Roman Sara

Roman Sara Contact information, map and directions, contact form, opening hours, services, ratings, photos, videos and announcements from Roman Sara, Digital creator, New York, NY.

​✨ اینجا خانه‌ی داستان‌هاست! ✨
رمان‌های عاشقانه، احساسی، وحشتناک و هیجان‌انگیزی که شما را با خود به دنیای دیگری می‌برند. 📚❤️
👇 عضو کانال واتساپ ما شوید و هیچ داستانی را از دست ندهید:
https://whatsapp.com/channel/0029VbDeEFKKQuJGPNFeUf3w

*دختر پنجشیر عاشق طالب میشود ..👩🏻‍🦳❤️‍🩹..**نشر از صفحه فیسبوک : Roman Sara ┆ 📖📚**ترتیب کننده: Ramin🤴 **نویسنده قاسمی🌕**ق...
09/21/2026

*دختر پنجشیر عاشق طالب میشود ..👩🏻‍🦳❤️‍🩹..*
*نشر از صفحه فیسبوک : Roman Sara ┆ 📖📚*
*ترتیب کننده: Ramin🤴 *
*نویسنده قاسمی🌕*
*قـسمتـ بیست دوم*

♡ـــــــــــــــــ♡ــــــــــــــــ♡ــــــــــــــــ♡ـــــــــــــــــ♡
☆ــــــــــــــــ☆ــــــــــــــــ☆ـــــــــــــــ☆ـــــــــــــــ☆


مجاهد ؛ صاحب نی به حیث یک مسلمان میگم برت
پری؛ به حیث یک مسلمان به مادرت بگو که با دختر مردم خوب رویه بکنه
مجاهد ؛ بیبی پریسا مادرم ضعیف است عقلش کار نمیکنه دوم یک دختر خالیم است
همیشه میگه او را برایت میگیرم حالی که تو در خانه ما آمدی میترسه که با تو ازدواج
نکنم
پری ؛ خو برش بگو که دلش جم باشه که من و تو فقط یک دوست هستیم مثل خواهر
برادر
مجاهد ؛ بریم
پری ؛ گپ مه فهمیدی
مجاهد ؛ تو گپ او شبم را نفهمیدی که گفتم دگه مرا برادر نگو گناه دارد
پری ؛ چرا چی گناه دارد
مجاهد ؛ هیچ کس به کس برادر نمیشه فهمیدی
به غیر برادر خونی خود انسان
پری ؛ اوف
مجاهد ؛ بریم خانه لطفاً
پری؛ مجاهد دلم نمیشه خیره مره نبر باز در همو
خانه
مجاهد ؛ خیره تو هم گپ مرا قبول کن بیا خانه بریم چند روز بعد همه چیز حل میشه
وعده است باز یا پیش مادرت شان میری یا اونا با ما زنده گی میکنن اما گپای مادرم را
در دل نگی بریم
پری؛ چون سر وعدہ تو اعتماد دارم درست است قبول دارم میریم اما مادرت را بگو که
دگه با من کاری نداشته باشد
مجاهد ؛ به چشم قبول است
پری؛ من وقتی این گپ را گفتم انگشت خود را طرف مجاهد گرفتم مجاهد دستم را
در دست خود گرفت و کف دستم را چنان بوسید که میگفتی این مجنون این زمانه
است و گفت به چشم قبول است
پری؛ مجاهد چی میکنی
مجاهد ! ببخشی ببخشی متوجه نبودم
پری میشه بریم
؛
خانه
مجاهد؛ همیالی میریم باز هم معذرت میخواهم پریسا جان
پری ؛ گپی نیست
مجاهد ؛ هیچ متوجه نشدم و کف دست پریسا را بوسیدم خیلی خجالت زده شدم
پری؛ وقتی به خانه آمدیم مادر مجاهد چیزی نگفت و شب غذا خوردیم ساعت های ۱۱
شب بود یک گیلاس چای گرفتم رفتم در جای همیشه گی چون میدانستم که مجاهد
هم اونجا است ای روزا خیلی دلم میخواهد که هر دقه پیش مجاهد باشم هر دقه دلم
میشود که کنار هم باشیم هیچ از بودن مجاهد سیر نمیشم
مجاهد ؛ پریسا بیا اینجا بنشین
پری ؛ مجاهد امشب دراز نکشدی چرا چرت میزنی
مجاهد : خوب زنده گی است دگه چرت خو میزنیم
پری چرت چی را
مجاهد ؛ چرت ترا
پری؛ چرت من ؟
مجاهد ؛ پریسا یک گپ را بگویم
پری ؛ خوب بگو
مجاهد: اگر روزی مادرم از تو خواستگاری بکنه چی جواب میتی ؟
پری چی هههه مادرت در عمر از من خواستگاری نمیکند
مجاهد : خوب فکر کن خواستگاری کرد چی جواب میتی ؟
پری چرا مادرت از من خواستگاری بکنه اقدر دخترای مقبول مانده
مجاهد ؛ خیلی گپ دان هستی خو جواب بتی
پری برش میگم که خاله جان جای را اشتباه آمدی من دختری نیستم که عروس شما
شوم من یک دختر نامزاد دار بودم که طلاق شدیم
مجاهد ؛ اوفف خو گمش کو پشتش نگرد
پری ؛ نه چرا پشتش نگردم خو بگو گپ دلت را
مجاهد ؛ کدام گپ دلم را
پری ؛ مجاهد میفهمم در دلت چیزی است خو نمیگی
مجاهد ؛ پریسا در دل من خیلی چیزا است اما
پری؛ اما چی چرا نمیگی چی است گردنت بسته بگو در دلت چی
است
مجاهد ؛ پر پری پریسا در دل من او چیز است او
پری؛ چی است
مجاهد ؛ روده گرده و غیره و غیره
پری؛ اوووف مجاهد خیلی بد هستی
مجاهد ؛ پریسا کوشش نکن که راض دلم را بدانی چون شاید بسیار دلها آزرده شود یا
شاید بسیاری دلها خوش شود
پری؛ خو بگو برم خیره
مجاهد ؛ نمیخواهم که دلت از من برنجه پریسا
پری ؛ نمیرنجه لطفاً بگو
مجاهد : ببخشی زنگ است
پری ؛ به تلفن مجاهد زنگ آمد و جواب داد خیلی زود قط کرد
بعداز قط کردن آمد و از رویم بوسید
مجاهد ؛ برایم زنگ آمد و برای عملیات خواستنم من هم یک دل را صد دل کردم و
آهسته کرده از روی پریسا بوسیدم روی لطیف اش خیلی گرم بود مثل قلب من و دلم
نمیشد که لبانم را از روی مقبول گرمش دور بکنم در دلم گفتم نشود این آخرین بوسه
باشد برای من چون به عملیات میرفتم
پریسا من میروم به عملیات اگر پس آمدم همه چیز را که در دلم است برایت میگویم
وعده است اگر پس نامدم در اطاقم برو و در الماریم یک سیف کوچک است او را بگی
باز کن باز همه چیز را میدانی من رفتم فقط برایم دعا کن الله نگهدار پریسا منتظرم
باش.........

`حله برق واری لایکش 100 برسانین 🫠`
مطالعه کردین خوش تان امد قسمت بعدی نشر شود

بلی ❤️👍🏻🫠
نخیر 😥😒🤕

*_رومان ( از بدبختی تا خوشبخت شدن )_**_قسمت ( 6 )_**_نشراز صفحه فیسبوک رومان سرا ( Roman Sara )_**_ترتیب  کننده رومان ( ...
09/21/2026

*_رومان ( از بدبختی تا خوشبخت شدن )_*
*_قسمت ( 6 )_*
*_نشراز صفحه فیسبوک رومان سرا ( Roman Sara )_*
*_ترتیب کننده رومان ( رامين )_*

سمیع گفت دلت کاملاً جم باشد خواهر من تا چند روز برایت خانه پیدا میکنم ولی اگر امکان داشته باشد برای چند روز از خانه بیرون نشوید شریفه گفت درست است سمیع جان حالا میتوانی بروی سمیع با شریفه خداحافظی کرد و‌ خواست سوار موتر شود که شریفه پرسید راستی حاجی سالم چی وقت از دبی میاید؟ سمیع لبخندی زد و‌ جواب داد هر وقت سیر شود هر دو با هم خندیدند و سمیع سوار موتر شده و از آنجا رفت دروازه بان به شریفه گفت خود تان همه چیز را در اینجا بلد هستید باز هم اگر چیزی کار داشتید برایم بگویید شریفه گفت درست است فعلاً شب بخیر و داخل خانه رفت نازبهار گوشه ای دهلیز روی مُبل نشسته و به زمین خیره شده بود شریفه پرسید دیگران کجا هستند؟ نازبهار از فکر بیرون شد و جواب داد خانه را میبینند شریفه روی مُبل مقابل نازبهار نشست و گفت از تو خوشم می آید نادیده معلوم نمیشوی نازبهار چیزی نگفت شریفه ریموت تلویزون را گرفت و تلویزون را روشن کرد که زرلشت پیشتر از دیگران به دهلیز آمد و گفت خانم جان چقدر اینجا زیباست من حتا در خواب هم اینگونه یک خانه ای زیبا را تصور کرده نمیتوانستم شریفه به سوی او دید و گفت نشست و برخواست تو با پولدار ها است ولی هنوز هم نادیده گی میکنی فرشته پهلوی شریفه نشست و گفت از حق نگذریم اینجا خیلی زیبا است رخشانه آخرین نفر بود که به دهلیز آمد با دیدن تلویزون از تعجب چیغی زد و به سوی تلویزون رفته گفت چقدر این تلویزون بزرگ است شریفه خنده ای کرد و گفت از دست شما نادیده ها بیایید بنشینید باید حرف بزنیم همه دور هم نشستند شریفه گفت برای چند روز همه ای ما استراحت میکنیم به سمیع گفتم برای ما یک خانه ای خوب در یک موقعیت خوب پیدا کند خانه که پیدا شد دوباره کار خود را شروع میکنیم بهشته با خوشی گفت یعنی این چند روزی که استراحت میکنیم در این خانه میباشیم بهاره با طعنه گفت پس کجا باشیم مگر ما هم جایی داریم؟ شریفه گفت حالا من خیلی خسته هستم میروم میخوابم چهار اطاق دیگر هم است شما ها آنجا بخوابید از جایش بلند شد و بلند گفت شب تان بخیر همه با او شب بخیر گفتند و مصروف نگاه کردن به تلویزون شدند نازبهار از جایش بلند شد و به سمتی اطاقی رفت رخشانه پشت سرش راه افتاد و پرسید میتوانم همرایت بیایم نازبهار جواب داد البته‌ که میتوانی با هم داخل اطاقی رفتند رخشانه به اطراف دید و گفت میبینی چقدر این خانه زیباست
نازبهار چیزی نگفت و روی تخت نشست رخشانه مقابل او نشست به او خیره شد نازبهار پرسید چرا اینگونه میبینی؟ رخشانه جواب داد میدانم تو مثل بقیه خوشحال نیستی که به اینجا آمدی نازبهار لبخندی تلخی زد و گفت مگر خوشحالی من اهمیت دارد؟ همینکه حالا در سرک های قدم نمیزنم برایم جای شکر دارد رخشانه روی تخت دراز کشید و‌ گفت میدانی این خانه از یک حاجی است ثروتمندترین حامی خانم جان است همیشه وقتی به خانم جان مشکلی اتفاق می افتد این مرد مثل یک فرشته خانم جان را کمک میکند نازبهار که علاقه ای به دانستن این موضوعات نداشت گفت تو استراحت کن من نمازم را ادا کرده میایم از جایش بلند شد ولی چیزی به فکرش آمد به سوی رخشانه دید و گفت راستی خواهر جان من میخواهم قرآنکریم تلاوت کنم ولی نزد خودم ندارم رخشانه روجایی را روی سرش کشید و گفت خانم جان همیشه نزد خودش قرآنکریم را نگه میدارد میتوانی از او بخواهی نازبهار متعجب با خودش گفت عجیب است شریفه قرآن تلاوت میکند.
یک هفته گذشت و بالاخره سمیع یک خانه ای مناسب برای شریفه پیدا کرد و شریفه با دختران به آنجا رفتند همه با دیدن خانه ای جدید شان خوشحال شدند و شریفه با فرشته و ساره به بازار رفت تا وسایلی خانه را خریداری کند چند روزی از آمدن شان به آن خانه میگذشت همه طبق معمول به کارهای شان شروع کرده بودند نازبهار هم کارهای آشپزخانه را انجام میداد.
آنشب وقتی همه غذای شان را خوردند رخشانه با نازبهار در شستن ظروف کمک میکرد رخشانه رو‌ به سوی نازبهار کرد و گفت تو هم هر روز در خانه هستی هیچ دلتنگ نمیشوی؟ نازبهار جواب داد نخیر اینگونه راحت هستم رخشانه دست از پاک کردن اجاق گرفت و نزدیک نازبهار رفته گفت وعده داده بودی یکروز همرایم به غذا خوردن میروی چطور است فردا برویم؟ بعد کمی خریداری هم کنیم نازبهار غمگین گفت خانم جان اجازه نخواهد داد رخشانه لبخندی زد و گفت اجازه گرفتن را به من بمان تو نظر خودت را بگو میخواهی برویم؟ نازبهار گفت بلی میخواهم رخشانه با خوشی گفت پس همینجا باش من اجازه گرفته برمیگردم و از آشپزخانه بیرون شد نازبهار دوباره مشغول شستن ظروف شد چند دقیقه ای نگذشته بود که رخشانه دوباره نزد او‌ آمد و گفت خانم جان اجازه داد فردا با هم چکر میرویم
حالت چهره ای نازبهار غمگین شد رخشانه پرسید چی شد چرا ناراحت شدی؟ نازبهار غمگین گفت من لباسی ندارم که فردا بپوشم این چند وقت هم دیدی که خانم جان لباسهای کهنه ای دختران‌‌ را برایم میدهد تا بپوشم رخشانه با دستش به شانه ای نازبهار زد و گفت این‌ هم ناراحتی دارد پس من به کدام روز هستم دستی نازبهار را گرفت و به اطاق شان برد الماری اش را باز کرد و گفت هر لباسی را که دوست داری انتخاب کن اما نازبهار حرکتی نکرد رخشانه پرسید چی شده چرا خشک ات زده اوه پس میشرمی درست است خودم برایت انتخاب میکنم تو بیا اینجا بنشین نازبهار روی دوشک نشست و رخشانه چند دست لباس را از الماری بیرون کرد و به سوی نازبهار دراز کرد و‌ گفت ببین کدامش را خوش میکنی نازبهار شرمزده گفت لطفاً‌ این کار را نکن من لباس نمیخواهم رخشانه لباسی دیگری را از الماری کشید و گفت من نمیتوانم ترا بدون لباس با خودم ببرم پس بهتر است از اینها یکی را انتخاب کنی نازبهار گفت ولی من نمیخواهم رخشانه صورتش را به حالت غمگین درآورد و گفت پس حتماً از لباس های من خوشت نیامد نازبهار کمی فکر کرد او نمیخواست رخشانه ناراحت شود برای همین گفت حجاب نداری؟ رخشانه متعجب پرسید میخواهی حجاب بپوشی؟ نازبهار جواب داد من همیشه حجاب میکنم رخشانه چند لحظه به او دید بعد با خوشی گفت البته که دارم ولی کمی مفشن است نازبهار گفت مشکلی نیست فقط حجاب باشد رخشانه حجابی زیبا و قیمتی را از الماری اش بیرون کرد و به نازبهار داده گفت این را برایم از دبی آورده اند نازبهار به سوی رخشانه دید و گفت تشکر خواهر جان رخشانه لباسهای اضافی را دوباره داخل الماری گذاشت و گفت باری آخرت باشد که تشکری میکنی.
فردای آنروز هر دو آماده شده از خانه بیرون شدند ولی با این تفاوت که رخشانه صورتش غرق آرایش بود و لباسی بدن نمایی بر تن داشت ولی نازبهار برعکس او با صورتی بدون آرایش و حجابی زیبای از خانه بیرون شدند رخشانه تاکسی را دست داد و هر دو سوار تاکسی شدند و تاکسی حرکت کرد دیری نگذشته بودی که تاکسی پهلوی رستورانتی ایستاده شد و آندو داخل رستورانت رفتند نازبهار که اولین بارش بود به رستورانت آمده بود با دیدن زیبایی آن رستورانت دهنش باز ماند رخشانه که ذوق نازبهار را دید لبخندی زد و گفت دهنت را ببند که مگس داخل نرود نازبهار بازوی رخشانه را فشار داد و گفت چقدر اینجا زیبا است رخشانه گفت باید زیبا باشد چون اینجا بهترین و قیمتی ترین رستورانت کابل است اسم انترکانتینینتال را تا حال شنیدی؟
نازبهار شانه هایش را بالا انداخت و گفت نخیر اولین بار است میشنوم رخشانه خندید و گفت من هم از برکت چند دانه خرپول اینجا را شناختم پشت میزی نشستند و غرق صحبت شدند همزمان با آمدن آندو مردی شیک پوشی داخل رستورانت شد و به سوی میزی که نزدیک میز نازبهار بود رفت و با مردی که پشت آن میز نشسته بود دست داده پشت میز نشست چند لحظه نگذشته بود که صدای به گوشش خورد با خودش گفت چقدر این صدا دلنشین است به سمتی صدا دید و چشمش به نازبهار افتاد با دیدن نازبهار ناخودآگاه لبخندی روی لبانش جاری شد نازبهار و رخشانه غرق دنیای خود شان بودند و بگو بخند داشتند نگاهش را از آندو گرفت و گرم صحبت با مردی مقابلش شد نازبهار و رخشانه بعد از خوردن غذای شان از رستورانت بیرون شده سوار تاکسی شدند و به خرید رفتند.
سه روزی میگذشت آنشب همه دور هم نشسته بودند و هر کسی سرش در مبایلش بود رخشانه مثل همیشه پهلوی نازبهار نشسته بود و در مبایلش بعضی تصاویر را به نازبهار نشان میداد که صدای زنگ مبایل شریفه بلند شد با دیدن نمبر روی مبایلش چشمانش برق زد و تماس را جواب داد بعد از چند لحظه حرف زدن تماس قطع شد و شریفه به نازبهار دید و گفت رخشانه برو زود نازبهار را آماده کن تا دو ساعت این داستان از صفحه فیسبوک رومان سرا نشر می‌شود ناشر رامین دیگر مهمانی خاصی قرار است به اینجا بیاید با این حرفی شریفه بدن نازبهار لرزید التماس گونه به شریفه نگاه کرد ولی شریفه بی تفاوت به او گفت عجله کن برو حمام کن رخشانه زود آماده اش کن به بهشته دید و گفت تو هم برو اطاق مهمانخانه را منظم بساز رخشانه دست نازبهار را گرفت و گفت بلند شو خواهرکم نازبهار با گریه گفت من نمیتوانم شریفه با شنیدن حرف نازبهار از جایش بلند شد و به سوی او‌ آمد محکم از بازویش گرفت و او از زمین بلند کرده با خشم گفت ببین دختر جان من اینهمه مدت برایت غذا و‌ مکان مفت نداده ام که امروز اینگونه رفتار کنی تا یکساعت دیگر آماده میشوی وگرنه یک لک برایم بده بعد هر جا خواستی برو رخشانه دست نازبهار را آهسته فشار داد و گفت با من بیا نازبهار لطفاً همه چیز را برایت سخت نکن نازبهار با او به سمتی اطاق شان رفت همینکه داخل اطاق شد خودش را زیر پاهای رخشانه انداخت و گفت لطفاً مرا کمک کن خواهر جان کمک کن از اینجا فرار کنم من نمیتوانم اینجا باشم در همین هنگام دروازه با شدت باز شد و شریفه داخل اطاق آمد به سوی رخشانه دید و گفت اگر این دختر امشب از اینجا رفت روزگارت را سیاه میکنم شاید نازبهار هنوز نمیداند که دست من تا کجا ها میرسد ولی تو مرا بهتر می شناسی
رخشانه با ناراحتی گفت شما بروید خانم جان تا یکساعت نازبهار را آماده میسازم شریفه از اطاق بیرون شد رخشانه از شانه های نازبهار گرفت و او را مقابل خودش ایستاده کرده با مهربانی گفت وقتی دوباره نزد شریفه آمدی باید فکر این روزها را میکردی خواهرم خودت میدانستی یکروز باید این کار را شروع کنی پس اشک هایت را پاک کن و خودت را به تقدیر بسپار اگر الله نخواهد خودش ترا از آن اطاق نجات میدهد لطفاً مرا هم در جنجال نه انداز نازبهار به چشمانی رخشانه دید رخشانه راست میگفت نازبهار این زندگی نکبت بار را همان روزی قبول کرد که دوباره نزد شریفه برگشت و ورقی را که شریفه برایش داد امضا کرد با دستش اشکهایش را پاک کرد و گفت من میروم حمام کنم تو لباسهایم‌ را آماده کن.
یکساعت بعد رخشانه کارش تمام شد و گفت زیبا بودی زیباتر شدی نازبهار به صورتی غرق آرایش در آیینه دید این اولین باری بود که او آرایش کرده بود پدرش همیشه برایش میگفت تا وقتی ازدواج نکردی آرایش نکن لبخندی تلخی زد رخشانه سرش را خم کرد و موهای نازبهار را بوسید قطره ای اشک از چشمش روی سر نازبهار ریخت نازبهار چشمش به او خورد از‌ جایش بلند شد و مقابل او ایستاده شده پرسید چرا گریه میکنی خواهرم؟ رخشانه شدت اشک هایش بیشتر شد و با گریه گفت کاش میتوانستم از تو حمایت کنم کاش میتوانستم ترا از اینجا نجات بدهم ولی میدانی بیرون از اینجا هم برای امثال من و تو تاریکی است مرا ببخش که از خواهر بودن فقط اسمش را روی خودم گذاشتم ولی مثل یک خواهر از تو حفاظت نتوانستم نازبهار خواست حرفی بزند که بهشته داخل اطاق شد و پرسید نازبهار آماده شدی خانم جان منتظرت است نازبهار گفت حالا میایم بعد به رخشانه دید و گفت تو بیشتر از همه در حق من خوبی کردی پس خودت را سرزنش نکن این راه را خودم انتخاب کردم پس نتیجه اش هر چی باشد پای خودم باید نوشته شود و از اطاق بیرون شد شریفه در دهلیز منتظر او بود با دیدنش لبخندی رضایت روی لبانش نقش بست و گفت بهشته اطاق را آماده ساخته کوشش کن مهمان ما راضی از اطاق بیرون شود بعد به بهشته گفت نازبهار را به اطاق ببر حالا آقا ارسلان خواهد آمد
مرد از ذوق نازبهار لبخندی زد و گفت البته که راست میگویم بلند شو نازبهار بدون گرفتن دست او از جایش بلند شد آن مرد روی تخت نشست و به نازبهار اشاره کرد پهلویش بنشیند نازبهار با فاصله با او روی تخت نشست مرد منتظر به او نگاه کرد وقتی دید نازبهار حرف نمیزند گفت خوب شروع کن منتظر هستم نازبهار دوباره گریه به سراغش آمد و با گریه گفت بخدا من اهل این کارها نیستم من از روی مجبوریت اینجا هستم هیچ جایی برای زندگی ندارم خانم جان برای کمک کرد و برایم جا برای زندگی داد ولی باور کنید من نمیخواهم این کارها را کنم این کار گناه دارد مرد با آرامش پرسید خانواده ات کجا هستند؟ نازبهار چند لحظه در فکر رفت و بعد جواب داد من خانواده ندارم مرد از جایش بلند شد و شروع به قدم زدن کرد نازبهار با ترس به او خیره شده با خودش گفت خانم جان اگر بفهمد مرا از اینجا بیرون میکند یا الله خودت کمکم کن در همین هنگام آن مرد به سوی او آمد و گفت تو همینجا باش من برمیگردم و بدون شنیدن حرف نازبهار از اطاق بیرون شد لحظات به سختی میگذشت نازبهار در سکوت اطاق به وضوح صدای قلب‌ خود را می شنید دروازه باز شد و همان مرد دوباره داخل اطاق شد و گفت من در موتر منتظرت هستم وسایلت را گرفته بیا و بعد از آنجا رفت نازبهار با خودش گفت یعنی چی چرا منتظر است؟ از اطاق بیرون شد رخشانه گوشه ای دهلیز ایستاده بود و اشک میریخت نازبهار به سوی او رفت و پرسید چی شده چرا گریه میکنی؟ رخشانه غمگین گفت خانم جان ترا به ارسلان خان فروخت با این حرفی رخشانه پاهای نازبهار سُستی کرد و محکم به زمین افتاد رخشانه وارخطا دست او‌ را گرفت نازبهار ناباور لب زد خانم جان چی کار کرد؟ رخشانه گریه اش شدت گرفت فرشته از اطاق بیرون شد و با طعنه گفت نمیدانم داخل اطاق چی جادوی کردی که ارسلان خان بخاطر خریدن تو اینهمه پول داد ولی خوشحال نباش مطمین باش اینجا برایت امن ترین جای ممکن بود الله میداند ارسلان خان چی پلانی در سر دارد خداوند کمک ات کند نازبهار به سوی رخشانه دید و پرسید خانم جان کجاست؟ رخشانه جواب داد چند لحظه قبل به اطاقش رفت نازبهار با عجله از جایش بلند شد و به داخل اطاق شریفه رفت شریفه روی زمین نشسته بود و مصروف تلاوت قرآنکریم بود نازبهار مقابل او نشست و گفت میبخشید نمیخواهم‌ قرآنکریم بی احترامی کنم ولی من باید با شما حرف بزنم شریفه قرآنکریم‌ را بست روی میز گذاشت و به سوی نازبهار دید و گفت هنوز چرا اینجا هستی؟

ادامه دارد ....

*دختر پنجشیر عاشق طالب میشود ..👩🏻‍🦳❤️‍🩹..**نشر از صفحه فیسبوک: Roman Sara┆ 📖📚**ترتیب کننده:Ramin🤴 **نویسنده قاسمی🌕**قـسم...
09/20/2026

*دختر پنجشیر عاشق طالب میشود ..👩🏻‍🦳❤️‍🩹..*
*نشر از صفحه فیسبوک: Roman Sara┆ 📖📚*
*ترتیب کننده:Ramin🤴 *
*نویسنده قاسمی🌕*
*قـسمتـ بیست یکم*

♡ـــــــــــــــــ♡ــــــــــــــــ♡ــــــــــــــــ♡ـــــــــــــــــ♡
☆ــــــــــــــــ☆ــــــــــــــــ☆ـــــــــــــــ☆ـــــــــــــــ☆

برو گم شو از این خانه شما پنجشیریها کل تان همی رواج را دارین یا تنها تو
اقسم دختر بی چشم هستی
پری ؛ بس است دگه نمیمانم که سر قوم پنجشیری ها گپ بزنی خدا لعنتت کنه بچه
تام برت نیک مبارک باشه خانه تام خاک در سر کل تان
مادر مجاهد ؛ برو گم شو از خانه و جای از زنده گی بچه پاک من گم شو ساعتت را سر
بچه مه تیر نکن پیسه گکهای بچه مرا سر فیشن درشنت مصرف نکن
پری؛ وقتی مادر مجاهد این گپها را گفت زمین چاک شد و من داخل زمین شدم
خیلی سرم تاثیر کرد و من داخل اطاق خود شدم و فقط حجاب که برم گرفته بود
پوشیدم میخک بینی را روی میز ماندم و از خانه بر آمدم هر قدر که مادر مجاهد از
پشتم صدا زد دگه استاد نشدم
مجاهد ؛ وقتی پریسا را که خانه رساندم تصمیم گرفتم برم و وقاص را رها بکنم اما در
راه بودم که مادرم زنگ زد و گریه داشت
مادر مجاهد ؛ مجاهد مجاهد کجا هستی زود بیا که زنت خانه را رها کرده رفت
مجاهد ؛ چی چی میگی مادر چطو رفت
مادر مجاهد ؛ بچیم
مجاهد؛ درست است مادر پشت گپ نگرد من حلش میکنم
تلفن را قط کردم و به سرعت دوباره طرف سرک خانه ما به حرکت شدم اگر پریسا
موتر پیدا کرده باشد خو زود رفته اگر پیدا نکرده باشد شاید هنوز در سرک باشد چون
هنوز دیر نشده از رفتن من
وقتی نزدیکهای سرک خانه ما رسیدم دیدم که یک دختر حجاب کرده گی نو در یک
موتر نشست من هم شناختم که خود پریسا است چون همو حجاب را پوشیده بود که
من برایش گرفته بود امروز
و من هر قدر آرند کردم موتر وان متوجه نشد چون کمی دور بودم من هم موتر را
تعقیب کردم و اشاره میدادم تا این که موتر وان متوجه شد و سرعت موترش کم شد
اما دوباره سرعت موترش زیاد شد
پری ؛ در موتر نشستم که موتر وان چند دقه بعد گفت کسی ما ره تعقیب میکنه پشت
سرم را دور دادم دیدم مجاهد است من هم به موتر وان گفتم که برادر سرعتت را زیاد
کن و هر چی زودتر بریم از اینجا
خوب موتر وان خیلی کوشش کرد بیچاره اما موترش مودلش پایان بود ما را مجاهد
استاد کرد
مجاهد ؛ پایان شو از موتر لعنتی یک سیلی در رویت بزنم احمق یک بار اشاره دادم دو
بار اشاره دادم آدم نیستی که موتر را استاد میکردی آدم هستی چی هستی جواب بتی
پری ؛ مجاهد ایلایش کن من گفتم که استاد نکنه
موتروان؛ ببخشی قاری صاحب امر خانم تان بود
مجاهد ؛ وقتی موتروان گفت امر خانم تان بود گپش خوشم آمد گوشه کردمش یک ۵
صد دادمش در گوشش گفتم گپت خوشم آمد ایلایت میکنم اگر نی حالی در حوزه
بودی برو بخیر جم کو خر مرته
پری؛ چی گپ است مجاهد مادرت از خانه میکشی مه تو پشت مه ایلا نمیکنی
مجاهد ؛ برو در موتر بنشین زیاد گپ نزن
پری نمیرم اصلاً نمیرم
مجاهد :: گفتممممم برو در موتر بنشین
پری؛ وقتی مجاهد سرم چیغ زد و با انگشت اشاره خود موتر را نشان میداد و میگفت
برو در موتر بنشین خیلی ترسیدم و باز هم ضد کردم
پری ؛ نمیرم مجاهد گپه میفهمی
مجاهد ؛ پریسا لطفاً اینجه سر سرک است منظقه خود ما است کلگی مشناسی ما
خیره برو در موتر بنشین لطفاً باز در راه گپ میزنیم
پری؛ درست است
اما
میرم به یک شرط دگه در او خانه نمیرم فهمیدی
مجاهد : درست است تو برو حالی در موتر بنشین باز گپ میزنیم
پری ؛ نه گپ زدیم در او خانه که مادرت است نمیرم
مجاهد ؛ درست است تو بیا باز گپ میزنیم
پری ؛ مجاهد خیلی مهربان با درک است دستم را گرفت و به طرف موتر روان شد من
هم فقط به مجاهد نگاه میکردم خیلی محکم دستم را گرفته بود و حس خوب داشتم
رسیدیم پیش موتر مقبولش اما دلم نمیشد که در موتر بنشینم مادر مجاهد خیلی دل
سردم کرد از خود از خانه خود
مجاهد ؛ پریسا
!
پری ؛ مشنوم
مجاهد : لطفاً بدون محرم بدون اجازه دگه از خانه نری
پری چرا تو کدام صاحب مه........


`حله برق واری لایکش 100 برسانین 🫠`
مطالعه کردین خوش تان امد قسمت بعدی نشر شود

بلی ❤️👍🏻🫠
نخیر 😥😒🤕

*_رومان ( از بدبختی تا _خوشبخت شدن )_**_قسمت ( 5 )_**_نشر از صفحه فیسبوک رومان سرا ( Roman Sara )_**_ترتیب  کننده رومان ...
09/20/2026

*_رومان ( از بدبختی تا _خوشبخت شدن )_*
*_قسمت ( 5 )_*
*_نشر از صفحه فیسبوک رومان سرا ( Roman Sara )_*
*_ترتیب کننده رومان ( رامین )_*

به سوی زینه ها رفت و با خودش گفت یا الله با اینکه میدانم گناه است ولی من جایی ندارم از زینه ها بالا رفت و پشت دروازه ای خانه ای شریفه ایستاده شد چند لحظه ای همانجا ایستاده ماند بالاخره با دستان لرزان به دروازه زد شبنم دروازه را باز کرد و با دیدن نازبهار گفت اینقدر زود گناه و ثواب را فراموش کردی؟ بفرما داخل بیا اما شرط خانم جان به یادت است وقتی دوباره به اینجا آمدی هر چی او بگوید باید انجام بدهی نازبهار با چشمانی پر از اشک گفت بلی یادم است و داخل خانه رفت وقتی داخل اطاق شد شریفه مصروف خوردن غذا بود بدون اینکه به او نگاه کند گفت میدانستم دوباره برمیگردی به سوی رخشانه دید و ادامه داد بلند شو دختر نازبهار را با خودت به اطاق تان ببر بعد از این تو همه چیز را برایش یاد بده رخشانه از جایش بلند شد و دست نازبهار را گرفته گفت با من بیا نازبهار با او به اطاقی رفت وضعیت اطاق خیلی به هم ریخته بود رخشانه گفت شاید با خودت بگویی چقدر بی سلیقه هستیم ولی خوب کسی وقت به پاکاری اطاق ندارد همیشه روز های پنجشنبه اطاق پاکاری میشود بیا با هم کمی قصه کنیم من هم در مورد قوانین اینجا میگویم نازبهار پهلوی رخشانه روی دوشک نشست و منتظر به او دید رخشانه گفت میدانم ناخواسته پیشنهاد خانم جان را قبول کردی راستش همه دخترانی که اینجا میبینی از مجبوری به این کار رو آورده اند من خودم وقتی ده ساله بودم توسط پدرم به مردی پنجاه و هشت ساله فروخته شدم میدانی حتا به سن بلوغ هم نرسیده بودم زن شدن را در ده سالگی تجربه کردم باورت میشود؟ نازبهار به چشمانی رخشانه دید رخشانه ادامه داد یکسال با آن مرد زندگی کردم که فوت کرد و من در دست دو خانم و اولادهای ظالم شان افتادم دو سال بالایم هر قدر توانستند ظلم کردند ولی یکروز طاقتم طاق شد من هنوز سنی نداشتم سیزده ساله بودم که از خانه ای شان فرار کرده به خانه ای پدرم رفتم ولی مثل دیروز یادم است پدرم از موهایم گرفته مرا در کوچه انداخت و گفت دیگر برای شان مرده ام بعد هم آواره شدم خیلی آزار دیدم تا با خانم جان معرفی شدم
وقتی فهمیدم چی کاره است مثل تو عکس العمل نشان دادم ولی راهی دیگر نداشتم تا هژده سالگی مثل یک مادر از من محافظت کرد وقتی هژده ساله شدم من هم در جای پاهای او قدم گذاشتم و حالا بیست ساله هستم در اوایل برایت کمی سخت است که اینگونه یک محیط را تحمل کنی ولی کم کم عادت میکنی نازبهار با ناراحتی گفت من عادت نمیکنم من خودم‌ را میشناسم کاش راهی دیگر میداشتم رخشانه دستش را روی دست نازبهار گذاشت و گفت تو از خود برایم بگو چرا پایت به اینجا کشانده شد؟ نازبهار نگاهش را از او گرفت و گفت از من ناراحت نشو ولی من اصلاً نمیخواهم در این مورد حرف بزنم رخشانه لبخندی زد و گفت هر طور راحت هستی ولی مرا دوست خودت فکر کن راستی در این اطاق قبل از تو سه نفر میخوابیدیم که با آمدن تو حالا چهار نفر میخوابیم به دوشکی اشاره کرد و گفت آنجا دوشک هم بعد از این جای خواب تو است نظر به وظیفه ای که خانم جان برایت داده باید صبح وقت از خواب بیدار شوی و صبحانه آمده کنی نازبهار پرسید چند بجه باید صبحانه آمده باشد؟ رخشانه جواب داد دخترها تا ساعت نه میخوابند صبحانه ای شان نه و‌ نیم آماده باشد از طرف چاشت زیادتر کسی خانه نمیباشد اگر بودند هم ساعت یک غذای چاشت را آماده کن غذای شب نوبتی بین ما تقسیم شده تو فقط از طرف شب ظروف را بشوی نازبهار چشم گفت رخشانه از جایش بلند شد و گفت حالا اگر میخواهی بخواب اگر خوابت نمیبرد با من بیا به اطاق نزد دیگر دخترها برویم نازبهار گفت من نماز خفتن را ادا نکرده ام اگر اجازه باشد نماز بخوانم رخشانه با مهربانی گفت البته که اجازه است برو وضو بگیر من برایت جانماز میدهم اما لطفاً برای من هم دعا کن نازبهار بعد از ادای نماز به جای خوابش رفت و سرش را زیر روجایی برد و یک دل سیر اشک ریخت کم‌ کم چشمانش گرم شد و خواب عمیق فرو رفت با صدای کسی از خواب بیدار شد روجایی را از سرش دور کرد متوجه شد فرشته مصروف گپ زدن در مبایل است دوباره روجایی را روی سرش کشید ولی تا صبح دیگر نتوانست بخوابد صبح بعد از شنیدن اذان صبح از اطاق بیرون شد تا وضو بگیرد
بعد از گرفتن وضو وقتی از دستشویی بیرون شد صدای گریه ای کسی را شنید به سمتی اطاقی که صدای گریه از آن می آمد رفت خواست دروازه را باز کند ولی دوباره منصرف شد و به اطاقی که بعد از این اطاق او گفته میشد رفت بعد از ادای نماز خواست قرآنکریم تلاوت کند ولی نمیدانست قرآنکریم کجا گذاشته شده است برای همین دوباره در جای خوابش دراز کشید ساعت نه صبح بود که همه بیدار شدند نازبهار با کمک رخشانه صبحانه آمده کرد و همه دور هم مصروف خوردن صبحانه شدند شریفه بعد از خوردن صبحانه اش به سوی نازبهار اشاره کرد و گفت وقتی کارت تمام شد یکبار به اطاقم بیا میخواهم همرایت حرف بزنم نازبهار چشم گفت وقتی همه صبحانه خوردن خواست ظرفها را به آشپزخانه ببرد که فرشته گفت تو‌ نزد شریفه خواهر من ظرفها را میبرم نازبهار تشکری گفت و پرسید اطاق شریفه کدام است؟ شبنم پوزخندی زد و جدی گفت شریفه کیست؟ خانم جان بگو رخشانه به دفاع از نازبهار گفت شبنم چرا اذیت اش میکنی روز اولش است کم کم همه قوانین را میفهمد با دستش اطاقی شریفه را نشان داد و گفت آنهم اطاق خانم جان بلند شو برو خانم جان را منتظر نمان نازبهار از جایش بلند شد و به سوی اطاقی که امروز صبح صدای گریه های زنی را از آن شنیده بود رفت با انگشت به دروازه زد صدای شریفه را شنید که گفت داخل بیا دروازه را باز کرد و داخل اطاق شد با دیدن اطاقی خواب شریفه ماتش برد شریفه مقابل میز آرایشش نشسته بود و مژه ای ساختگی را روی پلک هایش میگذاشت پرسید چرا مثل بت بامیان خشک ماندی؟ نازبهار از نگاه کردن به دیزاین زیبای اطاق چشم گرفت و گفت با من کاری داشتید؟ شریفه از آیینه به او دید و گفت روی تخت ورقی است اگر سواد داری بخوان شرایطی بودنت در اینجا را روی آن نوشته ام امضا کن نازبهار به سوی تخت رفت و ورق را از روی آن گرفت شریفه لبسرین سرخی را روی لبانی نازک اش کشید و ادامه داد برایت دیشب گفتم اگر از اینجا رفتی ولی دوباره برگشتی باید هر چی من گفتم انجام بدهی پس این ورق را امضا کن نازبهار با خواندن متنی که در کاغذ نوشته شده بود متعجب گفت اینجا نوشته اید که من مبلغ یک صد هزار از شما قرض گرفته ام و اگر روزی بخواهم از این خانه بروم اولاً باید قرض شما را بدهم بعد میتوانم بروم من چی وقت از شما قرض گرفته ام؟
شریفه به سوی او دید و گفت ببین نازبهار من نمیخواستم اینگونه یک قرارداد بین ما امضا شود ولی من از کجا بدانم تو تا وقتی که من مفت برایت جای برای زندگی و غذا برای خوردن میدهم اینجا زندگی کنی و وقتی که باید کارت را شروع کنی بگویی من از اینجا میروم؟ نازبهار گفت ولی من جایی ندارم که بروم اگر میداشتم حالا اینجا میبودم؟ شریفه از جایش بلند شد و در مقابل نازبهار ایستاده شد گفت شاید اگر دیشب از اینجا نمیرفتی مجبور نمیبودم این ورق را بالایت امضا کنم ولی من نمیدانم در سر تو چی میگذرد من هم یتیم خانه باز نکرده ام که نان مفت به کسی بدهم اگر‌ راست میگویی و فکر فرار از اینجا را در سر نداری پس این قرارداد را امضا کن ولی اگر امضا نمیکنی این بار برای همیشه از اینجا برو و به یاد داشته باشد اگر این بار رفتی دیگر هیچوقت ترا به اینجا راه نمیدهم از روی میز قلمی را گرفت و به سوی نازبهار دراز کرده گفت این‌ را امضا کن و اگر روزی خواستی از اینجا بروی پول را برایم پرداخته برو نازبهار چند لحظه به شریفه خیره شد بعد قلم را از دست شریفه گرفت و پایین متن را امضا کرد ورق را به سوی شریفه گرفت و گفت اگر بخواهم از اینجا بروم پنهانی هم رفته میتوانم ولی من جایی ندارم بروم پس تشویش نکن به سوی دروازه ای اطاق رفت و از اطاق بیرون شد رخشانه او‌ را صدا زد با هم به آشپزخانه رفتند رخشانه آهسته پرسید خانم جان برایت چی میگفت؟ نازبهار جواب داد چیزی خاصی نمی گفت و ظرفها را داخل سینک ظرفشویی گذاشت از مایع ظرفشویی روی اسنفنج ریخت و مصروف شستن گیلاس ها شد در همین هنگام زرلشت داخل آشپزخانه شد و گفت نازبهار برای من یک قهوه ای تلخ آماده کن رخشانه به جای نازبهار به زرلشت گفت نازبهار فقط وظیفه اش آماده کردن صبحانه و شستن ظروف است میخواهی قهوه بنوشی چرا خودت آماده نمیکنی؟ زرلشت نزدیک رخشانه رفت و گفت تو وکیل مدافع نازبهار هستی؟ به تو چی که من خودم قهوه آماده میسازم یا به نازبهار میگویم دوباره به سوی نازبهار دید و گفت چرا هنوز هم ایستاده هستی نشنیدی چی گفتم؟ رخشانه گفت ببین زرلشت کسی در اینجا نوکری تو نیست فکر نکن نازبهار جدید است میتوانی بالایش هر کارت را کنی مرا مجبور نساز که به خانم جان شکایت ات را کنم
بعد به سوی دروازه رفت و از خانه بیرون شد رخشانه به سوی نازبهار آمد و پرسید چی میگفت؟ نازبهار لبخندی مصنوعی زد و جواب داد چیزی نمیگفت کم‌ کم همه از خانه بیرون رفتند و نازبهار با رخشانه در خانه تنها ماندند رخشانه اطاق ها را جاروب کرد و نازبهار هم به کمک او همه جا را گردگیری کرد وقتی کاری شان تمام شد رخشانه گفت قهوه می نوشی یا چای؟ نازبهار سوالی به او دید رخشانه لبخندی زد و گفت با هم قهوه یا چای می نوشیم و درد دل میکنیم میدانم تو هنوز هم‌ سوالاتی زیاد داری نازبهار گفت من قهوه دوست ندارم رخشانه گفت پس برای خودم قهوه و برای تو چای آماده میسازم و به سوی آشپزخانه رفت چند دقیقه بعد دوباره نزد نازبهار برگشت پتنوس را روی زمین گذاشت و گفت بفرما این هم چای شما محترمه و این هم قهوه ای من نازبهار لبخندی به او زد و گفت چقدر تو‌ مهربان هستی احساس میکنم خیلی وقت است که ترا میشناسم رخشانه خندید و گفت بخاطر همین حرفت بفرما این کاکاو هم از طرف من تقدیم به تو نازبهار کاکاو را از دست او گرفت و گفت تشکر رخشانه جان رخشانه چهره اش را به حالت غمگین درآورد و گفت چرا اسمم را صدا میزنی لطفاً مرا خواهر صدا بزن نازبهار با شنیدن این حرف رخشانه چشمانش پر از اشک شد و تصویر سایمه بهترین دوستش پیش چشمانش آمد او هم همیشه برای نازبهار میگفت مرا سایمه صدا نزن من خواهرت هستم نازبهار زیرلب گفت خدا میداند چقدر نگران من هستی رخشانه پرسید چیزی گفتی؟ نازبهار جواب داد نخیر خواهر جانم رخشانه از رضایت لبخندی زد و گفت راستی از زرلشت ناراحت نشو او با همه ای ما همینگونه است ولی قلب خیلی پاک دارد البته شاید خنده ات بگیرد بگویی اگر قلب پاک دارید چرا تن فروشی میکنید ولی همان حرف راست است که تا با کفش های کسی راه نرفتی قضاوتش نکن هر کسی درد خودش را دارد میدانی زرلشت وقتی هفده ساله بود عاشق یک پسر شد وقتی پسر به خواستگاری اش میاید خانواده اش قبول نمیکنند زرلشت هم که چشمانش را عشق آن پسر کور کرده بود از خانه فرار میکند و با آن پسر به ولایتی دیگر رفتتد پسر با زرلشت نکاح کرد ولی او را به خانواده اش معرفی نکرد امروز و فردا گفته زرلشت را فریب میداد تا اینکه یکروز وقتی زرلشت میفهمد حمل گرفته به شوهرش میگوید شوهرش رفتارش به زرلشت تغیر میکند تا اینکه یکروز به او‌ میگوید که خانواده ام به من دختری دیگر انتخاب کرده اند
و زرلشت را ترک میکند زرلشت هر قدر کوشش میکند نمیتواند دل آن پسر را نرم کند دوباره به کابل برگشت و به خانه ای پدرش رفت ولی خانواده اش از قبول کردن او دریغ کردند و پدرش گفت که همه ای اقوام فکر میکنند زرلشت مرده است پس دیگر در آن خانه برایش جا نیست به سوی نازبهار دید و گفت کاری قسمت را ببین خواهر جان زرلشت تصمیم خودکشی گرفت چون نه جایی به رفتن داشت و نه هم میتوانست روی پای خودش ایستاده شود خودش را پیش موتری انداخت که از قضا آن موتر خانم جان بود خانم جان زرلشت را به شفاخانه رسانید طفل زرلشت سقط شد ولی خدا را شکر خودش زنده ماند و خانم جان او‌ را نزد خودش آورد اینکه خانم جان برای او فرشته ای نجات بود یا هم باعث و بانی این زندگی کثیف این را نمیتوانم درک کنم نازبهار با ناراحتی گفت من فکر میکردم من غم دارم ولی شما ها بیشتر از من غم دیده اید الله همه ای ما را کمک کند رخشانه گفت دیشب برایم گفتی در مورد گذشته ات نپرسم ولی خیلی دوست دارم برایم از گذشته ات بگویی نازبهار با اینکه تعریف کردن زندگی اش برایش سخت بود ولی برای اینکه رخشانه فکر نکند نازبهار بالایش باور ندارد شروع به تعریف زندگیش کرد وقتی حرفهایش تمام شد دید رخشانه اشک میریزد دست رخشانه را گرفت و گفت لطفاً بخاطر بخت بدی من گریه نکن رخشانه با دستش اشک هایش را پاک کرد و پرسید دلت برای مادرت تنگ نشده؟ نازبهار همانطور که به دیوار مقابلش خیره شده بود جواب داد میدانم اگر من امروز اینجا هستم باعث اش مادرم است ولی از او این داستان از صفحه فیسبوک رومان سرا نشر می‌شود ناشر رامین متنفر نیستم بالاخره او مادرم است مادر هر قدر بد باشد باز هم مادر است او را دوست دارم دلم برایش خیلی تنگ شده ولی با خودم عهد بسته ام دیگر هیچگاهی نزد او برنگردم هرچند میدانم اگر برگردم هم مرا در خانه اش جا نمیدهد به ساعت دیوار دید و گفت در قصه مصروف شدیم متوجه ساعت نشدیم ببین یک و نیم بعد از ظهر است چی میخوری به چاشت آماده کنم؟ رخشانه گفت امروز میخواهم از بیرون غذا سفارش بدهم بگو‌ چی میخواهی بخوری امروز مهمان من باش نازبهار لبخندی زد و گفت مهمان تو یکروز دیگر میباشم امروز تو فرمایش بده من آشپزی میکنم
رخشانه با حرفی نازبهار چشمانش برق زد و گفت پس وعده بده این هفته یکروز بیرون چکر میرویم و نان چاشت هم مهمان من هستی نازبهار کمی فکر کرد و گفت درست است وعده است حالا بگو برایت چی پخته کنم؟ رخشانه گفت چپس با ساسج پخته کنیم نازبهار گفت درست است و به سوی آشپزخانه رفتند.
شب دوباره همه به خانه برگشتند نازبهار گوشه ای نشسته بود و به شریفه و هشت دختری جوانی که دور او حلقه زده بودند خیره شده بود هر کدام برای شریفه گزارش روز شان را میدادند و شریفه هم همانند ریسی از آنها حساب میخواست نازبهار با خودش گفت یا الله چی‌ میشود یک معجزه شود من در راه اینها نروم و اینها را هم هدایت کن و برای شان یک راه خوب برای زندگی‌ را نشان بده در همین هنگام صدای زنگ مبایل شریفه بلند شد مبایلش را مقابل چشمانش گرفت و گفت آمر صاحب زنگ زده یک لحظه ساکت باشید تماس را جواب داد و با لبخندی که روی لبانی خود جاری ساخت پرسید چطور که یاد ما کردی آمر صاحب؟ چند لحظه بعد لبخند روی لبانش محو شد و رنگ صورتش پرید مبایل را قطع کرد و با عجله از جایش بلند شده گفت دخترها عاجل وسایل تان را جمع کنید باید از اینجا بیرون شویم تا یک ساعت دیگر پولیس ها به اینجا میرسند همه با ترس از جاهای شان بلند شدند و به سوی اطاق های خود دویدند نازبهار دست و‌ پایش شروع به لرزیدن کرد و به شریفه چشم دوخته بود شریفه شماره ای کسی را گرفت و مبایل را پیش گوشش گرفت و با دندانش شروع به کَندن ناخونش کرد چهره اش داد میزد که چقدر ترسیده است تماس اش اوکی شد و با عجله گفت سمیع زود موترت را گرفته خودت را اینجا برسان مبایل را قطع کرد و به سوی‌ نازبهار دید و گفت تو وسایلی نداری که جمع آوری کنی پس با من بیا کمک کن وسایلم را در بکس بگذارم چهل دقیقه ای میگذشت و همه بکس های شان آماده شد و از اپارتمان بیرون شدند سه موتری پهلوی دروازه ای اپارتمان ایستاده بود شریفه همه را سوار موترها کرد نازبهار را با خودش گرفت نازبهار را با خودش سوار موتر کرد و هر چهار موتر در حین زمان حرکت کردند همینکه به سرک اصلی داخل شدند صدای آژیر موتر های پولیس شنیده میشد شریفه سرعت موتر را بیشتر کرد و خودش را به یکی از موتران‌ که دختران را سوار آن کرده بود رسانید و اشاره کرد شیشه را پایین بکشند مرد راننده را مخاطب قرار داد و گفت سمیع به دو راننده ای دیگر هم خبر بده از مسیر های مختلف به خانه ای حاجی سالم در شهر نو خود شان را برسانند من سیم کارتم را دور می اندازم میترسم شماره ای را ردیابی نکنند همه ای ما در آنجا با هم میبینیم
سمیع گفت چشم شریفه خواهر و شریفه دوباره سرعت موترش را کم کرد به نازبهار گفت مبایلم در دستکولم است بیرونش کن و سیمکارتش را از مبایل بکش نازبهار کاری را که شریفه گفت انجام داد بعد پرسید حالا چی کار کنم؟ شریفه بدون نگاه کردن به او جواب داد سیمکارت را بشکن و بیرون بیانداز نازبهار کاری را که شریفه گفت انجام داد چند دقیقه ای میگذشت که شریفه موتر را پشت دروازه ای ایستاده کرد چند لحظه بعد دروازه باز شد و شریفه موتر را داخل حویلی برد از موتر پیاده شد فرشته با زرلشت گوشه ای حویلی نشسته بودند با دیدن شریفه از جای شان بلند شد و به سوی شریفه آمده و خودشان را به آغوش او انداختند فرشته گفت فکر کردیم این بار دستگیر میشویم شریفه بوسه ای روی سر فرشته زد و گفت تا وقتی من هستم اجازه نمیدهم شما را چیزی شود راستی سیمکارت های تان را شکستید؟ هر دو با هم بلی گفتند شریفه به سوی دروازه بان رفت و گفت مبایلت را برایم بده باید به سمیع زنگ بزنم نمیدانم چرا تا حال اینجا نرسیده دروازه بان مبایل را به شریفه داد که صدای موتری را شنیدند که مقابل دروازه ایستاده شد شریفه گفت ان شاالله که پولیس نباشد دروازه بان داخل اطاقش رفت و‌ دوباره برگشته گفت تشویش نکنید پولیس نیست دروازه را باز کرد هر دو موتر با هم به آنجا رسیده بودند سمیع از موتر پیاده شد و به سوی شریفه آمد و گفت خواهر جان امانت هایت را صحیح و سلامت به اینجا رسانیدم شریفه لبخندی زد و گفت خداوند از تو راضی باشد داخل حویلی جای برای همه ای موترها نیست پس دو موتر دیگر را رخصت کن خودت داخل بیا که همرایت حرف دارم سمیع چشم گفت و به سوی موتر رفت همه دختران با بکس های شان به داخل خانه رفتند سمیع دو دوست دیگرش را رخصت کرد و خودش با شریفه به حیاط حویلی رفت شریفه گفت نمیدانم چطور آدرسی ما را پیدا کردند سمیع با آرامش گفت خودت را اذیت نکن خواهر تا ما باشیم کسی به شما ضرری رسانیده نمیتواند شریفه دستش را روی شانه ای سمیع گذاشت و گفت الله از تو راضی باشد که همیشه مثل یک برادر کنارم هستی ولی خودت میدانی ما اینجا برای مدتی موقتی هستیم کوشش کن برای ما یک خانه پیدا کنی ولی اگر حویلی باشد برای ما بهتر است چون در اپارتمان هر قدر مواظب باشی باز هم چشم همه به سوی آدم میباشد برایم یک حویلی پیدا کن پنج اطاق داشته باشد حویلی کوچک باشد خلاصه جایی باشد که با آرامش آنجا زندگی بتوانیم.....
ادامه دارد ..........

Address

New York, NY

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when Roman Sara posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Shortcuts

Share