهور بروند و از بن بست در حالت جنگی و کشته شدگان و زخمی ها و نرسیدن کمک ، حرفهائی مأیوس کننده بزنند و رئیس جمهور را خواسته یا ناخواسته به گرفتن چنین تصمیمی وادارند و با این ترفند قوتهای گارد را که مفکوره تسلیمی برای شان خیلی ننگین و هرگز و هرگز پذیرفتنی نبود در برابر یک عمل انجام شدنی و بلاتردید قرار دهند از طرف کودتاچیان طراحی و به خائنین داخل ارگ رسانیده شده بود .
حوالی ساعت ( سه و نیم ) شب بود که افسران وفادار به نظام و رئیس جمهور که مقاومتگران گارد بودند زمزمهٔ تسلیمی گارد را با ناباوری و تعجب شنیدند لحظاتی بعد دروازه شرقی را که بیشتر تانکها مقابل آن تجمع کرده بودند گشودند و تانکها یکی پی دیگر وارد ارگ شدند آنچه واقع شد واقعاً درد آور و خیلی حیرت انگیز و غیر قابل باور بود خیلی به مشکل میتوانستیم به آنچه چشمان ما میدید باور کنیم کودتاچیان از تانکها بیرون آمدند تعدادی از افسران معلوم الحال هوادار حزب و یکعده پله بین ها که در طول این ساعات جنگ ، کلاشینکوف بر شانه نهاده و در هیئت هیرو های جنگی به هرسمت ارگ سر میکشیدند اینک در برابر کودتاچیان آغوش گشوده با بغل کشی ها و روبوسی ها به هم تبریکی میدادند .
*** *** ***
در اینموقع کوت احوالدار ( سرباز مؤظف دیپو ) نزدم آمده گفت : کسی از قصر گلخانه آمده و با شما کار دارد رفتم یکی از کارمندان ریاست دفتر رئیس جمهور بود بمن گفت : رئیس صاحب جمهور دو میل کلاشینکوف میخواهند . به کوت احوالدار گفتم دو میل کلاشینکوف با شارژور مرمی برای شان بدهد او کلاشینکوف ها را گرفت و رفت
امر عمومی صادر شد که همه منسوبین گارد ( افسران و سربازان ) در محل تجمع جمع شوند . ما سربازان مربوطه را از مواضع شان جمع کرده در محل تجمع گرد آمدیم .

لـحــظـــــه ھـــــای دردنــــاک

« نعرهٔ هیچ شیری خـانـهٔ چوبی را ویران نمیکند من از سکوت موریانه ها می ترسم »

پایمردی و شهامت افسران پاکنهاد و پاک ضمیر گارد توانسته بود ارگ را منحیث یک دژ مستحکم و شکست ناپذیر در برابر هجوم وحشیانه و خائنانهٔ یک مشت ارازل وطنفروش بیگانه پرست استوار نگهدارد . خبر هائیکه در روز های بعد از کودتا در مورد جریانات اخیر که سبب شد رئیس جمهور امر تسلیمی گارد را صادر کند حاکی از این بود که ارتباط منظم مخابروی بین کودتا چیان و بقایای حزبی هائی که در گارد باقی مانده بودند توسط آمرمخابره گارد تأسیس شده بود و دسیسه تشکیل یک گروپ افسران ، که بدون اطلاع سوق و اداره کننده قوتهای گارد ، نزد رئیس جمهور بروند و از بن بست در حالت جنگی و کشته شدگان و زخمی ها و نرسیدن کمک ، حرفهائی مأیوس کننده بزنند و رئیس جمهور را خواسته یا ناخواسته به گرفتن چنین تصمیمی وادارند و با این ترفند قوتهای گارد را که مفکوره تسلیمی برای شان خیلی ننگین و هرگز و هرگز پذیرفتنی نبود در برابر یک عمل انجام شدنی و بلاتردید قرار دهند از طرف کودتاچیان طراحی و به خائنین داخل ارگ رسانیده شده بود .
حوالی ساعت ( سه و نیم ) شب بود که افسران وفادار به نظام و رئیس جمهور که مقاومتگران گارد بودند زمزمهٔ تسلیمی گارد را با ناباوری و تعجب شنیدند لحظاتی بعد دروازه شرقی را که بیشتر تانکها مقابل آن تجمع کرده بودند گشودند و تانکها یکی پی دیگر وارد ارگ شدند آنچه واقع شد واقعاً درد آور و خیلی حیرت انگیز و غیر قابل باور بود خیلی به مشکل میتوانستیم به آنچه چشمان ما میدید باور کنیم کودتاچیان از تانکها بیرون آمدند تعدادی از افسران معلوم الحال هوادار حزب و یکعده پله بین ها که در طول این ساعات جنگ ، کلاشینکوف بر شانه نهاده و در هیئت هیرو های جنگی به هرسمت ارگ سر میکشیدند اینک در برابر کودتاچیان آغوش گشوده با بغل کشی ها و روبوسی ها به هم تبریکی میدادند .
*** *** ***
در اینموقع کوت احوالدار ( سرباز مؤظف دیپو ) نزدم آمده گفت : کسی از قصر گلخانه آمده و با شما کار دارد رفتم یکی از کارمندان ریاست دفتر رئیس جمهور بود بمن گفت : رئیس صاحب جمهور دو میل کلاشینکوف میخواهند . به کوت احوالدار گفتم دو میل کلاشینکوف با شارژور مرمی برای شان بدهد او کلاشینکوف ها را گرفت و رفت
امر عمومی صادر شد که همه منسوبین گارد ( افسران و سربازان ) در محل تجمع جمع شوند . ما سربازان مربوطه را از مواضع شان جمع کرده در محل تجمع گرد آمدیم .
ادامه دارد

——————————————————————-
‎با عمیق شدن تاریکی ، ارگ در عمق تاریکی فرو رفت بخاطر کاهش فعالیت طیارات و هدفگیری تانکها همه چراغهای داخل ارگ خاموش ساخته شدند ساحه رویت خیلی محدود و مشکلات افزایش یافت حملات طیارات کمتر ، اما شلیک تانکها همچنان بشدت ادامه داشت مگر روحیه دفاع از ارگ و یقین به پیروزی نهائی به قوت خود باقی بود .
طول این شب ، آبستن حوادث خیلی ناگوار و خونین بود یکی از ضابطانی که تازه از حربی پوهنتون فارغ شده و در تولی محافظ منزل داوود مؤظف بود بنام سلطان احمد « چوپان »برادر داکتر شاه محمد « چوپان » داکتر مؤظف شفاخانه چارصد بستر شدیداً زخم برداشت و جان باخت .
متعاقباً حادثه دیگری به وقوع پیوست این حادثه در آن لحظات بسیار حساس و سرنوشت ساز ، خیلی بزرگ و جبران ناپذیر بود از این هیئت دو نفری رهبری فعالیت های دفاعی ارگ ، یکی را از دست دادیم حوالی ساعت « یک » شب دگرمن سرور در چمن مقابل مسجد ارگ شدیداً زخم برداشت زخم او ناشی از بم طیاره یا شلیک تانک نبود زیرا حصار ارگ مانع عبور مستقیم مرمی بداخل ارگ میشد و فعالیت طیارات هم متوقف شده بود پس این مرمی از کجا آمده بود ؟ جواب این پرسش را در ادامه این نوشتار خواهیم یافت .
دگرمن سرور خان در بیمارستان چهارصد بستر درگذشت .
آهسته آهسته رمز و راز این شب ، باپرسش های بدون جواب بیشتر میشد .
آمر مخابره گارد جگتورن آقا محمد که وظیفه تأسیس ارتباط بین قوتهای داخل ارگ ، و قوتهای بیرون ارگ ( خاصتاً قطعات مربوط فرقه ۷ و فرقه ۸ قوایمرکز ) که همکاری آنها انتظار میرفت را به عهده داشت و میبایست با هیئت رهبری گارد بطور دوامدار از نزدیک داخل تماس میبود و مطابق امر و هدایت آنها ارتباط ها را برقرار میکرد با یک سرباز حامل یکپایه بیسیم مستقلانه و به تنهائی بالای مواضع دفاعی گارد در گشت و گذار بود بازدید او از مواضع دفاعی و کنجکاوی او در امورات مربوط افسران و سربازان ، بجای امورات مخابروی که وظیفه اصلی او بود چه مفهومی میتوانست داشته باشد ؟
نیمه های شب بود که قوماندان جزوتام اطفائیه گارد ( جگتورن خواجه مجید ) نزد من آمد و گفت در ساحه مسئولیت دفاعی اش ( برج مقابل تکت فروشی آریانا ) به کمبود سربازان مواجه است و از من تقاضا کرد که یک دلگی ( ۹ نفر ) از سربازان را تحت امر او توظیف کنم تا نقطهٔ ضعفی که در آن ساحه ایجاد شده تقویه شود سربازان جزوتام اطفائیه نسبت به دیگر جزوتام ها کمتر بود . در این شب چون وظیفه دفاع از ارگ وظیفه مشترک همه بود ناکامی یکی ناکامی همه و پیروزی نیز پیروزی همگان بود من یکی از دلگیمشران را خواستم و به او امر کردم که او با دلگی مربوطه اش ، تحت امر قوماندان جزوتام اطفائیه در ساحه دفاعی جزوتام اطفائیه جابجا شوند قوماندان دلگی با تکرار امر ، خواست برود تا سربازانش را آماده حرکت کند قوماندان جزوتام اطفائیه یک جملهٔ عجیب گفت او از من خواست که به سربازان این را واضحاً بگویم که هرچه قوماندان جزوتام اطفائیه میگوید آنها همان طور بکنند . من با تعجب گفتم این دیگر چه معنی دارد ؟ وقتیکه برای شان امر کردم که تحت امر شما باشند همین کافیست اینکه « هرچه من میگویم همانطور بکنند »یعنی چه ؟ به اثر اصرار جگتورن مذکور من بار دیگر به دلگیمشر گفتم که تحت امر جگتورن صاحب میباشید مطابق امر او با آنها همکاری کنید . دلگیمشر با تکرار امر مجدد سمت وظیفه جدیدش رفت .
این جمله قوماندان جزوتام اطفائیه که « خودت به سربازان بگو هرچه که من امر کردم همانطور بکنند » بنظرم خیلی احمقانه آمد و معنی « همانطور بکنند » را ندانستم همانطور یعنی چه ؟ در موقعیتی که در آن شب همه قرار داشتیم کار همه ما معلوم بود اینطوری و آنطوری و همانطوری نداشت . دفاع از ارگ و رئیس جمهور و نظام موجود . همین .
اما همان قوماندان دلگی بساعت ۴٫۳۰ صبح ، جمله مذکور را برایم معنی کرد .
شب از نیمه گذشته بود هیچ تغییری در وضعیت نیامد و نمیتوانست بیاید زیرا حصار ارگ غیر قابل نفوذ و دروازه ها شدیداً تحت نظارت و راکت ها آمادهٔ شلیک بودند اما عدم موجودیت یک قرارگاه مشورتی و تصمیم گیری که میتوانست جنگ را ازان حالت بن بست بیرون کند باعث آن شد که جنگ در یک حالت بن بست و قوتهای گارد در وضعیت مدافعه منفی باقی بمانند سوق و اداره قوتهای گارد و تصمیم گیری ، صرفاً بدوش آمر اوپراسیون « جگتورن فضل الرحمان » بود .

*** *** *** ***
حوالی ساعت « سه » شب ، عده ی از افسران گارد ( که بعداً در ‌ مورد شان حرف هائی خواهیم داشت »بدون تفاهم و مشوره با آمر اوپراسیون ، در مقابل درب ورودی قصر گلخانه صف کشیدند و تقاضای ملاقات با رئیس جمهور را کردند رئیس جمهور شخصاً از زینه های قصر گلخانه پائین آمد افسران بعد از ادای مراسم احترام گفتنی هائی داشتند که محتوای گفته های شان چنین بود که :
« ما بخاطر دفاع از نظام جمهوریت و رئیس جمهور تا پای جان ایستاده ایم اما تا حال هیچیک از قوتهای مرکز بخاطر کمک با ما حاضر نشدند ما تعدادی از افسران و سربازان خود را از دست داده ایم و جنگ در یک حالت بن بست قرار گرفته است در اینمورد هدایت و رهنمود شما چیست ؟ »
رئیس جمهور در جواب گفت : « من طرفدار خونریزی بیشتر و از دست دادن جوانان این وطن نیستم شما گارد را تسلیم کنید تا جنگ و خونریزی پایان یابد . »
طوری که در این خبر پخش شده آمده یکی از افسران از رئیس جمهور پرسید که : پس تکلیف شما چه میشود ؟
رئیس جمهور در جواب همینقدر گفته بود که : دفاع خودم را خودم به عهده میگیرم .
این خبر بسرعت در بین منسوبین گارد پخش شد
این افسران کی ها بودند ؟ این یک نقطهٔ کوری است که تا حال در موردش هیچکسی چیزی نگفت و مستلزم تحقیق و بررسی بیشتر بود و من نیز در طول روز ها و هفته های بعد مجال جستجو در آن مورد نیافتم اما دلایل و شواهد اشاره بسوی اعضای تخریبکار حزب در داخل ارگ دارد
رئیس جمهور چرا این دستور را صادر کرد ؟
اینجا بود که کمر مقاومت دلیرانه و تسلیم ناپذیر قوتهای گارد شکست . آنها همین دستور رئیس جمهور را دستاویز قرار دادند و آمر اوپراسیون را به تعمیل آن مکلف دانستند
بعد ها من همین موضوع دستور رئیس جمهور را با آمر اوپراسیون تلفونی در میان گذاشتم بمن گفت :
بعد از شنیدن این خبر شخصاً نزد رئیس جمهور رفتم و ‌ در مورد صحت یا سقم این دستور شان پرسیدم ایشان بمن هم گفتند که بخاطر ختم جنگ و خونریزی گارد را تسلیم کنید .
جهت شناسائی بیشتر با گارد جمهوری آنوقت مجبوریم گشتی به عقب بزنیم .

*** *** *** ***
گـــــارد جـمـھـــــــوری !

با سقوط رژیم سلطنت در ۲۶ سرطان ۱۳۵۲ ، گارد شاهی لغو و در اول سنبله همانسال گارد جمهوری با همان تشکیلاتی که قبلاً به آن اشاره شده است تأسیس گردید که در رأس آن جگرن ضیا «مجید »و معاون او جگرن صاحبجان قرار داشتند افسرانی که در کودتا سهم داشتند افسران ورزیده و قابل اعتماد را از قطعات مختلف اردو که اکثراً از دوستان و آشنایان شان نیز بودند به قوماندانی گارد جمهوری معرفی کردند که در بین آنها من نیز از فرقه ( ۷ ) قوایمرکز به گارد معرفی شدم یکتعداد زیاد این افسران همدوره تحصیلی بودند یعنی از حربی پوهنتون همسال و یا یکسال پیشتر یا عقبتر فارغ شده بودند اکثراً با هم می شناختیم و بیشتر ما بحیث قوماندانان تولی ها توظیف شدیم و تعدادی هم بریدمنان و خوردضابطان بودند . گارد با این افسران و پرسونل زود به پا ایستاد نکتهٔ قابل ذکر اینست که شناسائی ما از همدیگر صرفاً همان شناسائی دوره تحصیل و یا کسب آشنائی در قطعات که گاهگاهی با هم می دیدیم بود . اما تغییراتی که در اندیشه و طرز فکر ها نفوذ کرده و بنا بر ایجابات آن روزگاران ، هر یک به سمتی کشانیده شده بودند در پس پرده این ظاهربینی ها ، اکثراً با افکار و اندیشه های هم بیگانه بودیم با گذشت زمان و هر روز ، ما همدیگر را بیشتر شناختیم جریانات سیاسی خاصتاً دو جناح حزب دموکراتیک خلق بشدت در گارد رخنه کرده بودند در سطح رهبری گارد نیز دو پارچگی و اختلاف ایدئولوژیکی آشکار بود قوماندان گارد جگرن ضیا « مجید » گرچه در مصاحبه هایش عضویتش در حزب را رد میکند باوجود آن اگر عضو حزب هم نبوده باشد از جمله هواداران و هواخواهان حزب بود اما معاونش جگرن صاحبجان با نظریات سیاسی و ایدئولوژیکی او جداً مخالف بود یکی از افسران ، تورن جان آقا که بحیث قوماندان تولی ۴ کندک اول توظیف بود و گفته میشد قرابت خیلی نزدیک با ببرک کارمل دارد بی محابا تر و جسورانه تر به جذب افسران به جناح پرچم حزب میپرداخت تعدادی دیگری از افسران که عضویت حزب دموکراتیک را داشتند عبارت بودند از :
دگرمن گل آقا آمر اوپراسیون ( بعد ها جنرال )
جگتورن عبدالحق علومی آمر کشف ( بعد ها جنرال و برادر نورالحق علومی )
جگتورن سید جان معاون آمریت اوپراسیون
جگتورن محمد عزیز « اساس » قوماندان قطعه تشریفات با ضابطانش هریک. :
بریدمن محمد صادق
بریدمن محمد نادر
بریدمن عزت الله
خورد ضابط تولی ، سید مسکین . ( که در سالهای بعد من این خوردضابط را به رتبه جگرنی دیدم ) و تعدادی خوردضابطان دیگر
جگتورن محمد سلیم قوماندان تولی سوم کندک اول
جگتورن سید حسن رشاد قوماندان تولی سوم کندک دوم
تورن محمد امان قوماندان بلوک زرهپوش .
و تعدادی دیگر که ناشناخته باقی مانده بودند .
( ادامه دارد )

Address

Rockfield Boulevard
Irvine, CA

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when Ariana Afghanistan international TV network posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Shortcuts

Share